امروز : جمعه, ۷ آذر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/02 - 22:24 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۱۹»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت نوزدهم: خون علی اصغر در میان قلبم جوشید

 

۵۹۵۸۱

 

هر شب یک سخنران و مداح … با غذای مختصر حسینیه … بدون خونریزی و قمه زنی …
با خیال راحت و آرامش می نشستم و مطالب رو گوش می کردم و تا شب بعد، در مورد موضوع توی منابع شیعه و سنت مطالعه می کردم … سوالاتی که برام مطرح می شد و موضوعات جانبی رو می نوشتم تا در اسرع وقت روشون کار کنم … بدون توجه به علت کارم اما دیگه سراغ منابع وهابی ها نمی رفتم …
همه چیز به همین منوال بود تا شب سخنرانی درباره علی اصغر … اون شب، یک بار دیگه آرامشم طوفانی شد … خودم تازه عمو شده بودم … هر چی بالا و پایین می کردم و هر دلیلی که میاوردم … علی اصغر فقط شش ماهه بود … فقط شش ماه …
حتی یک لحظه از فکر علی اصغر و حضرت ابالفضل خارج نمی شدم … من هم عمو بودم … فقط با دیدن عکس برادرزاده ام توی اینترنت، دلم برای دیدنش پر می کشید … این جنایتی بود که با هیچ چیز قابل توجیه نبود …
اون شب، باز هم برای من شب وحشتناکی بود … بی رمق گوشه سالن نشسته بودم … هر لحظه که می گذشت … میان ضجه ها و اشک های شیعیان، حس می کردم فرشته مرگ داره جونم رو از تک تک سلول هام بیرون می کشه … این اولین احساس مشترک من با اونها بود …
اون شب، من جان می دادم … دیگران گریه می کردند …

 اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين