امروز : جمعه, ۸ مرداد , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/22 - 10:00 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی « سرزمین زیبای من ۱۰ »

«داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن»

قسمت دهم: نبرد برای زندگی

 

۹۶۷۰۸

 

سارا با چند تا از بچه ها اومده بودن … با خوشحالی اومدن سمتم …
– وای کوین … بالاخره پیدات کردیم … باورت نمیشه چقدر گشتیم … یه نگاهی به اطراف کرد … عجب مزرعه زیبائیه…
کم کم حواس همه به ماها جمع شده بود … بچه ها دورم رو گرفتن … یه نگاهی به سارا کردم …
– دستت چطوره؟
خندید … از حال و روز تو خیلی بهتره … چرا دیگه برنگشتی مدرسه؟
سرم رو انداختم پایین … اگر برای این اومدید … وقتتون رو تلف کردید … برگردید …
– درسهای این چند روز رو بین خودمون تقسیم کردیم … هر کدوم جزوه یه درس رو برات نوشتیم که عقب نمونی … مکث کوتاهی کرد و کیفم رو داد دستم … فکر نمی کردم اهل جا زدن باشی … فکر می کردم محکم تر از این حرف هایی … و رفت …
چند قدمی از ما دور نشده بود که یکی شون گفت … ما همه پشتت ایستادیم … اینقدر تهدیدشون کردیم که نزاشتیم ازت شکایت کنن … سارا هم همین طور … تهدیدشون کرد اگر ازت شکایت کنن … ازشون شکایت می کنه … دستش ۳ تا بخیه خورده اما بی خیالش شد … خیلی به خاطر اتفاقی که افتاد احساس گناه می کنه … حس می کنه تقصیر اونه که این بلا سرت اومد … برگرد پسر… تو تا اینجا اومدی … به این راحتی جا نزن …
بچه ها که رفتن … هنوز کیفم توی دستم بود … توی همون حالت ایستاده بودم و فکر می کردم … حرف هاشون درست بود … من با این همه سختی، هر جور بود تا اونجا اومده بودم … اما اونها نمی تونستن شرایط من رو درک کنن … حقیقت این بود که هیچ آینده ای برای من وجود نداشت … در حالی که اونها به راحتی می تونستن برن دانشگاه و آینده شون رو رقم بزنن … فقط کافی بود واسش تلاش کنن … ولی من باید برای هر قدم از زندگیم می جنگیدم … جنگی که تا مغز استخوانم درد و زجرش رو حس می کردم …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين