امروز : پنج شنبه, ۸ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/28 - 12:32 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۱۰»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت دهم: فرار بزرگ

 

۵۳۶۱۸

 

چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت چشم هام رو باز کردم …
همون روحانیه بود … چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت … با خنده گفت: نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال … مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه …
بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم … و رفت سر کارش … هیچ کس مراقبم نبود … فکر کردم یه نقشه ای کشیدن و یواشکی مراقبم هستن …
زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم … کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد … تمام شجاعت و جسارتم رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد …
خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای نماز، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم … اما توهمی بیش نبود …
روحانیه که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت … با ناراحتی به خدا گفتم: فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم … اما بعد استغفار کردم و به نماز ایستادم …
اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: نماز بی وضو؟ .

پ.ن: طبق فتوای برخی از مفتی های عربستان، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی خوابیدن، آن وضو را باطل نمی کن

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين