امروز : شنبه, ۳ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/06 - 10:20 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۲۶»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت بیست و ششم: عقیق یمنی

 

۶۱۴۸۱

 

وقتی این جمله رو گفتم … یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود … در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله … انگشتر پسر شهیدمه … دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد … اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام …
خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است … هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله … یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن … تو دیر نرسیدی … حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی … و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری …
این مسیری بود که انتخاب کرده بودم … برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند … زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم …
در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه … و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من …
من هیچ ترس و وحشتی نداشتم … خودم رو به خدا سپرده بودم … در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت … چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم … چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم … و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود …

 اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين