امروز : پنج شنبه, ۷ مرداد , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/19 - 4:02 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی « سرزمین زیبای من ۳»

«داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن»

قسمت سوم: آرزوی بزرگ

 

۹۵۲۹۱

 

پدرم همیشه آرزو داشت درس بخونه … دلش می خواست رشد کنه و روزی بتونه از اون زندگی بردگی نجات پیدا کنه … با تصویب قانون جدید، انگار روح تازه ای توی پدرم دمیده شده بود … نه مادرم و نه هیچ کدام از همسایه ها … امیدی به تغییر شرایط نداشتن … اما پدرم تصمیمش رو گرفته بود … می خواست به هر قیمتی شده … حداقل یکی از بچه هاش درس بخونه …و اولین قدم رو برداشت …
اون شب وقتی به خونه برگشت غرق خون بود … صورت سیاهش ورم کرده بود و پاره شده بود … بدنش هم اوضاع خوبی نداشت …
اومد داخل و کنار خونه افتاد … مادرم به ترس دوید بالای سرش … در حالی که زیر بغل پدرم رو گرفته بود … اشک بی امان از چشم هاش پایین می اومد …
– مگه نگفتی این بار دیگه درست میشه … پس چرا به جای بیمارستان اومدی خونه؟ … چرا با این وضع نرفتی پیش دکتر؟ … بهت گفتم دست بردار … بهت گفتم نرو … بهت گفتم هیچی عوض نمیشه … گریه می کرد و این جملات رو تکرار می کرد …
من و سیندی هم گریه مون گرفته بود و بقیه به مادرکمک می کردن … صبح، علی رغم اصرارهای زیاد مادرم … پدرم با اون حالش راهی مزرعه شد … نمی خواست صاحب مزرعه بیشتر از این، عصبانی بشه … اما دست از آرزوش نکشید … تا اینکه بعد از یکسال و نیم تلاش بی وقفه و کتک خوردن های زیاد … اجازه درس خوندن یکی از بچه ها رو گرفت …
خواهرها و برادرهای بزرگ ترم حاضر به درس خوندن نشدن … گفتن سن شون برای شروع درس زیاده و بهتر کمک حال خانواده باشن تا سربارش … و عرصه رو برای من و سیندی خالی کردن …
پدرم اون شب، با شوق تمام … دست ما دو تا رو توی دست هاش گرفت… چند دقیقه فقط بهمون نگاه کرد …
– کوین … بهتره تو بری مدرسه … تو پسری … اولین بچه بومی توی این منطقه هستی که قراره بره مدرسه … پس شرایط سختی رو پیش رو داری … مطمئنم تحملش برای خواهرت سخت تره …
ولی پدرم اشتباه می کرد … شرایط سختی نبود … من رو داشت … مستقیم می فرستاد وسط جهنم …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين