امروز : یکشنبه, ۴ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/01 - 22:06 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۱۷»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت هفدهم: ۳ بار بی هوش شدم

 

۵۸۳۱۷

 

دیگه هیچی برام مهم نبود … شبانه روز فقط مطالعه می کردم … هر کتابی که در مورد شیعه و اهل سنت و شبهات بود رو خوندم … مهم نبود نویسنده اش شیعه است یا سنی … و تمام مطالب رو با علمای عربستانی مناظره و مقایسه می کردم …
آخر، یه روز رفتم پیش حاجی … بهش گفتم بزرگ ترین اساتید حوزه رو در بحث مناظره شیعه و سنی می خوام … هزار تا حرف و بهانه چیده بودم و برای انواع و اقسام جواب ها، خودم رو آماده کرده بودم … اما حاجی، بدون هیچ اما و اگری، و بدون در نظر گرفتن رده و جایگاه علمی من، فقط یه جمله گفت … همزمان مناظره می کنی؟ …
دو روز بعد، با سه نفر از بزرگ ترین اساتید جلسه داشتم … هر کدوم دو ساعت … شش ساعت پشت سر هم …
با هر شکست، کلی کتاب و مطلب جدید ازشون می گرفتم و تا هفته بعد همه اش رو تموم می کردم … به حدی فشار درس و مطالعه و مناظرات زیاد شده بود که گاهی اوقات حتی فراموش می کردم غذا نخوردم … بچه ها همه نگرانم بودند … خلاف قانون کتابخونه برام غذا میاوردن اما آتشی که به جانم افتاده بود آرام نمی شد …
از شدت فشاری که روم وارد شده بود ۳ مرتبه از حال رفتم و کار به اومدن آمبولانس و سرم کشید … و از شانس بدم، دفعه آخر توی راه پله از حال رفتم … با مغز رفتم وسط کاشی ها و جانانه بخیه خوردم و دو شب هم به زور بیمارستان نگهم داشتن …
حاجی هم دستور داد دیگه بدون تاییدیه مسئول سالن غذا خوری، حق ورود به کتابخونه حوزه و امانت گرفتن کتاب رو ندارم … اما نمی دونست کسی حریف من نیست و کتابخونه حرم، خیلی بزرگ تره …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين