امروز : پنج شنبه, ۱ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/05 - 22:12 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۲۵»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت بیست و پنجم: خدا، هویت من است

 

۶۱۲۴۳

 

توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم … هر قدم که نزدیک تر می شدم … حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد … تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد …
به ضریح چسبیده بودم … انگار تمام دنیا توی بغل من بود … دیگه حس غریبی نبود … شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود …
در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم … اشهد ان لا اله الا الله … اشهد ان محمد رسول الله … اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله …
ناگهان کنار ضریح غوغایی شد … همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن … صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن …
خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن … اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن … یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟ …
سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه … من عبدالله، سرباز ۱۷ساله فاطمه زهرام …

 اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين