امروز : شنبه, ۱۵ آذر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/01 - 21:39 ذخیره فایل ارسال به دوستان

دردسرهایِ عظیم یا اتلاف و برعکس فرض کردنِ شعورِ مخاطب؟

فرهنگ و هنر؛ بابل نومه: سریالی که ده دقیقۀ باقی مانده را ببینی برایت کافی ست، تفاوتی نمی کند چه فاصله ایی بینِ اجزاهایِ پرسوناژ ها و روایت هایِ خطّیِ متزلزلی باشد و تو از آن غافل شوی. گاهی بکار بردنِ تعبیرِ «چارلز بوکافسکی» هم می تواند در موردِ تلویزیون درست باشد. نه قد عَلم کردنی در کار است نه اعتراض؛ اصلاً نقدی هم در کار نیست. گاهی آنچنان از یک نقطه توانایی هم می شود یک عظمت ساخت که دیگر خودت اظهاری تأسف برانگیز برایِ وقت هایی که تلف می شود نکنی. در «دردسرهای عظیم» فعل جریان ندارد. فقط ایجادِ تعلیق هایِ عقیم و بدشکل و زُمخت و بازی هایِ در یک سطح و اندازه که جایی برایِ دلسوزی هم نمی گذارد. می گویند این نسخه از سریال ادامه نسخۀ قبلی ست. از استقبالِ آن صحبت کردن مهم نیست. مهم امپرسیونیست بودنِ فضا و چارچوبِ سریال است که تِلو تِلو می خورد و تحمّلی باقی نمی گذارد. گویا نویسنده سریال هایِ پرمخاطبِ HBO را دیده و دست به قلم شده و خاستگاهی ایجاد کرده تا عدّه ایی از خاصیّتِ مِلودرام بودنِ آن بنشینند و بگویند: «اَه… چه قدر ناراحت کننده!» فیلم محورِ نوزادی ست که بر سرِ راهِ شخصی که قرار است به زودی با شخصِ موردِ علاقۀ خود ازدواج کند قرار می گیرد. و  آن شخص از خودِ او سرگردان تر و بی ثبات تر و آنقدر ذهنِ بینندۀ خوش بین را حتّی به «تراژدیکِ مصنوعی» فرا می خواند که دلِ ببینده کنارِ سفرۀ افطار یا شام را به تپشی ناملایم و پُر نواسان دچار می کند. آخر نمی داند که این تپش یعنی تو را بازی دادن و به قهقه کِشاندنی همچون تخدیر! یک مرتبه شخصیت هایِ اصلی و تأثیرگذارِ فیلم محو می شوند و در وقتی دیگر با کوله باری از امیّد بر می گردند و یا نه؛ نقشی فورس ماژوری چون «منوچهر» پدرِ «منصور» در فیلم ایفا می کنند. سریال سراسر شک و تردیدِ بی مورد است که نمی شود آن را به دیده یک «اثر» نگریست. آخر باید مایه ایی باشد و شکلی داشت. «لطیف» که مانندِ مترسکی در لحظات، نقشی معکوس بازی میکند و هر چه در او پردازش شده، لحظه به لحظه از آن گرفته می شود. گویا اجزایی از چند معیارِ یک سریالِ تلویزیونی در مقابلِ یکدیگر قرار گرفته تا بتوان در موردِ آن پشتِ دوربین قرار گرفت؛ امّا نمی تواند. خودش هم می داند و اگر به آن بعنوانِ یک پروسه یِ خوب بنگرد و یا دفاع کند که مطمعناً کار به آنجا نمی رسد؛ دیگر جایی برایِ ادامه باقی نمی گذارد. یک شخصِ خوش بین هم ذهنیتی ماکیاولی در او ایجاد می شود امّا باز هم می گوییم کُنش است و باقی در دستِ عناصر قرار می گیرد. باورش سخت که بلایی بر سرِ ساخت و خلقِ روندِ ساختِ سریال هایِ تلویزیونی آمده و یا جوّ ِ آن را جایی دگر عنوان کرد. بازیگران اطوارند. حتّی در پوزیتیویسمِ عقلانی هم نمی شود گفت رسوایی به بار می آورد. فقط تو را به همراهِ خود می کشاند به مثابۀ دست مایه ایی که حتّی (اگر) آخرِ داستان هم قابلِ باور باشد، در چارچوبِ مذمّت قرار می گیرد. «دردسرهای عظیم» بیش از آنکه دردسرهایِ بزرگی باشد، طعمِ تلخِ زمان است در راستایِ اتلاف و برعکس فرض کردنِ شعورِ مخاطب. منتهی این دردسر را آنهایی که به تماشایِ آن می نگرند فقط لحظۀ آخرِ فیلم حس می کنند. بستر و جرقۀ آن در داستان در حدّ ِ ایده قابلِ باور است اما در در تهیه آن و ساخت و نوشتنِ آن ، پوچ و بی مورد و توهین است. علاقۀ به چیست؟ به «نوزاد» ، «عشق» ، «قدرتِ افاقه»…؟ کمی جرأت به خرج بده کسی که نقشِ اصلی از آنِ توست! تو اگر ساختار شکن هم عمل کنی، کسی بر تو خرده نمی گیرد… با اینکه می دانیم نه جذابیتی در کار است و نه کِشِشی. خلاصه این است؛ ما هنوز بر روندِ فرهنگ و هنر و فیلمسازیِ دیگر کشورها خرده می گیریم؛ با اینکه می دانیم در چه بستری ست. حال کاگردانِ سریال بیاید بگوید: «رقیب نداریم!».

 این نوشتاری ست از  واکنش هایِ افرادی که سریال را تماشا می کنند؛ در حالی که نگارنده در مقامِ دیدن و نقدِ آن نبوده است.

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين