امروز : دوشنبه, ۳ آبان , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/22 - 4:00 ذخیره فایل ارسال به دوستان
فرهنگی

احیای زندگی « سرزمین زیبای من ۹ »

«داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن»

قسمت نهم: برگرد کوین

 

۹۶۷۰۶

 

توی اداره پلیس به شدت با من برخورد می شد … اما کسی برای شکایت نیومد … و چون شاکی خصوصی نداشتم چند روز بعد ولم کردن …
پدرم جلوی در منتظرم بود … بدون اینکه چیزی ازم بپرسه با هم برگشتیم … مادرم با دیدن من، گریه اش گرفت… من رو در آغوش گرفته بود … هر چند لحظات و زمان سختی رو پشت سر گذاشته بودم اما سعی می کردم قوی و محکم باشم …
شب، بالاخره مهر سکوت هم شکست … مادرم خیلی محکم توی چشم هام نگاه کرد …
– کوین، دیگه حق نداری برگردی مدرسه … آخر این همه زجر کشیدن و درس خوندن چیه؟ … محاله بتونی بری دانشگاه… محاله جایی بتونی یه شغل درست و حسابی پیدا کنی… برگرد کوین … الان بچه های هم سن تو دارن دنبال کار می گردن … حتی اگر نخوای توی مزرعه کار کنی … با این استعدادت حتما می تونی توی یه کارخونه، کار پیدا کنی …
مادرم بی وقفه نصیحتم می کرد … و پدرم ساکت بود … هیچی نمی گفت … چشم ازش برنداشتم … اونقدر بهش نگاه کردم تا بالاخره حرف زد … تو دیگه شانزده سالت شده … من می خواستم زندگی خوبی داشته باشی اما انتخاب با توئه… اینکه ادامه بدی یا ولش کنی …
اون شب تا صبح خوابم نبرد … غم، ترس، زجر و اندوهی رو که توی تمام این سال ها تحمل کرده بودم … جلوی چشم هام رژه می رفت … بی عدالتی و یاسی رو که بارها تا مغز استخوانم حس کرده بودم …
فردا صبح، با بقیه رفتم سر زمین … مادرم خیلی خوشحال شده بود … چند روز به همین منوال گذشت …تا روز یکشنبه از راه رسید … توی زمین، حسابی مشغول کار بودم که … یهو سارا از پشت سر، صدام کرد …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين