امروز : چهارشنبه, ۲۰ آذر , ۱۳۹۸
تاریخ : ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ - ۲۲:۵۹ ذخیره فایل ارسال به دوستان
داستان کوتاه :

«شدی همه نفسم»

در آستانه‌ اربعین حسینی و به منظور آشنایی بیشتر با ظرفیت های عظیم حوزه ادبیات داستانی و نویسندگان فعال این عرصه در مازندران، داستان «شدی همه نفسم» اثر زینب غفوری در معرض دید مخاطبان قرار داده شد.

 

capturesada

 

 

به گزارش بابل نوین ،ادبیات و به ویژه داستان کوتاه  از ابزارهای فرهنگ‌سازی در هر جامعه است، نویسندگان با تمسک به سلاح قلم می‌توانند ایمان و اعتقاد خود را فریاد بزنند . فریادی که مرزها را می‌شکند.

در آستانه‌ اربعین حسینی و به منظور آشنایی بیشتر با ظرفیت های عظیم حوزه ادبیات داستانی و نویسندگان فعال این عرصه در مازندران، داستان «شدی همه نفسم» اثر زینب غفوری در معرض دید مخاطبان قرار داده شد.

 

شدی همه نفسم 

– فهمیدی می خوام چیکار کنم، با من قهری؟ چی شده نازدونم از صبح تحویلم نمی گیری، تو منو می بخشی؟ نه؟ میدونی که همه زندگیم شدی؟نه؟ میدونی که چقد دوست دارم؟ نه؟ باور نداری؟ نه؟ میخوای از بی بی سلیمه بپرسم؟ حرف اونو قبول داری؟ اگه اون بگه منو می بخشی؟ آره گلم؟ آره نازدونم؟ بریم پیشش؟

بی بی سلیمه کنار سکینه نشسته است و دست به سرش می کشد چند لحظه در میان هم اشک هایش را پاک می کند. خاله است و نقش مادر را گرفته برایش. بزرگ همه است در این جمع و کاربلد. یک دست به کمر می گیرم و یک دست به روی زمین خاکی و سعی می کنم با اندام گِرد شده ام با احتیاط بلند شوم. به چپ و راست می چرخم. لب بین دندان می گیرم. پلک روی هم می گذارم. بی بی سلیمه با عجله از جایش بلند می شود و به سمتم می آید. دستم را می گیرد. بلندم می کند و می پرسد:« باز هم درد داری؟» نفس می گیرم. تو میدانی که نفسم شده ای؟ به رویت دست می کشم و بی بی سلیمه را شاهد می گیرم:« بی بی تو بهش بگو چقدر برام عزیز، از صبح باهام قهرِ؟ تکون نمیخوره. بی بی تو بهش بگو چطور شده همه عمر و نفسم. بهش بگو، تو که دیدی چه اتاقی براش ردیف کرده بودم. تو بهش بگو هفده سال چشم براهش بودیم. تقصیر از منِ که دیر اومد یا از اونا… از اونا که…» نفسم را می گیری و باز هم ساکت نشسته ای. بی بی آرام آرام دست روی کمرم می کشد و می گوید:« نفس بگیر دختر، هلاک شدی، معلومه که هم نفست شده، رَهین هست و نازدونش.» دستم را می گیرد و به خرابه های دیوار پشت می دهد و سرم را روی پایش می گذارد یک دستش سر من را نوازش می کند و یک دستش تو را. دیدی؟ شنیدی؟ فقط نفس من نشدی، امید بی بی سلیمه هم هستی. خودش تو را نذر کرده و از امام خودشان خواستت.

– دیگه چیزی نمونده، امروز و فردا به مراد دلت می رسی.

– زود نیست بی بی ؟ نمیشه کاری کرد دیرتر بیاد؟ بی بی تو میدونی چقدر دوستش دارم. مگه نه؟

– کسی هم هست ندونه تو این چند ماه رهین شده و گل پسرش؟

ازصدای تیر و فریاد و ماشین های نظامی بیرون نمی ترسم ولی از پسر شدنت می ترسم. مهره های کمرم در هم می پیچد. پوستم کمی کِش می آید. مثل اینکه خمیازه می کشی. انگار با پاشنه ات می خواهی پوستم را بشکافی و به حرف بی بی صحه بگذاری. میدانی الان دلم جیغ زدن می خواهد و نمی خواهد. دست های زمخت بی بی سلیمه روی مهره کمرم دورانی می چرخند. تو از خواب بیدار شده ای برای خودت می چرخی و من قندهای دلم کیلو کیلو آب می شود از فشارهایی که می آوری.

– بی بی مطمئنی پسر؟

– دوازده تا شکم زاییدم. ده تاش پسر. ویار ترش و شور، شکم گرد و توپی که بیاد پایین، شک نکن پسرِ.

– سکینه بچه اش چی بود بی بی؟

– پسر.

– سکینه دیدتش؟

– نذاشتن از خدا بی خبرا. تو این سه روزِ داره هلاک میشه طفلک.

– شاید اگه دختر می شد میذاشتن پیش سکینه باشه. اونا سرباز می خوان.

– بی بی رفتی از آقات خواستی بهم نازدونه بده کاش می گفتی باباش کی باشه.

– کی فکرشو می کرد، خدابیامرزه شوهرتو، می گفت بی بی، اگه آقاتون به ما بچه بده، هر ساله می آم موکب کمک پسرات. دین و “میر” ما جای خود، آقای شما هم جای خود.

– حالا این اربعین کی موکب علی اکبرتون رو برپا می کنه؟ نه تو پسر داری، نه من شوهر! کشتن بی بی، مردای ایزدی رو کشتن.

– همش می گفت دلم پیِ رهینِ ، خودم دربند نیستم، رهینم مادر بشه.

– حالا من مادر شدم، اما اون بابا نشد. دیدی چجوری از آقاتون خواست؟

– خدا بزرگه نازدونه. به حق همون امام حسین خدا نسل این از خدا بی خبرارو میزنه و برمی گردیم سر خونه و زندگیمون، نازدونه رهین هم تا چند سال دیگه میاد موکب.

– برگردیمم نه تو پسراتو داری و نه من شوهر. من که دیگه برنمیگردم سنجار بی بی.

دوباره ماهی می شوی.تو دست و پا می زنی و من شرّه عرق از تیرهای های کمرم راه می گیرد. عزیزکم می شود چند روز دیرتر بیایی. مگر جایی که هستی بد است؟ فکر می کنی این طرف چه خبر است. هیچ. به جان عزیزکم هیچ خبری نیست جزء دود و خون و تیر و… نیا عزیزکم، نیا. تو باز هم می چرخی و نفسم را می گیری و من نفس می دهم به چرخیدنت. بند بند مهره های کمرم از هم باز می شود. دست میان دندان می گذارم تا صدای فریادم بلند نشود. نمی خواهم تو صدای دردم را بشنوی. نه ماه تمام هر شب برایت لالایی خواندم. به سمت دیگر می چرخم و دست به کمر می برم. آهسته  می چرخم که اذیت نشوی. شلوغ کاریت زیاد شده. مثل اینکه زیاد خوابیدی و سرخوش بیدار شدی. نمی دانم سر به بالا می کوبی که قفسه سینم از درد جمع می شود یا… . یک دور تند که میزنی نمی را زیر پایم حس می کنم. از ترس می نشینم. دست بی بی در هوا می ماند. چشمش به زمین خیس زیر پایم می افتد.

– کیسه آبت پاره شده، باید آب گرم بیارم.

– برای چی بی بی. زودِ هنوز.

– نه دورت بگردم. زود دست به کار نشیم بچه تو خشکی می افته.

– نرو بی بی، نرو… .

خوب بی بی را نگاه کن با این هیکلش تروفِرز بلند می شود. برای دیدن تو عجله دارد، اما من که ندارم. تو نترس عزیزکم. من مثل سکینه گل پسرم را تنها نمیگذارم. نمیذارمت به امان آن از خدا بی خبرا. پدرت هر کی باشد. من که نمیدانم کدامشان است، فقط میدانم تو پسر من هستی. دیشب که گفتم هر جا که باشد با هم می رویم. زور نزن گلکم آمدنت نزدیک می شود و جان من در می رود. نمیدانم خیسی، لباسم را سنگین کرده است یا فشارهای تو امان بریده و قوتم را گرفته. بی بی با یک ظرف آب می آید. من خودم را با چپ و راست کردن از جا بلند می کنم. دیشب به هم قول دادیم که همیشه با هم باشیم یادت که می آید، نه؟ میدانی که دوستت دارم عزیزکم، مگر نه؟ نمیتوانم تو را بدست پدرت بدهم. نمیتوانم بمانم در میانشان دست بدست شوم. نمی گذارم تو هم قاتل شوی. می بینی در دلم یک پادگان رژه می رود. حاضری با هم مسابقه بدهیم. بی بی دستم را که می گیرد، از درد چشمانم بسته می شود. با هم دو قدم آهسته می رویم. من صدای بی بی را نمی شنوم پس تو هم گوشهایت را بگیر. از چادر بیرون می رویم. تو هم ببین اطرافت را، می بینی خبری نیست. فقط چند نفر اسلحه به دست در همه جا می چرخند. خوب ببین، آجر، تیر و تخته، سنگ و گِل هایی که زمانی روی هم سوار شده بودند و جایی را به اسم خانه ساخته بودند. می دانی عزیزکم این ها هم وقتی از هم جدا شدند دیگر اسمی از خانه را با خود ندارند، شده اند خرابه. با هم همقدم می شویم. یک، پنجه می کشی به دلم. دو، سرت را به تیره های کمرم می فشاری. سه، پاهایت را زیر شکمم حس می کنم. نفس رفته ام را می گیرم و با هم می دویم. فریادها را با هم پشت سر می گذاریم و صدای کشیدن چندین ماشه اسلحه را از گوش هایمان دور می کنیم. تیرهایشان رها شده است. می بینی. خون هر دویمان است. می دانی عزیزکم! سالها آرزوی دیدنت را داشته ام. بوئیدن عطر تنت و فشردنت را در آغوشم. نشد، یعنی نمیشد، من که میدانم تو شبیه پدرت نیستی. تو فرشته ای و من فرشته ام را در آغوش هر کسی نمیگذارم. حالا هر دو با هم رها شده ایم.

 نویسنده: زینب غفوری، بابل

 

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين