امروز : پنج شنبه, ۷ مرداد , ۱۴۰۰
تاریخ : 2015/08/24 - 10:36 ذخیره فایل ارسال به دوستان
فرهنگی

احیای زندگی « سرزمین زیبای من ۱۴ »

«داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن»

قسمت چهاردهم: ملاقات غیرممکن

 

۹۷۲۸۷

 

گارد جلوی ورودی تا چشمش به من افتاد با عصبانیت اومد سمتم … تو چه موجود زبان نفهمی هستی … چند بار باید بهت بگم؟ … نمی فهمی بهت میگم تو حق ورود به اینجا رو نداری؟ …
خیلی عادی و محکم توی چشم هاش نگاه کردم … من از رئیس دانشکده حقوق وقت گرفتم … می تونید تماس بگیرید و اسمم رو چک کنید … اول باورش نشد … اما من خیلی جدی بودم …
– اگر تماس بگیرم و چنین چیزی نباشه … مطمئن باش به جرم ایجاد اختلال به پلیس زنگ میزنم … و از اونجا به بعد باید برای خودت قبر بکنی …
تماس گرفت ولی به حدی توی شوک و هیجان بود که اصلا حواسش نبود بگه من یه بومی سیاهم … اونها تایید کردن و اون هم با تعجب تمام، فقط ورود من به دانشگاه رو نگاه می کرد … حس آدمی رو داشتم که تونسته از بزرگ ترین دژ دشمن عبور کنه … باورم نمی شد پام رو توی دانشگاه حقوق گذاشته بودم … نه من باورم می شد، نه افرادی که از کنارشون رد می شدم و من رو توی اون فضا می دیدن …
وارد دفتر ریاست شدم … چشم منشی که بهم افتاد، برق از سرش پرید … خودم رو که معرفی کردم باورش نمی شد …
– کوین ویزل هستم … قبلا از آقای رئیس وقت گرفته بودم …

چند لحظه طول کشید تا به خودش اومد … چند لحظه صبر کنید آقای ویزل … باید حضورتون رو به ایشون اطلاع بدم و اجازه ورود بگیرم … بلند شد و سریع رفت توی اتاق رئیس … به دقیقه نرسیده بود که اومد بیرون …

– متاسفم آقای ویزل … ایشون شما رو نمی پذیرن …

مکث کوتاهی کردم … اما من از ایشون وقت گرفته بودم … و قطعا اگر زمان آزاد نداشتن توی این ساعت به من اجازه ملاقات داده نمی شد … و قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد و جوابم رو بده رفتم سمت اتاق رئیس … یه ضربه به در زدم و وارد شدم …
با ورود من، سرش رو آورد بالا … نگاهش خیلی سرد و جدی بود … اما روحیه خودم رو حفظ کردم …
– سلام جناب رئیس … کوین ویزل هستم و قبلا برای ملاقات شما توی این ساعت وقت گرفته بودم … و دستم رو برای دست دادن جلو بردم …
بدون توجه به دست من، به منشی نگاه کرد … از نگاهش آتش می بارید … برید بیرون خانم و منتظر باشید صداتون کنم …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

دیدگاه بینندگان
  • مهدی

    تاریخ : 11 - سپتامبر - 2015

    سلام.
    چرا ادامه داستان رو نمیذارید؟


    پاسخ

    • roroi

      تاریخ : 12 - سپتامبر - 2015

      با سلام بازدید کننده محترم چارچوبه و رویه سایت کمی تغییر کرده انشاالله در فرصتی مناسب نیاز شما نیز برطرف خواهد شد…


      پاسخ

  • فرید الدین

    تاریخ : 27 - سپتامبر - 2015

    پس کی ادامه میدید؟ فایلی چیزی ازش معرفی کنید تو رو خدا به ایمیلم جواب بدید


    پاسخ

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين