امروز : جمعه, ۲۴ آذر , ۱۳۹۶
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۹/۱۶ - ۱۷:۳۶ ذخیره فایل ارسال به دوستان

ماجرای پنهان کردن همسر حضرت ابراهیم در صندوق

به گزارش بابل نوین، یکی از مورخین و تاریخ نگاران بزرگ بشریت، پروردگار عالم و کتاب مقدس قرآن کریم است که با بیان روایت های مختلف، تاریخ اسلام را ورق می زند.

اهمیت پوشش زن در سیره ابراهیم (ع)

حضرت ابراهیم (ع) در مسیر هجرت همراه ساره و لوط (ع) عبور می‌کردند. حضرت ابراهیم (ع) برای حفظ ناموس خود «ساره» از نگاه چشم‌های گناه کار، صندوقی ساخته بود و ساره را در آن قرار داد. هنگامی که به مرز ایالت مصر رسیدند، حاکم مصر به نام «عزاره» در مرز ایالت مصر مأموران گمرک را گماشته بود تا عوارض را از کاروان‌هایی که وارد سرزمین می‌شوند بازستاند، مأمور به بررسی اموال حضرت ابراهیم (ع) پرداخت تا اینکه چشمش به صندوق افتاد به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «در صندوق را بگشا تا محتوای آن را قیمت کرده و یک دهم قیمت آن را برای وصول مشخص کنم.»

حضرت ابراهیم (ع): خیال کن این صندوق پر از طلا و نقره است یک درهم آن را حساب کند تا بپردازم، ولی آن را باز نمی‌کنم.

مأمور که عصبانی شده بود حضرت ابراهیم (ع) را مجبور کرد تا درب صندوق را باز کند.

سرانجام حضرت ابراهیم (ع) به اجبار دژخیمان درب صندوق را گشود، مأمور وصول ناگهان زن با جمالی در میان صندوق دید و به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «این زن با تو چه نسبتی دارد؟»

حضرت ابراهیم (ع): این زن دخترخاله و همسر من است.

مأمور: «چرا او را در میان صندوق نهاده‌ای؟»

حضرت ابراهیم (ع): غیرتم نسبت به ناموسم چنین اقتضا کرد تا چشم ناپاکی به او نیافتد.

مامور: «من اجازه حرکت به تو نمی‌دهم تا به حاکم مصر خبر بدهم تا او از ماجرای تو و این زن آگاه شود.»

مأمور برای حاکم مصر پیام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد حاکم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند، می‌خواستند تنها صندوق را به نزد پادشاه ببرند که حضرت ابراهیم (ع) گفت: «من هرگز از صندوق جدا نمی‌شوم مگر اینکه کشته شوم.»

ماجرا به حاکم گزارش دادند، حاکم دستور داد صندوق را به همراه حضرت ابراهیم (ع) نزد او ببرند؛ مأموران و حضرت ابراهیم (ع) به همراه صندوق و سایر اموالشان نزد حاکم رفتند و پس از اینکه حاکم درب صندوق را باز کرد حضرت ابراهیم (ع) رو به حاکم مصر گفت: در این صندوق همسر و دخترخاله‌ام در میان آن است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولی درب صندوق را باز نکنم.

حاکم که از این سخن حضرت ابراهیم (ع) سخت ناراحت شد، او را مجبور کرد تا صندوق را بگشاید و ناگهان حاکم با نگاه ساره دست خود را به طرف او دراز کرد.

حضرت ابراهیم (ع) از شدت غیرت به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از دست درازی به سوی همسرم کوتاه کن.

بی‌درنگ دست حاکم در وسط راه خشک شد، حاکم به دست وپا افتاد و به ابراهیم گفت: آیا خدای تو چنین کرد!

حضرت ابراهیم (ع): آری خدای من غیرت را دوست دارد و گناه را بد می‌داند او تو را گناه بازداشت.

حاکم: از خدایت بخواه دستم خوب شود در این صورت دیگر دست درازی نمی‌کنم.

حضرت ابراهیم (ع) از خدا خواست دست او خوب شد، ولی بار دیگر به سوی ساره دست درازی کرد که باز با دعای حضرت ابراهیم (ع) دست‌اش در میانه راه خشک شد و این موضوع سه بار از جانب حاکم مصر و حضرت ابراهیم (ع) تکرار شد.

حضرت ابراهیم (ع) دعا کرد و دست حاکم خوب شد، وقتی که حاکم این معجزه و غیرت از ابراهیم دید احترام شایانی به او کرد و گفت: تو در این سرزمین آزاد هستی هرجا می‌خواهی برو، ولی یک تقاضا از شما دارم کنیزی را به همسرت می‌بخشم تا او را خدمتگذاری کند.

حضرت ابراهیم (ع) تقاضای حاکم را پذیرفت و کنیزی را به نام حاجر به ساره بخشید و به این ترتیب غیرت و معجزه و اخلاق حضرت ابراهیم (ع) موجب گرایش حاکم مصر به آیین حضرت ابراهیم (ع) یکتاپرستی شد و او را با احترام بسیار بدرقه کرد.

منبع: قصه های قرآن به قلم روان، محمد محمدی اشتهاردی

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين