امروز : یکشنبه, ۲۹ دی , ۱۳۹۸
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۲/۰۴ - ۱۴:۴۱ ذخیره فایل ارسال به دوستان

بسته شعری مبعث رسول اکرم(ص)

شاعران شعرهایی درباره مبعث سروده اند در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می کنیم.

به گزارش بابل نوین، شاعران دست به قلم بردند و درباره مبعث آثاری خلق کرده اند. در اینجا به برخی از این آثار اشاره می کنیم:

 شاعر : حکیم سنایى
احمد مرسل آن چراع جهان
رحمت عالم آشکار و نهان
آمد از رب سوى زمین عرب
چشمه زندگانى اندر لب
هم عرب هم عجم مسخّر او
لقمه خواهان رحمت در او
در جهانى فکنده آوازه
با خود آورده سنّتى تازه
دین بدو یافت زینت و رونق
زانکه زو یافت خلق راه به حق
سخن او برد تو را به بهشت
ادب او رهاندت ز کنشت
دل پر درد را که نیرو نیست
هیچ تیماردار چون او نیست
بر تو از نفس تو رحیم‌تر است
در شفاعت از آن کریم‌تر است
از کرم، نزهوا و نزهوسی
مهربانتر ز تست بر تو بسی
گر تو خواهى که گردى او را یار
از حرام و سفاح دست بدار
در حریم وی اى سلامت جوی
شرم‌دار از حرام و دست بشوی
اى فرو مانده زاروار و خجل
در حجیم تن و جهنم دل
گر تو را دیده هست و بینایی
چون ز دوزخ سبک برون نایی؟
پاک شو، پاک، رستى از دوزخ
کو رهاند ترا از آن برزخ
خاک او باش و پادشاهى کن
آن او باش و هر چه خواهی کن
تا به حشر اى دل ار ثنا گفتی
همه گفتى چو مصطفی گفتی
شمع بود آن هماى فرخنده
از درون سوز و از برون خنده
گنج همسایه بد دل پاکش
رنج سایه نبود بر خاکش
شاعر: محمد سهرابى
آنچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفَس دارم
مبریدم ز کوى او به رحیل
کاروانى پر از جرس دارم
بى مغیلان هواى کعبه چه سود
در رهش میل خار و خس دارم
گر شوم صید ابرویت، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم
آنچنانم به زلف تو دربند
نه ره پیش و راه پس دارم
آرزویم زیارت است بیا
دل مهیّاى غارت است بیا
بى تو روح الامین چه سود دهد؟
بى جمالت یقین چه سود دهد؟
دستگیرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتین چه سود دهد؟
گر نباشد على خطیب دلم
خطبه متّقین چه سود دهد؟
گر تو چوپانى مرا نکنى
لقبى چون امین چه سود دهد؟
نرود گر سرم به مقدم دوست
پینه‏هاى جبین چه سود دهد؟
بى عروج تو بهر من هر شب
دست، کوتاه و بر نخیل، رطب
کو خلیلى که نار باز شود
در لطف از کنار باز شود
امر کن دلبر خدیجه پسند
تا دلم سوى یار باز شود
در مقامى که شاهد است على
کى لبم سوى کار باز شود
گر، به غم مونس توأم اى کاش
درِ غم صدهزار باز شود
تو، به دارم کشى و من ترسم
نکند حبلِ دار باز شود
کاش من هم قتیل تو باشم
یا که ابن‏السبیل تو باشم
اى سقایت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پیاله آب
دیده شد جویها تماشا کن
رفت خاکسترم مرا دریاب
همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت که بینمت درخواب
اى که پیچیده‏اى به حب على
«قم فأنذر» که سوخته محراب
دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو کرده‏اند فصل خطاب
صوت حیدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى
کهف من خانه گلین شماست
کلب این خانه مستکین شماست
دین تو گر شکستن دلهاست
دل من بیقرار دین شماست
آنچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبین شماست
فرع بر اصل خود رجوع کند
زوجم از مانده‏هاى تین شماست
چهارده نور اگر یکى دانم
دل من از موحدین شماست
اى به ارض و سماء، نور نخست
عرش را محدقین، سلاله توست
کوه نور از پگاه تو پر نور
صد حراء در نگاه تو مستور
زادگاه على است قبله تو
قدس، کى بود، کعبه معمور
تا امامت کند زکات و رکوع
صبر کن تا غدیر و وقت حضور
مرتضى شاهد تو و جبریل
کیست غیر از على حضور و ظهور
با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را
تا کند نام تو ز سینه عبور
مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست
اى رها گشته‏ات به عالم تک
اى گرفتارت انس و جن و ملک
وعده یک دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عیار قند و نمک
اى که گفتى ز یوسفم «اَمْلَح»
ناز کن تا زنم به ناز محک
رب تویى مالک حیات تویى
کافرم گر کنم به مُلک تو شک
پیش از این بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اینک
پى یک بوسه حلال توام
گوییا کاسه سفال توام
اى به تأدیبِ بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر
اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفیر ملاحتت جعفر
غزوه موى توست در دل من
حال اسیر توأم بکُش دیگر
دخترت را بخوان که پاک کند
خون ز تیغ دو پهلوى حیدر
تا کند پاک جاى این احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر
غیر احسان جواب احسان نیست
کار حیدر به غیر جبران نیست
 شاعر : حبیب چایچیان
گل نکند جلوه در جوار محمد
رونق گل مى‏برد، عذار محمد
گل شود افسرده از خزان و لیکن
نیست ‏خزان از پى بهار محمد
سایه ندارد ولى تمام خلایق
سایه نشینند در جوار محمد
سایه ندارد ولى به عالم امکان
سایه فکنده است، اقتدار محمد
سایه نمى‏ماند از فروغ جمالش
هاله نور است در کنار محمد
شمس رخش همجوار زلف سیه ‏فام
آیت و اللیل و النهار محمد
تا که بماند اثر ز نکهت مویش
خاک حسین است‏ یادگار محمد
تربت‏خوشبوى کربلاى معلاست
یک اثر از موى مُشکبار محمد
رایت فتحش به اهتزاز درآمد
دست ‏خدا بود چون که یار محمد
من چه بگویم (حسان) به مدح و ثنایش
بس بودش مدح کردگار محمد
 شاعر : خلیل کاظمی
الا اى باده نوشان بعثت آمد
زملان مى کشى و عشرت آمد
بود میخانه دار عشق و سرمد
بود ساقى سر مستان محمد
رحیق عشق سرشار از شراب است
جهان مست از می ختمى مآب است
خراب از نعره اش بتخانه ها شد
که باز امشب همه میخانه ها شد
الا اى عاشقان شاه حجازی
زبتها مى کند او پاک بازی
ز دو عالم چهل شب او جدا شد
کنشت و دیر او یکسر حرا شد
چهل شب با خدا دمساز او بود
وجودش غرق در دریاى هو بود
تهى از غیر و پر از دوست گردید
به چشم خویشتن معبود خود دید
محمد با هو الهو روبرو شد
که گرم عشق و راز و گفتگو شد
به یک برق تجلی گشت بیهوش
که افتاد او خدا بردش در آغوش
هدایایی برش از داور آمد
به فرق او در امشب افسر آمد
به حق یکسر سر تعظیم بگرفت
که هر چه بود او تعلیم بگرفت
پر از علم لدنی سینه اش شد
منور تا ابد آیینه اش شد
به مستى جانب میخانه رو کرد
گل گلخانه اش مستانه بو کرد
میان میکده فرخنده یارش
چهل شب بود چون چشم انتظارش
خدیجه لعل لب یکباره وا کرد
سلامى گرم او بر مصطفى کرد
بگفتا یا محمد البشارت
به تو از بهر تبلیغ رسالت
چهل شب قسمتم گر شد جدایی
ولى بینم جمال کبریایی
چهل شب بى تو بر من شد چهل سال
ولیکن روى بر من کرد اقبال
چهل شب من کشیدم بى تو بس رنج
ولى در خویش کردم جستجو گنج
چهل شب گر مرا از تو جدا کرد
ولى بر ما خدا کوثر عطا کرد
سراپا مصطفى در تاب و تب شد
که روز روشن او همچو شب شد
که جبریل امین با امر سرمد
رسید و گفت قم ، قم یا محمد
زمان عشق بر ذوالمن رسیده است
که نابودی اهریمن رسیده است
 شاعر : على معلم دامغانى
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را
میعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور کنیم رویش سبز جوانه را
ابهام مردخیز غبار کرانه را
باور کنیم ملک خدا را که سرمد است
باور کنیم سکّه به نام محمد(ص) است
از سفر فطرت از صحف از صحف از زبور
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور
آفت نبود و موت نبود و نفس نبود
او بود و بود او جز او هیچ کس نبود
«قال الست ربکم» ى را بلا زدند
فالى زدند و قرعه تکوین ما زدند
سالار «کنت کنز» در آیینه نطفه راند
برقى جهید و خرمن آدم نشانه ماند
ویرانه گرد خانه زنجیر او شدیم
ز افلاکیان خلیفه تقدیر او شدیم
گردید چرخ و خاک فلک کو به کو نشست
آدم رهید و نوح به جودی فرو نشست
ایوبها به سفره کرمان کَرَم شدند
یعقوبها به حوصله پامال غم شدند
موسى بسى ز نیل حوادث امان گرفت
تا همچو نیل دامن فرعونیان گرفت
بسیار بت شکست که از سیم کرده بود
تهمت به بت زدند، براهیم کرده بود
از رشکِ لطف، جان ملایک ملول ماند
هیهات بر زمانه که انسان جهول ماند
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را
میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم رویش سبز جوانه را
ابهام مردخیز غبار کرانه را
باور کنیم ملک خدا را که سرمد است
باور کنیم سکه به نام محمد(ص) است
راوی! به شب، حجاب نکویی، حجاب قـُبح
راوی! به صبح، صبح شکافنده، صبحِ صبح
راوی! به فتح، فتح نمایان به آسمان
راوی! به تین و زیت و به افسانه زمان
راوی! بخوان به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان، شب معنی، شب «حرا»
شبها شبند و قدر، شب عاشفانه‌هاست
عالم فسانه، عشق فسانه‌ی فسانه‌هاست
راوی! بخوان که رستم افسانه می‌رسد
جوهر فروش همت مردانه می‌رسد
راوی! بخوان که افسر سیارگان مَه است
راوی! بخوان که مهدی موعود در ره است
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را
میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم ملک خدا را که سرمد است
باور کنیم سکه به نام محمد(ص) است
خونین به راه دادرسی ایستاده‌ایم
چون لاله داغدار کسى ایستاده‌ایم
اى دوست! اى عزیز مجاهد! رفیق راه!
مقداد روز! مالک ِ شب! میثم پگاه!
اى در صفا به همت مردانه استوار
اى مرد مرد! مرد خدا! مرد روزگار
مرغى چنین بلازده جان در قفس نداد
حقا که داد عشق تو دادی و کس نداد
رفتى که بازگردی و تا ما خبر شدیم
اى پیشتاز قافله! بی‌همسفر شدیم
گیتى به اهل عشق، به دستان، چه می‌کند
حالى به ما شقاوتِ پستان چه می‌کند
با ما چه می‌کنند به رندى در آشیان
این نابکار خانه به دوشان، حرامیان
اى دوست! اى عزیز! رهایى مبارکت
از همرهان خسته جدایی مبارکت
این جا خوش است ضجه زنجیریان هنوز
مردم کـُش است دشنه تقدیریان هنوز
این جا هنوز عرصه گیر و کشاش است
این جا هنوز خواب اسارت مشوش است
این جا جهان شب است، ولى بیکرانه نیست
فرداى روشنایی ره بی‌بهانه نیست
شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‌هاست
عالم فسانه، عشق فسانه‌ی فسانه‌هاست
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را
میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم ملک خدا را که سرمد است
باور کنیم سکه به نام محمد(ص) است
 شاعر : حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابورى)
آن شب سکوت خلوت غار حرا شکست
با آن شکست، قامت لات و عزا شکست
آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان
مُهر سکوت لعل بشر زان ندا شکست
با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل
در سرزمین رکن و مقام عصا شکست
آدم به باغ خلد خدا را سپاس گفت
تا سدّ ظلم و فقر به ام القرا شکست
نوح نبى به ساحل رحمت رسید و خورد
طوفان به پاس حرمت خیرالورا شکست
بر تخت گل نشست در آتش خلیل حق
تا ختم الانبیا گل لبخند را شکست
عیسى مسیح مُهر نبوّت به او سپرد
زیرا که نیست دین ورا تا جزا شکست
آمد برون ز غار حرا میر کائنات
آن سان که جام خنده باد صبا شکست
در خانه رفت و دید خدیجه که مى‌دهد
از بوى خویش مُشک غزال ختا شکست
بر دور خویش کهنه گلیمى گرفت و خفت
آمد ندا که داد به خوابش ندا شکست
یا «ایّها المدّثر»ش آمد به گوش و گفت
باید که سدّ درد ز هر بینوا شکست
قانون مرگ زنده به گوران به گورکن
کز مرگ دختران نرسد بر بقا شکست
آماده بهر گفتن تکبیر کن بلال
چون مى‌دهد به معرکه خصم دغا شکست
اینک به خلق دعوت خود آشکار کن
هرگز نمى‌خورد به جهان دین ما شکست
برخیز و بت شکن که على دستیار توست
کز بت نمى‌خورد على مرتضى شکست
طعن ابى لهب نکند رنجه خاطرت
کو مى‌خورد ز آیه «تبّت یدا» شکست
«ژولیده» گفت از اثر وحى ذات حق
آن سکوت خلوت غار حرا شکست
 شاعر : محمود ژولیده
دُردى کِش بلاى تو ام یا محمدا
دیوانه ولاى تو ام  یا محمدا
گویند هرکه را تو بخواهی بلا دهی
مستانه بلاى تو ام  یا محمدا
بیمارم و نگاه تو اعجاز می کند
مبهوت چشمهاى تو ام  یا محمدا
من از ازل در عافیتم زان که تا ابد
در سایه لواى تو ام  یا محمدا
مولاست بنده تو و  من بنده علی
من ، بنده خداى تو ام  یا محمدا
اى اسم اعظم اسم تو یا احمدا مدد
وى قلبها طلسمِ تو یا احمدا مدد
اى مکه از فروغ تو پاینده   احمدا
مِهر و قمر ز روى تو رَخشنده  احمدا
اى کِسوت خِتام رسالت به راستى …
بر قامت رساى تو زیبنده  احمدا
کو دایه اى که کامِ تو را مایه اى دهد
بر دایه ات ، تو دایه بخشنده احمدا
ساطِع شود چو نور ز پیشانى ات  شود…
خورشید از جمال تو شرمنده احمدا
رضوان و حوریان و همه خازِنانِ آن
حیرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمدا
گویا نمک زخنده تو آفریده شد
دریا به وجد رفت و نمکزار دیده شد
وقتى سخن ز کشف و کرامات مى شود
کَسرى تو را گواهِ  مقامات مى شود
اینجا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نیست
جنت یکى تو را ، ز کرامات مى شود
اى نسلِ تو ستاره دنباله دارِ عشق
روشن رَهت ز نورِ علامات می شود
حُبِّ تو را چگونه شود  شعله کارگر
آتشکده ز دیدنِ تو مات می شود
اى هادى سُبُل نرود هر که راهِ تو …
بى شک دچار رنجش و طامات مى شود
اى سنگِ سخت زیر قدومِ تو نرمِ نرم
دلهاى ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرم
اى مایه ازل و ابد ، آیه شَرَف
انسانِ کامل ، اى به بشر مایه شرف
خورشید جاودانى و بی سایه اى ، ولی
افکنده اى به کون و مکان سایه شرف
ایمانِ تو ، پیمبری تو ، کتابِ تو
اسلامِ تو نباشد بر پایه شَرَف
اینک پس از گذشتنِ دهها هزار سال
ایران شده از دعای تو همسایه شرف
تو ماندى و ، عدوی فرومایه ات ، نمانْد
اى تا اَبَد ولای تو سرمایه شرف
عالم ز تو تصرّفِ هستی گرفته است
دلها ز تو تشرّفِ مستی گرفته است
در شعرِ عشق و عقل ، امیرِ غزل تویی
در خُلق و خوى و عاطفه ، حُسنِ اَزَل تویی
دیباچه امانت و دیوان عاشقی
تأویلِ حمد و آیه بیت الغزل تویی
در وحدتِ کلام ، اگر لم یلِد خداست
در محور معانى آن ، لم یزل تویی
غارِ حَراسْت میکده حق شناسى ات
در خانه ولاى على ، مُعتزَل تویی
چونکه دلت سِرشتْ خدا ، بر گِلت نوشت
زیبا تویى ، جمیل تویى و گُزَل تویی
کامل ترین محبتِ ما نذرِ مقدمت
جان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمت
حقِّ تو را به شیوه عاشق ادا کنیم
دِین تو را به رسمِ شقایق ادا کنیم
اُمُّ القُرى به یمنِ تو مَهدِ تشیع است
حقِّ تو را به حضرت صادق ادا کنیم
اى عقلِ کُل ، سلوک ، چو زاهِق نمى کنیم
سِیرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا کنیم
در معرکه چو امر تو دائر شود به حَرب
تکلیف را به کُشتن فاسِق ادا کنیم
با دشمنان برائتِ دل را وفور کن
تا دِین خود به نعمتِ رازق ادا کنیم
در بندگى اگر صَنَما ، لایقت شویم
در شیعگى شهیدِ رهِ صادقت شویم
شاعر : رکن‌الدین اوحدى مراغه‌ای
عاشقى ، خیز و حلقه بر در زن
دست در دامن پیمبر زن
حبّ این خواجه پایمرد تو بس
نظر او دواى درد تو بس
اوست معنى و این دگرها نام
پخته او بود و این دگرها خام
آنکه از اصطفا بر افلاک‌اند
در ره مصطفى کم از خاک‌اند
هر کسى از پى شکاری تاخت
بر نشان تیر راست، او انداخت
از در او توان رسید به کام
دیگران را بهل بر این در و بام
اوست در کاینات مردم و مرد
او خداوند دین و صاحب درد
سفر آدم ، سفیر نامه اوست
درج‌ ادریس درج خامه اوست
بیعه در بیعتش میان بسته
زانکه ناقوس را زبان بسته
بر سر او ز نیک‌نامی تاج
همه شب‌هاى او شب معراج
پیش او خود مکن حکایت شب
و چراغ، آنگهی شکایت شب
گوهر چار عقد و نه درج اوست
اختر پنج رکن و نه برج اوست
شقّه عرش، عطف دامانش
ملک از زمره غلامانش
آنکه مه بشکند به نیم انگشت
آفتابش چه باشد اندر مشت؟
و آنکه در دست اوست ماه فلک
پایش آسان رود به راه فلک
شب معراج کوس مهر زده
خیمه بر تارک سپهر زده
گذر از تیر و از زحل کرده
مشکل هفت چرخ حل کرده
سرّ سرجمله‌ها بدانسته
شرح و تفصیل آن توانسته
درد می‌شد نود هزار سخن
کشف بر جان او ز عالم کن
به دمى رفته، باز گردیده
روى او را به چشم سردیده
میم احمد چو از میان برخاست
بیقین خود احد بماند راست
راه دان اوست، جبرئیلش ساز
هر چه او آورد، دلیلش ساز
اى فلک موکب، ستاره حشر
وى ز بشرت گشاده روى بشر
هاشمى نسبت قریشى اصل
ابطحى طینت، تهامى فصل
علم نصرتت ز عالم نور
یزک لشکرت صبا و دبور
چرخ نه پایه پای منبر تو
به سر عرش جاى منبر تو
معجزت سنگ را زبان بخشد
بوى خلقت به مرده جان بخشد
روز محشر، که بار عام بود
از تو یک امّتی تمام بود
زایزد و ما درود چون باران
به روان تو باد و بر یاران
شاعر : علی امیر احمدی
مى تراود از نسیم عشق اسرار شرف
مى نوازد گوشها را لطف اظهار شرف
بعد از آن بى رونقی هاى بساط معرفت
حالیا بالا گرفته کار بازار شرف
ظلمت ممتد حیات از دیده ها دزدیده بود
چشم عالم روشن است اینک ز دیدار شرف
جهل گاهى عقل را از صحنه بیرون مى کند
کار عقل آنگاه خواهد گشت انکار شرف
زنده در گور جهالت مى کند آیات را
تا کجا از ظلم خواهد رفت ادبار شرف
آبهاى رفته برگشته است در جوى خرد
چون حبیب الله گردیده است سالار شرف
جنس فکراست و عبادت در دکان دین ِعشق
بشکفد از بندگى برشاخه افکار شرف
مومن و امنیت و از یک ریشه مشتق مى شوند
حصن ایمان است در هر جا نگاهدار شرف
آفتاب تند آن ایام هوش از سر ربود
از حریر مکرمت ها دوخت دستار شرف
روزگار بی خدایى ها از او پایان گرفت
تا ابد پاینده در جانهاست آثار شرف
روز میلاد نبی گویى تولد یافت نور
از رخ او عالم آرا گشت انوار شرف
جلوه توحید دارد اصل حرف وحدتش
نازد او در حشر، از این جمع و آمار شرف
در شرافت شهره شهر است آن شعرى که شد
شاهدى بر فتح دلها زان علمدار شرف
باشگاه خبرنگاران جوان
ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين