امروز : یکشنبه, ۳ مرداد , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/15 - 13:59 ذخیره فایل ارسال به دوستان
فرهنگی

احیای زندگی « عاشقانه ای برای تو ۲۲ »

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

«ایمان آوردن دختر اشراف زاده کانادایی»

قسمت آخر : غروب شلمچه

 

۸۸۸۰۰

 

اتوبوس توی شلمچه ایستاد … خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید … یه ساعت دیگه زیر اون علم …
.
.
از اتوبوس رفت بیرون … منم با فاصله دنبالش … هنوز باورم نمی شد …
صداش کردم … نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ …
برگشت سمت من … با گریه گفتم: کجایی امیرحسین؟ …
جا خورده بود … ناباوری توی چشم هاش موج می زد … گریه اش گرفته بود … نفسش در نمی اومد …
همه جا رو دنبالت گشتم … همه جا رو … برگشتم دنبالت … گفتم به هر قیمتی رضایتت رو می گیرم که بیای … هیچ جا نبودی …
اشک می ریخت و این جملات رو تکرار می کرد … اون روز … غروب شلمچه … ما هر دو مهمان شهدا بودیم … دعوت شده بودیم … دعوت مون کرده بودن …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين