امروز : سه شنبه, ۲۷ مهر , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/24 - 0:00 ذخیره فایل ارسال به دوستان
فرهنگی

احیای زندگی « سرزمین زیبای من ۱۳ »

«داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن»

قسمت سیزدهم: آغاز یک تغییر

 

۹۷۲۸۵

 

روح از چهره مادرم رفته بود .. بی حس، مثل مرده ها … فقط نفس می کشید و کار می کرد … نمی گذاشت هیچ کدوم بهش کمک کنیم … من می ایستادم و نگاهش می کردم … یه چیزی توی من فرق کرده بود … برای اولین بار توی زندگیم یه هدف داشتم … هدفی که باید براش می جنگیدم …
با تموم شدن تعطیلات برای برگشت به مدرسه حاضر شدم… مادرم اصلا راضی نبود … این بار، نه به خاطر اینکه فکر می کرد کار بیهوده ای می کنم … می ترسید از اینکه یه بچه دیگه اش رو هم از دست بده … می ترسید چون من داشتم پا به دنیای سفیدها می گذاشتم … دنیایی که همه توش سفید بودن … و همون سفیدها قوانین رو وضع می کردن … دنیایی که کاملا توش تنها بودم … اما من تصمیمم رو گرفته بودم … تصمیمی که اون زمان به خاطر پدر و مادرم، جرات به زبان آوردنش رو نداشتم … ولی جز مرگ، چیزی نمی تونست مانع من بشه …
برگشتم مدرسه … و زمان باقی مونده رو با جدیت تمام، درس خوندم … اونقدر تلاش کردم که بهترین امتیاز و معدل دبیرستان رو کسب کردم … علی رغم تمام دشمنی ها، معدلم به حدی عالی شده بود که اگر یه سفیدپوست بودم… به راحتی می تونستم برای بهترین دانشگاه ها و رشته ها درخواست بدم … همین کار رو هم کردم … و به دانشکده حقوق درخواست دادم … اما هیچ پاسخی به من داده نشد…
منم با سرسختی تمام … خودم بلند شدم و رفتم سراغ شون … من هیچ تصمیمی برای پذیرش شکست و عقب نشینی نداشتم … کتک مفصلی هم از گارد دانشگاه خوردم … حتی نتونستم پام رو داخل محیط دانشگاه بزارم … چه برسه به ساختمان ها …
این بار با یه نقشه دقیق تر عمل کردم … بدون اینکه کسی بفهمه من یه بومی سیاهم … با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشکده حقوق وقت ملاقات گرفتم … اون روز، یه لباس مرتب پوشیدم … و راهی دانشگاه شدم …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين