امروز : چهارشنبه, ۷ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/29 - 10:00 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۱۲»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت دوازدهم: مقر مخفی سپاه

 

۵۳۶۲۵

 

اون شب، حاجی با اصرار من رو برد خونه اش … هم جایی برای رفتن نداشتم، هم جرات رفتن به خونه یه روحانی شیعه رو نداشتم …
در رو که باز کرد، یا الله گویان وارد خونه شد … از راهروی ورودی خانه رد شدیم و وارد حال که شدیم؛ یک شوک دیگه به من وارد شد …
عکس نسبتا بزرگی از آقای خامنه ای با امام خمینی، روی دیوار بود … فکر کردم گول خوردم و به جای خونه حاجی، منو آورده به مقر و مراکز مخفی سپاه یا روحانی ها و الانه که … .
ناخودآگاه یه قدم چرخیدم سمت در که فرار کنم … که محکم پای حاجی رو لگد کردم و از ضرب من، خورد توی دیوار …
بدون اینکه چیزی به من بگه یا سوالی بکنه، خانمش رو صدا زد و رفت، لباسش رو عوض کرد …
اون شب تا صبح، با هر صدای کوچکی از خواب می پریدم و می نشستم … اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم، فردا با چه چیزی مواجه میشم …
فردا صبح، حاجی من رو با خودش برد و با ضمانت و تعهد خودش، من رو ثبت نام کرد … تنها فکری رو که نمی کردم این بود که من، شب رو توی خونه مدیر یکی از اون حوزه های علمیه ای خوابیده بودم که دیگه حتی خواب پذیرش در اونجا رو هم نمی دیدم …

 اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين