امروز : چهارشنبه, ۹ بهمن , ۱۳۹۸
تاریخ : ۱۳۹۵/۱۱/۲۶ - ۱۱:۵۹ ذخیره فایل ارسال به دوستان

یادداشت های «جشنواره ۳۵»

به گزارش بابل نوین، پرویز نوری در یادداشتی نکاتی را در خصوص سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر بیان کرد:

۱- به سلامتی و میمنت جشنواره آخر هم تمام شد و نشان داد که نمی توان فیلم خوب ساخت! این همه فیلم آمد در ژانرهای سیاه و کبود، و هیچ کس هم ندانست برای چه این همه فیلم ساخته اند؟

۲- از همان شب که فیلم های «ویلایی ها» و «ماجرای نیمروز» را با اشتیاق صددرصد دیدیم حدس مان این بود این دو فیلم می تواند صددرصد «باب طبع» اکثریت داوران عزیز و نکته سنج جشنواره باشد خصوصاً که هر دو فیلم بیرون از خط سینما و از «درون» ساخته شده بودند!

۳- یک بابای نکته سنجی به ما گفت «آن آرم جشنواره و سیمرغ که پرواز می کند قبل از شروع هر فیلم» تا آن جا که می دانسته ایم سیمرغ از قله کوه می آمده نه از دریا و از میان ابرها…!

۴- یکی دیگر از دوستان هم اشاره کرد «جشنواره فجر» نخستین جشنواره ای است در دنیا که کل فیلم های تولید یک سال را ده- دوازده روز می گذارد اکران و حالش را می برد (؟!)

۵- تم فیلم های روشن جشنواره امسال با ذوق فیلم سازان روشن بین «مرگ» بود. بنابراین بیشتر فیلم ها با جنازه، مُرده کشی، قبرستان، ختم، سوز و گداز و گریه و ضجه همراه بود… این نگاه امیدبخش به زندگی را به فیلم سازان آینده نگر تبریک و تسلیت می گوییم (!)

۶- در فیلم های امسال جشنواره- برخلاف سال های پیشین که «باران» نقش اساسی در داستان ها داشت- «سیگار» نقش عمده را بازی می کرد. انگار فیلم سازان ما پی برده بودند «سیگار برای رفع سلامتی مفید است» (!)

۷- در فیلم «ویلایی ها» گروهی زن و دختر و بچه قد و نیم قد دور هم نشسته بودند و کوهی از قند مقابل آن ها قرار داشت و داشتند قند می شکستند غافل از این که مرض قند (بله، همان دیابت خطرناک) در انتظارشان است!

۸- مرد قهرمان فیلم «رگ خواب» به زن زیبا و محبوب و معصومی یاد می داد چه جوری همبرگر درست کند، به او عدسی تعارف می کرد و یک انباری در اختیارش می گذاشت تا جا و مکان داشته باشد و آخر سر هم یک گربه ملوس برایش هدیه می آورد تا تنها نباشد و بالاخره به زبان فرانسه کنار گوشش زمزمه می کرد: «ژوتم»… عاقبت هم پس از آن همه لطف و محبت با زن صاحب رستوران می زد به چاک، نباید «شاه رگ» همچه مردی را زد؟!

۹- «نگار» هم عجب زنی بود. از پس هر چه مرد و قلدر و لات و پات برمی آمد. تازه با چه وسیله ای؟ نه بابا، نه با نگاه و عملیات کاراته. با یک اسلحه که وقتی خرید حتی نمی دانست چه جوری می بایستی ماشه اش را کشید (؟!)

۱۰- شروع فیلم «کارگر ساده نیازمندیم» یادتان مانده؟ شخصیت های داستان در کلوزآپ می گفتند: «من جهان را کشتم». نه جانم، راستش را بخواهید همه مردم دنیا «جهان» را کشتند؟!

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين