امروز : پنج شنبه, ۸ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/04/22 - 15:28 ذخیره فایل ارسال به دوستان

برای سالروز درگذشت ِسهراب سپهری; شاعر،نقاش،مدّرسِ معاصر

محمد محمودی/ سهراب سپهری بِکر بود،دستپاچگی نداشت، نگاهی او را دید نمی زد، به دور از جامعه، در قریه / چنار و کویرهای ِ کاشان، به دنبال ِ هستی ِ تنهایی و تنهایی های ِ خودش ۲۶۵px-Sohrab_sepehriبود،در کتاب / اطاق آبی آنقدر کوتاه و باردار ،پر از قشنگی حرف می زند که هیچ وقت نمی توان از آن، به سادگی گذشت و به خود ظلم کرد! و اما کاشان،همان سالی که بدنیا آمد،با اختلاف ِ سنی ِ ۶سال، بزرگتر از فروغ فرخزاد، دنیا را به چنگ ِ خود دنبال می کرد.آغاز ِ ۱۳۰۷ ِ سهراب سپهری در خانواده ِ اهل هنر و ادب هم بود،باید در میان ِ سالهای ِ ۱۳۱۹ تا ۳۰ را کاملا بالا و پایین کرد و تِکاند و دید که سهراب از مدرسه ابتدایی خیام کاشان تا اداره نفت، که شکل ِ سهراب ، در بی صدایی و دست یابی ِ چیزی بود، چگونه گذشت، اما دیدن ِ اینکه سهراب،این التهاب ِ بدون ِ عادت ِ شعر را در دانشکده هنرهای ِ زیبایی دانشگاه تهران پیش بُرد و همراه با ذهنیات ِ رمانتیسمی خود ، خو گرفته شد، یکی پس از دیگری در فلسفه ی ِ فکری ِ او تنها ساز ِ کلمات را برای ِ ما کوک می کند.کلماتی را که در مجموعه شعر ِ / مرگ رنگ در سال ۱۳۳۰ پدید آورد. از شعر ِ / در قیر شب که برای ِ حقیقیات ِ آن سر خم می کرد و آنجا زمزمه ی ِ روز سر می داد. از گفتن ِ این جمله ; می کنم هر چه تلاش، او به من می خندد/ از شعر ِ / دود می خیزد ، خود را به آتش می زند، و گُسستگی اش را برای ِ رهایی عُریان می کند.آنجا می گوید: دست از دامان ِ شب برداشته ام، تا بیاویزم به گیسوی ِ سحر.خویش را از ساحل افکندم در آب،لیک از ژرفای ِ دریا بی خبر! / او طبیعت را در زمینه ی ِ پسامُدرنی و البته مزهّ ی  ِ کلاسیکی در شعر ِ /سپیده ، هم آغوش می کند.سهراب در مجموعه ی ِ مرگ رنگ، نخستین شعر نیمایی خود را نشان داد.همان زمان هایی که هنوز فارغ التحصیل نشده بود،و تصویر ِ ضعف ِ مرد در مقابل ِ امواج و باد، بین ِ شعر ِ / دریا و مَرد را بدون ِ اینکه تسلیم سازی کند نشان می دهد، با تکرّر، هِی میزند،و / غررو و تهاجم /را در تقابل با چیزی به نام ِ آرامشی که نباید داشت و به آن زَد ، نوشت.و در شعر ِ / نقش/ از کوه،سنگ،و باد و باران در جمله ایی اینگونه حرف زد: کوه ، اگر بر خویشتن پیچید،سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند و نمی فرساید آن نقشی که رویش کُند. در یک فرصت ِ باریک/ سهراب، زیبایی را در هم ترسیم می کرد ، ولی با آنها جنگ ِ زیبایی به راه می انداخت، نه اینکه سر ِ جنگ بگیرد، او قهرمان ِ خود را می شناخت.هم نَفسی با / مرغ ِ معما ، که می گوید: آنچه در آن چشم هاست، نقش هوس نیست،دارد خاموشی اَش چون با من پیوند.چشم ِ نهانش به راه ِ صحبت کَس نیست! و زندگی را به طبیعت فرستادن در شعر ِ /روشن شب ، که سهراب; روزنه های ِ خواب ِ خوش / را در درون ِ شب می بیند. و در شعر /مرگ رنگ، / سرگذشت ،/ وَهم ، بی نهایت، با تنهایی  ِاو و مُرغانی که نقش بازی می کنند در قصه های ِ واپس ِ لحظه آفرینی اش، واقعیتی بود که در آن میگذراند، با اینکه نباید، فکر خوانی کرد!

دو سال پس از انتشار ِ مجموعه شعر مرنگ رنگ، فارغ التحصیل که می شود، نشانه ی ِ درجه اول علمی را دریافت کرد.با این حال، هوای ِ با نقاشی بودنش هم، بی دریغ ،همراهش بود.نقاشی دنیایی ست که از همه ی ِ جهات ِ هنر، پیوند خلق میکند و حرف هایش را در اندازه ی ایی می زند که استواری ِ ظاهری اَش ، همانند دیگر هنر ها نیست، و این بسیار الهام بخش بوده،او در سال ۱۳۳۳، مجموعه شعر ِ / زندگی خواب ها را منشر ساخت.او اندیشه ی عرفانی را در نوشته هایش به ظهور رساند،و مخصوصا تأثیر پذیری ِ او از اندیشه ی شرق،از شعر /خواب ِ تلخ آغاز شد و در آن نوشت: کم کم بیدارم،نپندارید در خواب،سایه شاخه ایی بشکسته آهسته خوابم کرد.اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ ِ مهتاب و گل های ِ پشیمانی را پَر پر می کنم. ، استفاده از رنگ های ِ گرم، و شیرین در تن ِ زبانش شکل گرفته می شود و در شعر / فانوس ِ خیال ; یکی از زیبای ِ ناب ِ سهراب، با ترکیبات ِ تازه (هرچند، سهراب سپهری، تازگی ِ ترکیبات ِ شعری ِ او مُداوم و پُر از توالی بود) ، اینگونه شروع به سخن نمود: شب ِ پُر خواهش و پیکر گرم افق عریان بود./ در مقاله ایی، خواندم که سهراب، گذشته را نقص میکرد، و با اینکه این حالت حتّی،جدید و نو می شد،آن حالتی که حس ِ خوب ِ پرورش بود بگونه ایی هنجار گریزی ِ زمانی در بر داشت.مقاله و حرف در مورد ِ سهراب سپهری بسیار زیاد و این تمام نشدنی ست، اما در شعر ِ / مرغ افسانه ، که بنظرم بهترین شعر این مجموعه برای من بوده، می گوید: مَرد، آنجا بود.انتظاری در رگ هایش صدا می کرد، مرغ ِ افسانه از پنجره فرود آمد،سینه او را شکافت و به درون ِ سینه او رفت.او از شکاف ِ سینه اش نگریست: درونش تاریک و زیبا شده بود. و به روح ِ خطا شباهت داشت.شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند، در فضا به پرواز درآمد و اتاق را در روشنی ِ اضطراب،تنها گذاشت…/نمیخواهم فضا به سمت ِ نقد و ارزیابی ِ اشعار سهراب ِ سپهری روَد، سهراب اهل ِ سفر بود و آغازش از هندوستان بود،و شرق را پیمود.قبل از آن، در نمایشگاه های ِ نقاشی(قبل از انتشار مجموعه زندگی خواب ها) و بعد در اداره کل هنرهای ِ زیبایی،قسمت ِ موزه ی  ِ آن(بعد از انتشار، دومین مجموعه شعر خود)، مشغول به کار و سپس به تدریس پرداخت.سفر ِ او به اروپا هم کشیده شد،فرانسه و لندن، و سَر از نام نویسی در رشته ی ِ / لیتوگرافی/ در دانشگاه ِ هنرهای زیبایی، درآورد.از ویژگی های ِ شخصیتی ِ سهراب، مهمترین ِ آنها برای ِ من، در تنهایی بودن و کمال طلبی اَش بود. از میان ِ شعرای ِ معاصر ، او با فروغ فرخزاد خیلی ،نزدیکتر بود.مسعود ناظم رعایا ،در مقاله ای با عنوان ِ مقایسه اشعار سهراب و فروغ،در قسمتی از ارتباط ِ آنها باهم چنین می نویسد: گاه فروغ از نمایشگاه های نقاشی سهراب دیدن می کرد وپاره ای از اوقات نیز برای دیدن او به دانشکده ی هنرهای زیبا میرفت وسپهری نیز در کاری مشترک با فروغ فیلمی انیمیشن تولید نمود.فروغ طرحی از چهره ی سپهری کشید و سپهری نیز طرحی را به او تقدیم کردوحتی در مواردی در نقد شعر واصلاح آن به یکدیگر پیشنهاد میدادند.فروغ در مصاحبه باسیروس طاهباز، دنیای فکری واحساسی سپهری راجالب ترین میداندو سپهری را شاعری وسیع میشمرد.در سالهایی که سهراب سپهری برای بورسیه ی ِ تحصیلی خود در پاریس مشغول بود،یک نامه ایی گلایه آمیز، فروغ به سهراب نوشت، با اینکه این دو در مضمون ِ : تنهایی / باهم مشترک اند، اما خواندنش، زیباست:

/ سهراب عزیز! من می خواستم باز هم با تو قهر کنم. چون دو روز آخر را غیب شدی و من نتوانستم با تو خداحافظی کنم. من برایت نامه خواهم نوشت.فقط این کارت را دادم که بدانی به فکرت هستم و در ضمن از حال من هم خبر داشته باشی. امروز ظهر و دیروز با ضیاپور بودیم و راجع به تو با او صحبت کردم. قرار شده به تو برای پاییز بورسی بدهد.حتما کارت را درست کن و زود بیا [رُم]. این جا شهر زیبا و باعظمتی است. شیبانی را هم دیدم…اصلا مثل گداهاست و هیچ شخصیت ندارد. آدرسی در زیر برایت نوشتم. حتما نامه بنویس.خدا حافظ تو – فروغ
از اوضاع کتاب برایم بنویس و هر وقت چاپش تمام شد برای من هم یک نسخه بفرست./

سهراب در سال ِ ۱۳۳۷، از پاریس ، با اینکه در آنجا، اوضاع ِ مالی خوبی نداشت و برای ادامه ی کار و نقاشی هایش مجبور به کار شده بود،سفری دو ماهه به رُم داشت و در خرداد ِ همان سال به ایران برمی گردد.به دنبال ِ حکاکی بر روی ِ چوب، به توکیو می رود و دو سال بعد،/ شرق ِ اندوه را منتشر می کند،و در همان سال به طور ِ کلی از مشاغل ِ دولتی کناره گیری کرد.او در شعر ِ / لب ِ آب ،نشان داد، نوشته ی ِ میستیریک ِ پُر از حرف دارد: دیشب، لب ِ رود،شیطان زمزمه داشت.شب بود و چراغک بود.شیطان، تنها،تک بود.باد آمده بود،باران زده بود.شب تَر، گُل ها پَرپَر. بویی نه براه،ناگاه ، آینه رود، نقش ِ غمی بنمود. شیطان لبِ آب،خاک ِ سایه در خواب.زمزمه ایی می مرد.بادی می رفت، رازی می برد. / او ۱۰سال ِ عمر خود را بیشتر برای ِ برگزاری ِ نمایشگاههای ِ نقاشی و مسافرت صرف نمود.شعر بلند ِ / صدای ِ پای ِ آب در فصلنامه ی _ آرش ، به چاپ رسید و پس از آن مسافر.حجم ِ سبز ِ او در سالهای ِ پس از آن،بهمن ِ ۱۳۴۶،متولد شد.در شعر ِ / پَرهای زمزمه،می نویسد: در هوایی که نه افزایش ِ یک ساقه طنینی دارد و نه آواز ِ پری می رسد از روزن ِ منظومه برف، تشنه زمزمه ام./ سفر ِ او به آمریکا و اقامتِ هفت ماهه و برگزاری نمایشگاه های ِ متعدد در نیویورک، یک سال طول کشید، نمایشگاه پُشت ِ نمایشگاه، هشت کتاب در سال ِ ۱۳۵۶، بصورت ِ مجموعه ایی، و نوشته های ِ منتشر نشده، چاپ شد و در همین سالها ، پس از آخرین سفر ِ جستجوگرانه ی ِ وی،به یونان و مصر، در سال ِ ۱۳۵۸، به سرطان ِ خون مبتلا و آخرین سفر ِ او برای ِ رهایی جستن از این چسبانِ ملعون،به انگلیس بود.سهراب ِ سپهری ِ خوب، در اول ِ اردیبهشت ِ ۱۳۵۹، پس از بازگشت به ایران، و در بیمارستان ِ پارس،تهران درگذشت.او روز ِ بعد در صحن ِ امامزاده سلطان علی،در قریه ِ مشهد اردهال ِ کاشان، به خاک سپرده شد.

سهراب سپهری روحیه ایی،انزواجویانه داشت و همیشه سر ِ صحبت ِ شعرهای او و نوشته های ِ او میان ِ اهالی ِ شعر، ادب و هُنر، باز است .آنقدر از هیاهو هایِ اجتماعی سیاسی فاصله گرفت که در شعر ِ /صدای ِ پای ِ آب، سیاست را به قطاری ِ خالی تشبیه کرد: /من قطاری دیدم ، که سیاست می برد و چه خالی رفت ! /.دیدگاه های ِ انسان مدارانه ی ِ سهراب ِ سپهری، برای من، همیشه، گستردگی اَش،پهن خواهد بود.باشد تا از آن، استفاده کنم و در سنگلاخ ِ بیرون ِ این گستردگی ِ محض، با عِشق، نفس کِشم.

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آبهای روشن پر خواهد شد. راستی چه هنگام. کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم…/سهراب سپهری; هنوز در سفرم، ص ۱۰۱

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين