امروز : یکشنبه, ۱۱ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/07/11 - 7:58 ذخیره فایل ارسال به دوستان

تعبیرِ هولناکِ «نیچه»/ دیالکتیکِ بی پاسخ!

مُحمّد محمودی؛ بابل نومه: از نیچه به عنوانِ یک فردِ دلیر و بی باک در فلسفه اسم بُرده می شود، همان اندازه که قدم برداشتن به سمت و سویِ او، زمانِ شخصیتیِ انسان را دستخوشِ تغییر قرار می دهد، پی بُردن به نفسِ تفکّرِ او، کاری دشوار و البته خطرناک بوده. در جای جایِ آثارِ او می توان با تفسیر و نگرشِ او آشنا شد؛ همان اندازه هم با مطالعۀ بسیار در این زمینه، لایه لایه و عمیق ادامه داد. او همانطور که متفکّری ژرف اندیش بود؛ هرگاه پژوهشگران به گُمانِ خویش به عمقِ اندیشۀ او رسیده اند، عدّه ایی دیگر آمدند و گزارش از معانیِ تازه داده اند و نیچه مانندِ افلاطون و حافظ و کانت و شکسپیِر؛ جوانی از سر گرفته است. فروید رد موردِ او گفته است که نیچه از هرکسی که تاکنون زیسته یا احتمال دارد در آینده پا به عرصۀ زندگی بگذارد، عمیق تر خود را شناخته است. و در جایی دیگر می گوید: چند بار کوشیده ام نیچه را بخوانم امّا اندیشه هایش آنچنان قوی و پُرمای است که از این کار دست کشیده ام.[۱] امّا، خوانشِ نیچه، با این که کاری سخت است، نیاز به بررسی و تعمّق در دو جنبۀ دیدگاه ها و همچنین گرایش ها دارد. او گویا، وحشتناک ترین تمثیل در تاریخِ فلسفه را بر زبان آورده. تعبیرِ هولناکِ نیچه «مرگِ خدا»ست: آیا نشنیده اید حکایتِ آن دیوانه ایی را که بامداد روزِ روشن، فانوسی برافروخت و به بازار دوید و پیاپِی فرید کشید: «من خدا را می جویم! من خدا را می جویم!» در آن هنگام بسیاری از کسانی که به خدا ایمان نداشتند در آن پیرامون ایستاده بودند و بنابراین، دیوانه خنده هایِ فراوان برانگیخت. یکی پرسید: مگر گُم شده است؟ دیگری پرسید: مگر همچون کودکی راهِ خود را گم کرده است؟ یا پنهان شده است؟ مگر از ما می ترسد؟ مگر به سفر رفته؟ یا مهاجرت کرد است؟ و همین طور نعره می زدند و می خندیدند. دیوانه به میانشان پرید و با نگاه میخکوبشان کرد. فریاد زد: «خدا کجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ما_ من و شما_ او را کُشتیم. ما همه قاتلانِ اوییم. ولی چگونه چنین کاری کردیم؟ چگونه توانستیم دریا را بنوشیم؟ که به ما ابری داد که سراسر افق گُسلاندیم؟ اکنون زمین به کجا می رود؟ ما به کجا می رویم؟ به دور، به پهلو، به پیش، به هر سو؟ مگر هنوز زیر و زِبَری هست؟ مگر شب دم به دَم بیشتر ما را در تاریکی فرو نمی پیچد؟ مگر نیاز نداریم بامدادِ تابناکِ فانوس ها را روشن کنیم؟ مگر هنوز هیچ چیز از هیاهویِ گورکنانی که خدا را به خاک می سپارد به گوشمان نرسیده؟ مگر هنوز هیچ چیز از واپاشیدگیِ الوهی به مشاممان نخورده؟ خدایان نیز متلاشی می شوند. خدا مُرده است. خدا مُرده می ماند. ما او را کُشته ایم.

«ما قاتلانِ سرآمدِ همۀ قاتلان، چگونه خویشتن را تسلی دهیم؟ آنکه جهان تاکنون مقدس تر و نیرومندتر از او به خود ندیده است زیرِ خنجرهایِ ما آنقدر خون از دست داد تا مُرد: کیست که این خون را از ما پاک کند؟ به چه آبی خویشتن را بشوییم؟ چه آیینهایِ توبه و چه بازیهایِ آسمانیی ناگزیر خواهیم بود اختراع کُنیم؟ آیا عظمتِ این واقعه از حدّ ِ ما در نمی گذرد؟ آیا نباید به صرفِ اینکه شایستۀ آن بنماییم خود، خدا شویم؟ هرگز واقعه ایی به این عظمت نبوده است، و هرکه پس از ما زاییده شود، به جهتِ این واقعه به تاریخی بالاتر از هر تاریخی تا امروز تعلّق خواهد داشت.»  اینجا دیوانه خاموش شد و بارِ دیگر به شنوندگان نگریست؛ آنان نیز دم در کشیدند و شگفت زده به او نگریستند. سرانجام دیوانه فاونس را بر زمین کوبید؛ فانوس تکّه تکّه شد و فرو مُرد. دیوانه گفت: «من زود آمده ام. وقتِ [آمدنِ] من هنوز نرسیده است. این رویدادِ عظیم و دهشتناک، هنوز در راه است، هنوز سرگردان است، هنوز به گوشِ آدمیان نرسیده است. رعد و برق نیازمندِ زمان است؛ نورِ ستارگان نیازمندِ زمان است؛ رویدادها گرچه روی داده باشند، باز برایِ اینکه دیده و شنیده شوند، نیازمندِ زمانند. این واقعه هنوز از ایشان دورتر از دورترین ستارگان است و با این همه، خودشان این کار را کرده اند.» و باز حکایت کرده اند که دیوانه همان روز به زور واردِ چند کلیسا شد و مرثیه خواند. می گویند هنگامی که به زور بیرونش بردند و بازخواستش کردند، جز این پاسخی نداد که «اگر امروز همۀ این کلیساها، مقبره ها و تابوتهایِ خدا نیستند، پس چیستند؟»[۲]

این تعبیر به حدّی تأثیرگذار بوده که اکثر اندیشمندان از آن به عنوانِ سرنوشتی بزرگ از اندیشۀ غرب نام برده اند و هنوز خیلی ها نتوانستند خود را از زنجیرِ آن رها کنند. با اینکه عدّه ایی پاسخی به خود نداده اند و در همان صورت مسئله باقی مانده اند. نیچه می گوید بشر چراغِ ایمان به خدا را در قلبِ خویش خاموش کرد و او را کُشت و دفن کرد. لاترین سرچشمۀ پاکی و نور و عدل و زیبایی و زندگی در عمیق ترین تاریکی ها سرگردان شد. نیچه خود را به جایِ خدا قرار داد. این تمثیل که می گوید: آبِ دریا را نوشیدیم… تمثیلی درست است؟ اصلاً به تعبیرِ عزت الله فولادوند، می توان آبِ دریا را کِشید؟ نیچه می گوید این واقعه عظیم و بی مانند هنوز به گوشِ آدمی نرسیده. آنجا که می گوید: رویدادها گرچه روی داده باشند، باز برایِ اینکه دیده و شنیده شوند، نیازمندِ زمانند… نیچه می گوید انسان خدا را کُشته و خبر ندارد! پس هنگامی که بداند و خبردار شود چه خواهد کرد؟ این دیالکتیکِ کُشنده، امّا نابِکار چه معنایی دارد؟ امّا عدّه ایی دیگر می گویند: نیچه بارها می پرسد؛ اگر نیکی و پاکی و دادگری و آفرینندگی و هر چ ه هست همه در خدا و از خدا باشد، پس این موجودِ یکتایی که بشر نام گرفته دیگر چکاره است؟ تا هنگامی که سایۀ پدر بر سرِ اوست، این فرزندِ زبون و بیچاره چگونه باید از این حالتِ هیچی بیرون بیاید؟ تا کی بگوید گر او هست حقّا که من نیستم؟ باید به پا خیزد و بشورد و بشکند و طرحی نو دراندازد. باید از هیچی به درآید. باید نقشِ خویش را بر این دنیایِ سرد و سخت و بی منطقی که در و دیوارش با او بیگانه است حک کند تا از آوارگی و بیچارگی بیرون بیاید و ببیند و بداند که کاشانه ایی دارد و غریبۀ مطلق نیست. آدمی ایمانِ خویش را به دین از دست داده است و چراغِ دیانت که نه تنها منشأ، بلکه مقصد هر ارزشی بود در دلِ او خاموش شده است. او باید همۀ ارزشها را از نو ارزیابی کند و از نو بیافریند. بیاد هر مانعی که بر سرِ راهِ نیرو و نشاطِ زندگی قرار می گیرد با دلیری محو کند. باید بشود هر آنچه حقیقتاً هست. در اینجا نیچه از پیش فرض نه تنها، بلکه در سطحِ اصلِ آفرینش دیدگاهی دیگر دارد، یعنی، دیدگاهی ناخدایانه و تکیه بر قدرتِ بشری. یعنی باید اَبَر مَرد شود!

نیچه علاوه بر عقلِ آدمی، قلبِ آدمی را نیز هدق قرار می دهد، او معتقد است آن چاره ایی کارساز است که از درونِ شما بزاید و برویَد و حیاتتان را باروَر کند. بقیه تکرارِ مکرر و با شما بیگانه است.تأثیرِ نیچه به گونه ایی بوده که انسانهایِ فراوانی تحقیق و تحلیل را کنار گذاشته اند و خدا را کُشتند، امّا در شعاعِ زندگیِ خود، به اندازه یِ سرِ سوزنی، از اسمِ آن ، در قاموسِ گذشتۀ خود حتّی، به شکلی جدید یاد می کنند. با اینکه هنوز فراموش نکرده اند.

_______________________

[۱] استیوارت هیوز، آگاهی و جامعه، ترجمه عزت الله فولادوند/ص ۹۲

[۲] فردریش نیچه، دانش طربناک، بند ۱۲۵ ، ترجمه عزت الله فولادوند

منابع:

«نیچه» ، ج پ. اِسترن، ترجمه عزت الله فولادوند

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين