امروز : یکشنبه, ۳ مرداد , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/06 - 13:15 ذخیره فایل ارسال به دوستان

پروااااااااااز آاااااخر…

روز جمعه ۱۵ مرداد ماه سال ۱۳۶۶ و روز عید قربان بود. تیمسار همراه با «سرهنگ نادری» برای آخرین پرواز، سوار بر هواپیما شدند…

هواپیما پس از مانوری در آسمان، تأسیسات دشمن را با موفقیت مورد هدف قرار داد. با اصابت بمبها کوهی از آتش به آسمان زبانه کشید…

 

۸۲۲۰۴

صدای تیمسار در کابین پیچید:
« الله‏اکبر! الله‏اکبر! الله‏اکبر! می‏رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن…»

چند لحظه بعد، باران گلوله و راکت بر سر نیروهای دشمن باریدن گرفت. وقتی تیرباران به پایان رسید، تیمسار گفت: «محمد آقا! عیدت مبارک…..برمی‏گردیم »

وارد حریم هوایی مرزی کشور شدند…

سرهنگ نادری ساکت بود….به منطقه سردشت رسیدند…
چند لحظه بعد صدای عباس فضای کابین را پر کرد. او این مصراع از تعزیه‏ی مسلم را زمزمه می‏کرد:

« مسلم سلامت می‏کند یا حسین …»

چند لحظه بعد، عباس رو به سرهنگ نادری گفت:

« نگاه کن…چه بهشتی زیر پامونه….خدا ازشون نگذره که با جنگ این بهشت رو جهنم کردند….»

سرهنگ نادری دید که زیر پا شون ((جز تپه ها و بیابون)) چیزی نیییییست…

ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد…

او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است؛ با صدای نرم و آرام گفت:

« لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک…» و آخرین حرف، ناتمام ماند…

هواپیمای شهید بابایی به اشتباه مورد اصابت پدافند خودی واقع شده بود…

سرهنگ نادری، درد شدیدی در ناحیه پشت و بازویش احساس کرد و گیج شده بود، نمی‏دانست باید چه کند. آخرین تلاش خود را به کار گرفت و هواپیما را فرود آورد…
با وجود ناتوانی بسیار، از کابین خارج شد…

او در حالی که با قدمهای لرزان از هواپیما فاصله می‏گرفت، نگاهی به کابین شکسته‏ی عباس انداخت.

یکی از دوستان خلبان، به نادری نزدیک شد. سرهنگ نادری نگاهی به اطراف و سپس نگاهی به هواپیما کرده، خود را در آغوش آن دوست انداخت و به شدت گریست…

«سرگرد بالازاده» اولین کسی بود که خود را به کابین هواپیما رساند. با شتاب از هواپیما بالا رفت. لحظاتی بعد در جلو نگاه ماتم‏زده‏ی حاضران، « با دو دست بر سر خود کوبید »و فریاد زد:
« عباس داخل کابین است…»

که درست لحظه ی اذان ظهر بود و آخرین کلام مؤذن در فضای باند پیچید: «الله‏ اکبر… الله‏ اکبر».

در لحظه‏ های اذان ظهر عید قربان،پیکرپاک تیمساربابایی روی دستهاتشییع شد وباامبولانس ب بیمارستان پایگاه انتقال یافت…

 

۸۲۱۹۶

 

**« دادپی»یکی از خلبانان و دوستان تیمسار بابایی که همان روز در مکه بود ، می گوید:

« در حال طواف کعبه بودم. ناگهان در جای خود میخکووووووب شدم و با چشمااااااااانی شگفت زده عباس را دیدم که احرام بسته است. سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم ولی هرچه گشتم او را نیااااااافتم…»

**سرهنگ عبدالمجید طیب دیگر همرزم بابایی نیز می گوید:

_سال شصت و شش که به مکه مشرف شدم ، عضو کاروانی بودم که قرار بود تیمسار بابایی هم با آنکاروان اعزام شود ولی ایشان نیامدند و شنیدم که به همسرشان گفته بودند:
«بودن من درجبهه ثوابش از حج بیشتر است…»

در صحرای عرفات وقتی روحانی کاروان مشغول خواندن دعای روز عرفه بود و حجاج می گریستند من یک لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد…

ناگهان بابایی را دیدم که با لبااااااااس احراااااام در حال گرررررریستن است…

از خودپرسیدم که ایشان کی تشریف آوردند؟؟؟؟ کی مُحرم شده و خودشان را به عرفات رسانده اند؟؟؟؟؟

دراین فکر بودم که نکند اشتباه کرده باشم. خواستم مطمئن شوم. دوباره نگاهم را به همان گوشه چادر انداختم تاایشان را ببینم. ولی این بار جای او را خالی دیدم…

این موضوع رابه هیچ کس نگفتم چون می پنداشتم که اشتباه کرده ام وقتی مناسک در عرفات و منا تمام شد و به مکه برگشتیم از « شهااااادت تیمسار بابایی در روز عید قرباااااااان باخبر شدم »

در روز سوم شهادت ایشان در کاروان ما مجلس بزرگداشتی برپا شد در آنجا شنیدم که غیر از من تیمسار دادپی هم ایشان را در مکه دیده بود….همه دریافته بودیم که درجه و مقام شهید بابایی به حدی بود که خداوند فرشته و ملایکه ای به شکل ایشان مامور کرده بود تا به جای ایشان مناسک حج را بجا بیاورد…

 

۸۲۲۰۲

 

**راوی در مورد بازتاب شهادت سرلشکر بابایی در جمع سپاهیان نوشته است:

«برخی از فرماندهان سپاه در جلسه‌ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم صفوی رسید…

با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند، حلقه زد…

 *نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری‌های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود:

« تا عید قربان خودم را به شما می‌رسانم»

امیر سرلشکر شهید عباس بابایی در هنگام شهادت ۳۷ سال داشت…..او به قوووووولی که به همسر و همکاران داده بود عمل کرد و خود را روز عید قربان به مکه رساااااااند…

همچنین به قوووووولی که به پدرش داده بود عمل کرد و تعزیه حضرت اسماعیل را به طور واقعی به اجرا در اورد…

«در مسلخ عشق جز نکو را نکشند…
روبه صفتان زشتخو را نکشند…
گرعاشق صادقی زمردن مهراس…
مردار بود هرانکه اورا نکشند…»

 

۸۲۱۹۷

۸۲۱۹۸

۸۲۱۹۹

۸۲۲۰۱

۸۲۲۰۵

۸۲۲۰۶

۸۲۲۱۱

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين