امروز : چهارشنبه, ۱۲ آذر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/08 - 0:31 ذخیره فایل ارسال به دوستان

«الهام پاوه نژاد» از روزهای دوری از پدر می گوید

اسفندماه در اوج فشار کاری، آلبوم منتشرشده، کتاب شعر از زیر چاپ درآمده و اجرایی که روی صحنه داشت، پدرش را از دست داد.

مجله دیده بان – نازیار عُمرانی: اسفندماه در اوج فشار کاری، آلبوم منتشرشده، کتاب شعر از زیر چاپ درآمده و اجرایی که روی صحنه داشت، پدرش را از دست داد. تلخ ترین روز بود، روزی که آماده می شدم تا به دیدنش بروم و از حال پدرش که در کما بود جویا شوم که متاسفانه قبل از رسیدن به سالن تماشاخانه باخبر شدم پدرش پرکشید. کودکانه برای از دست دادن پدرش اشک می ریخت، زنی که خود سال هاست مادر است.

پدر و مادر یک بار در زندگی انسان اتفاق می افتند و هیچ کسی هرگز بر جای آنها نمی نشیند و این چه سری است که تو در سن ۴۳ سالگی با از دست دادن پدر همچنان مثل ۱۴ سالگی ات اشک بریزی. اما آنچه حیرت مرا هر شب وا می داشت، به روی صحنه رفتن او و بازی کردن نقش بسیار سختش در نمایش «سیستم گرون هلم» بود که با شرایط روحی اش به شدت متغیر بود. با او به گفت و گو نشستم تا ببینم رمز و راز این حرفه سخت چیست که تو حتی زمان برای سوگواری تنها پدرت را نیز نداری!

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

خانم پاوه نژاد یک معرفی از شما و عقبه تان می خواهم. از پدر و مادرتان.

من متولد ۲۷ شهریور ۱۳۵۰ در تهران هستم و در تهران نیز بزرگ شدم. منزل پدری من، حدفاصل تئاتر شهر و تالار رودکی، خیابان خارک، کوچه شهرود است. من تا قبل از ازدواج آنجا بزرگ شدم و زندگی می کردم. پدر و مادرم هر دو کرمانشاهی هستند و درواقع اصلیت پدرم پاوه ای است. خانواده مادر و پدرم نیز از خاندان بزرگ کرمانشاه هستند.

وقتی بازیگر شدید با پدر مادر زندگی می کردید یا متاهل بودید؟

زمانی که بازیگر شدم در خانه پدری با مادر و پدرم زندگی می کردم. من ۱۹ سالگی وارد دانشکده بازیگری شدم و حقیقتا وارد دانشگاه شدنم خیلی متاثر از تصمیم پدرم بود. آن سال ها خیلی مخالفت بود برای هنر خواندن و مثل الان اصلا این جریان کاذب وجود نداشت که فرزندشان یا بازیگر بشود یا فوتبالیست. آن سال ها یا بچه ها باید دکتر می شدند یا مهندس و درواقع چون خواهرم (پریسا) مهندس بود، این فشار خیلی بود که من پزشکی بخوانم؛ با توجه به علاقه ای که من به رشته زیست شناسی داشتم.

ولی واقعیتش این است که گرایش هنری و ادبیاتم خیلی زیاد بود و از بچگی فعالیت هنری و تئاتری می کردم. مرحله اول کنکور هنر را یواشکی انجام دادم چون پدرم اصلا دوست نداشت. وقتی رتبه من آمد و پدرم دیدند که من بدون هیچ گونه فعالیت عجیب و غریبی به این رتبه رسیدم قبول کردند که من به صورت آکادمیک این رشته را بخوانم و من بازیگری را زیر نظر اساتیدی چون رکن الدین خسروی و اکبر زنجان پور گذراندم و این اساتید خیلی در دیدگاه و نگرش من تاثیر گذاشتند.

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

وقتی برای اولین بار پدرتان چهره شما را در تلویزیون، به عنوان یک بازیگر دیدند چه عکس العملی داشتند؟

واقعیتش ری اکشن اولیه مهم نبود بلکه بازتاب های این اتفاق مهم بود. من یادم میاد که آن سال ها خصوصا سریال همسران به عنوان کار تصویر- چون من قبلش تئاتر کار می کردم و پدر و مادر بازی من را در تئاتر دیده بودند، برای همین بازیگری من برایشان چیز عجیب و غریبی نبود- یک شروع جنجالی و پرمخاطب بود که هنوز هم پس از ۲۴ سال همچنان جریان و موج خودش را دارد، هنوز هم خانواده و زندگی شخصی من را تحت تاثیر قرار داده.

ولی به مرور زمان که از آن ازدحام ها کم شد، روابط خیلی پرشورتر و نزدیک تر شد و اتفاقا انتخاب ها و تصمیمات من بیشتر زیر ذره بین رفت. برای مثال چه کار دارم؟ چه شده کم کار شده ام؟ یا فلان کار بهتر بود و آن یکی کار اصلا خوب نبود و غیره. و درواقع نظراتی که از دوستان و فامیل می گرفتند را به من منتقل می کردند.

آمدن کردیا (دخترتان) به زندگی شما چه تاثیری در رابطه تان با پدرتان گذاشت؟

وقتی کردیا (دخترم) به دنیا من ۳۰ سال داشتم و پدرم ۶۴ سال. آمدن کردیا خیلی تاثیر عجیبی در رابطه من با پدرم داشت. چون دقیقا زمانی که من کردیا را باردار بودم پدر من دچار بیماری ای شد و واقعیتش همان سال ها من پدر را یک بار داشتم از دست می دادم که به لطف خداوند، ما توانستیم پدر را داشته باشیم و درواقع همه می گویند که این ۱۳ سال، لطف خداوند و هدیه خداوند به ما بوده تا بتوانیم پدر را در کنارمان داشته باشیم.

پدرم دو بار به کما رفت و به سلامت از کما بیرون آمد و درواقع آمدن کردیا باعث شد که رنگ تلخ آن روزها را تلطیف کند. حضور کردیا باعث شد که پدر من که یک انسان جدی و درونگرا و خشک به نظر می آمد و صادقانه به من که دخترش بودم ابراز احساسات علنی نمی کرد، برای کردیا ابراز احساسات می کرد.

البته کردیا اولین نوه پدر من نبود، بلکه پدر من یک نوه پسر نیز دارد که به اندازه کردیا او را دوست می داشت و واقعا مورد توجه بود. ولی کردیا به عنوان یک دختربچه، با آمدنش به زندگی ما، یخ هایی را شکست و آن قواعدی که در روابط وجود داشت را از بین برد و پدر من از آن جو ارتشی خشک دور شد و علتش دختر کوچک من بود.

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

در سال هایی که در خانه پدری زندگی می کردید، خاطره ای از پدرتان دارید که در ذهن تان شفاف حک شده باشد؟

آره (می خندد). ماشین دزدی (می خندد). پدر من خیلی در مورد تربیت و یادگیری حساسیت داشت. برای مثال فکر کنید که اگر قرار بود تخته نرد به کسی یاد بدهد به قدری جدی برخورد می کرد که تو فکر می کردی هیچ تفاوتی با هواکردن یک آپولو۱۳ ندارد. برایش همشه قضایا جدی بود. حتی خاطرم هست که همیشه به او می گفتم پدرجان آنقدر حرص نخورید، ما می خواهیم لذت ببریم، این فقط یک بازی است. من همیشه یک مقدار ساختارشکن بودم ولی خواهرم برعکس من بسیار دختر آرام و مطبع تری بود والبته به شدت مورد علاقه پدرم بود چون خیلی از خصلت هایی که پدرم دوست داشت در او بود.

برای مثال تا زمانی که اجازه داشتند به استادیوم بروند با یکدیگر می رفتند و فوتبال می دیدند. ولی خب من هرگز این مدلی نبودم. اصلا فوتبال دوست نبودم. یادم می آید که خواهرم زمانی که گواهینامه گرفت، پدرم یک سال کنار او نشست. پدرم می گفتند من قبول ندارم این گواهینامه ها را! من باید خودم قبول کنم که تو راننده هستی یا نه! که یک روزی بعد از یک سال، خواهرم می خواست با دوستانش برود به عروسی یکی از دوستانش، آنجا بود که پدرم اجازه داد و گفت اگر این دختر رفت و سالم برگشت به این معناست که راننده شده است.

این یک سال را مدام با پدرم می نشست. سر من که شد، موقعی که گواهینامه را گرفتم، چندباری کنار من نشست، اما دیدم اصلا آب مان با هم در یک جوی نمی رود. تا این که یک روز جمعه عصری پدرم رفته بودند فوتبال، من می خواستم بروم خانه دوستم. من حدود ساعت ۴ بعدازظهر ماشین را برای خودم استارت زدم و رفتم. ساعت ۹ شب شد و زنگ زدم به مادرم که من دارم بر می گردم، مادر و پدر من بسیار نگران بودند که تو این وقت شب چگونه می خواهی برگردی؟ من هم خیلی ریلکس گفتم که ماشین دارم. باباجون ماشین نبرده بود، من با خودم ماشین آوردم. خلاصه این ماجرای ماشین دزدی بیش از پیش بین ما ثابت کرد که رابطه ما نمی تونه تابع قواعد کلیشه ای باشد.

آیا بالاتر رفتن سن شما به عنوان یک فرزند و پیرترشدن پدرتان، تاثیرش بر رابطه تان باعث ایجاد تغییر شده است؟

هرچقدر سن بالاتر می رود، ریشه ها عمیق تر می شود. در مراسم فقدان پدرم، بحث می کردیم با اقوام و آشنایان، پدر آدم وقتی در کوچکی فرزندش از دست می رود بیشتر زندگی او را تحت تاثیر می گذارد یا وقتی فرزندانش در سن ما هستند؟ واقعیتش در هر دوره رفتنشان، خالی شدن یک حفره بزرگ در قلب است که براساس نیازهای آن سن تعریف می شود. برای مثال وقتی جوانمرگی برای یک پدر رخ می دهد و فرزندی در سن ۱۵ ساله دارد، به طبع پدر برایش نیازهای بسیاری را برطرف می کند و بچه بی نهایت به حمایت عاطفی، مالی و روانی یک پدر نیاز دارد.

برای مثال خود من سال هایی که دانشکده می رفتم، مواقعی که کلاس های من بسیار طول می کشید یا به تاریکی زمستان می خورد، همیشه پدرم سر کوچه ایستاده بود بدون آن که به من بگوید. آن زمان هم که اصلا موبایل وجود نداشت که خبر بگیرند. برای این که آن کوچه تاریک را من تنها نیایم، با این که می دانستند هیچ اتفاقی هرگز برای من نمی افتد چون من سال ها در آن خیابان بزرگ شده بودم و همه ما را می شناختند، از کیوسک روزنامه فروشی گرفته تا سوپرمارکت، ولی همیشه سر آن کوچه بود و من همیشه احساس می کردم که حتی شب هایی که یک ذره دیر می رسیدم حضور دارد.

در آن سنین پدر نوعی دیگر تعریف می شود و در سنین ما به شکل دیگری. در دهه ۴۰ به بعد زندگی آدم، پدر و مادر شکل دیگری دارند و درواقع انگار معادله معکوس می شود. آنها بچه های ما می شوند و ما پدر و مادرشان. و چون ساپورت ها و حمایت های فیزیکی کم کم کمتر می شود، شاید تلخی داستان در سن ما این گونه تعریف شود. وقتی در این سن از دست شان می دهی درواقع انگار حسی شبیه به از دست دادن فرزندت است. ریشه هایی که عمیق شده، در این سال ها خاطره ها بیشتر شده، تصویرهایی مشترک بیشتر شده، تلخی و شیرینی ها، بالا و پایینی ها خیلی بیشتر شده و از این زاویه من فکر می کنم جور دیگری تلخ است و تلخی عمیق تری هست.

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

آیا پدرتان با این شغل عجیب و غریب تان توانست یکی شود یا خیر؟

واقعیت این است که آن دوره ای که من در خانه پدری زندگی می کردم، پذیرش شغل من- به دلیل وقت و بی وقتیش، نداشتن زمان و محدودیتش و خاص بودنش- کمی درکش برایشان سخت بود. ولی دیگر فهمیدند که این شغل به همین شکل است مخصوصا در کار تصویر که این موارد تشدید نیز پیدا می کند. ولی تئاتر به این شکل نیست. تو یک تایم مشخصی داری که سر تمرین می روی و زمانی هم که به اجرا می رسی باز یک تایم مشخص داری برای اجرا.

یعنی نظم تئاتر قابل لمس تر و پذیرفتنی تر از کار تصویر است. واقعیتش حمایت آنها برای من بسیار کمک کننده بود چون همیشه یک جریانات مسمومی وجود داشت که بخواهد تخریب کند یا در آن سال هایی که درواقع شغل ما یک ممنوعه به حساب می آمد و ما تلاش می کردیم که بگوییم ما یک نسل تحصیل کرده ایم و با فیلم فارسی های آن زمان فرق می کنیم و درواقع یک نگاه دیگری داریم به این حرفه و این صنف.

بر همین حساب باعث شد که پدر و مادرم دید دیگری نسبت به شغل من پیدا کنند و حتی با آدم های دیگری آشنا شوند. با این که پدر من انسان بسیار متعصب و سختگیری بودند، وقتی مرور می کنم، می بینم برای این که این حمایت را کنار من داشته باشد، خیلی از مرز تابوهایش گذشت و عبور کرد.

چه اتفاقی برای پدرتان افتاد که شما ایشان را از دست دادید؟

اتفاق عجیبی افتاد. درست هفته قبل از این اتفاق، ما تمام چکاپ های پدر را انجام داده بودیم و پدر حال شان مساعد بود. ولی حقیقت این است که پدر من امسال درگیر دو ماجرایی شد که اگر جمع بندی اش کنم می توانم بگویم که عامل مهم تاثیرگذارنده روی از دست رفتن پدر، همین دو عامل بود. اولین مساله این بود که پدر من بهار سال ۹۳ برای یک پادرد به یک بیمارستان محلی مراجعه کرده بود و متاسفانه با بی دقتی و به جسارت می گویم که با بی لیاقتی پزشکانی که آنجا بودند، بدون توجه به رزومه پزشکی پدر من، دارویی را به او تجویز کرده بودند که این دارو باعث شده بود که تمام سیستم عضلانی پدر من قفل کند و درواقع باعث شد که توان تحرک پدر من کم بشود و این ناتوانی از لحاظ روانی برایش بسیار سنگین بود.

پدرم قدرت قبلی را دیگر نداشت و این مساله خیلی به او فشار روانی می آورد. مساله دیگر مساله محیطی بود که بر می گردد به خانه دیوار به دیوار خانه پدری من که تصمیم گرفتند خانه را تخریب کنند و خانه پدر من یک خانه ۴۵ ساله بود و امکان ریزش داشت و ما مجبور بودیم پدر و مادر را جا به جا کنیم زیرا برایشان خطر جانی داشت، چون می خواستند گودبرداری کنند. این موضوع برای پدر من که هرگز در سال های موشک باران نیز خانه اش را ترک نکرد و معتقد بود به آنچه که خداوند بخواهد اتفاق بیفتد، می افتد.

ما همیشه می خندیدیم که پدرجان این شرط عقل است که وقتی موشک باران می شود تو از منزلت باید بروی. ولی او ماند. برای پدر من که در شرایط اینچنینی هم خانه اش را ترک نکرد، ترک کردن خانه، فقط به دلیل کوبیدن ساختمان کناری، خیلی تلخ و سخت بود. نمی دانم در مجموع شاید باید گفت خواست خداوند است و تقدیرش بوده، اما این مسائل بی تاثیر نبود تا این که یک روز صبح که برای نماز صبح بلند شده بود، احساس کرده بود که حالش اصلا خوب نیست، مادرم را صدا کرده بود و همان جا از حال رفته بود. ۵ صبح به بیمارستان رسیدیم و پس از اسکن مغز، متوجه شدند که یک خونریزی وسیع مغزی بوده که با شانس خیلی کم جراحی کردند و مغز را ساکشن کردند اما متاسفانه پدر دیگر برنگشت.

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

– شرایط پیش آمده بیش از تلخی بود! می توانم بگویم تکان دهنده. درواقع این حرفه ای که مدعی هستیم کار انسانی انجام می دهیم یکی از بحران های ذهن من شد. برای خواهر مهندس من، بدون درخواست مرخصی، اتوماتیک وار چنین قانونی وجود داشت که برای از دست دادن اعضای درجه یک خانواده، یک هفته مرخصی داده شد. اما حرفه ما خیلی بی رحم است و من برای تصمیم گیری در یک دوراهی عجیبی قرار گرفته بودم.

بین این که متعهد باشم به شغلم و با آن همه فشار، به روی صحنه بروم یا یک نه بگویم و در کنار خانواده ام که بیشتر از هر زمانی به من احتیاج دارند بمانم و سوگواری کنم. طبق معمول، استاد زنجان پور در تصمیم گیری من سهم بزرگی داشتند چون صادقانه بگویم که من با یک خشمی به سمت کارم می رفتم نه با عشق سابق. در نهایت تصمیم گرفته شد که سه روز اجرا را تا بعد از مراسم خاکسپاری تعطیل کنیم و این تصمیم گیری با من بود و هیچ گونه فشاری هم از طرف بچه های گروه به من نبود مبنی بر این که حتما به روی صحنه برویم، چون سری دوم اجراهای ما بود و تصمیم گیری را به عهده من گذاشتند.

آن زمان من شاهد بودم که در شرایط سخت کاری بودید. برای کارتان چه اتفاقی افتاد؟

من سر اجرای تئاتر «سیستم گرون هلم» بودم در سالن نمایش باران، که دو روزش اگر اشتباه نکنم به یک تعطیلی خورد که الان دلیلی تعطیلی را خاطرم نیست، که به دلیل آن تعطیلی عمومی ما اجرا نداشتیم و طبیعتا من بعد از تعطیلات باید می رفتم سر اجرا و فکر می کنم یکی از بدترین روزهای زندگی ام بود، خصوصا چه روزهایی که به هر حال پدر در کما بود و چه روزهای پس از فوت ایشان و به قول استادم آقای زنجان پور که بعدها به دیدنم آمدند، گفتند در کما بودن بسیار زجرآورتر از حال دیگری است چون تو هشم در انتظار خبری هستی، دائما می خواهی تلفنت را چک کنی و نمی دانی هر تلفن پشتش چه خبری هست.

روز یکشنبه که درواقع برحسب خواست خدا همه ما در بیمارستان بالای سر پدر بودیم و این خواست خدا بود که پدر، در آخرین لحظات همه ما را کنار خودش ببیند، وقتی پدر برای همیشه رفت، من همان جا در بیمارستان اولین تماس را با همکارم که حقیقتا مثل برادر دوش به دوش من در آن روزهای تلخ بود، «رضا مولایی» برقرار کردم و خبر دادم و اجرای آن شب و دو شب بعدش نیز کنسل شد و بعدش همه بچه های گروه مثل امیرحسین رستمی، سینا رازانی، رها شیرازی، ایمان یزدی، شادی فتح اللهی و بقیه عوامل به منزل پدری آمدند و برای تسلای غم من، هم دردی کردند.

– من بازیگر اگر دستم بشکند، پایم بشکند یا به نوعی یک مشکل فیزیکی برای من پیش بیاید، همه شرایط را درک می کنند و سریعا به بازیگر جایگزین فکر می کنند. همان طور که برای خیلی از همکاران ما اتفاق افتاد. هیچ کس آنجا دم از تعهد بازیگری به تو نمی زند. اما آنجایی که روحت  آزرده شده، قلبت آسیب دیده و درواقع یک فقدان بزرگی را متحمل شدی، یک داغ بزرگ را حمل می کنی کسی این اهمیت را به تو نمی دهد. چرا؟ چون فیزیکی نیست و دیده نمی شود.

این همه بار تعهد به دوش تو می آورد؟ و من با یک سوال بزرگ در یک خلا مانده ام که فرق کار هنری من با یک کار ماشینی چی هست؟ همه هم از دور می بینند قدرت تو را و به به و چه چه می کنند. ولی حتی خود شما شاهد بودید که من تمامی شب ها را با چه حالی به روی صحنه می رفتم و مضاف بر فشار روحی، آنقدر ذهن من به هم ریخته بود که همش فکر می کردم نکند من دیالوگ ها فراموشم بشود، نکند حافظه ام روی صحنه صفر کند و واقعا تبدیل به یک فشار روحی شده بود برای من و یک کابوسی که نمی توانستم هضمش کنم. این حفره در ذهن من ماند و هرگز برای این چرایی جوابی پیدا نکردم.

– من دائما فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم پس فرق منی که کار هنری می کنم کاری که مدعی فرهنگ سازی، کاری مبتنی بر روان و جان با کسی که یک کار ماشینی را انجام می دهد، چیست؟ صادقانه بگویم نفهمیدمش!

آقای زنجان پور و دختر عزیزشان ، گلنوش جان، یکی از شب ها آمدند و آقای زنجان پور به عنوان استاد من تایید کردند که باید بنا به یک سری دلایل به روی صحنه بروی و صادقانه بگویم این برای من تبدیل شد به یک چالش بزرگ کاری، شاید بعد از ۲۴ سال تجربه در این حرفه شد.

یک حفره بزرگ در قلبم خالی شد

آیا با گذشتن ۴۰ روز از فوت پدرتان، زمان در تقلیل غم شما موثر بوده است یا خیر؟

نه واقعا. راستش را بخواهید، بعد از گذشتن این دوران خیلی نمی توان گفت که گذر زمانه التیام می دهد، من تعریفی که ازش دارم این است که وقتی افتاق می افتد مثل این می ماند که تو یک سیلی می خوری. وقتی سیلی می خوری تا چند ساعت و چند روز (یعنی گذراندن مراسم ها و خاکسپاری) در شوک این سیلی هستی، شوکه شدی که چه اتفاقی افتاده. وقتی همه می روند و تو تنها می مانی با خانواده خودت خلوت می کنی تازه می فهمی که خب از الان به بعد باید تنها تصمیم بگیری و مثل این می ماند که تازه درد و کبودی سیلی بیرون بزند.

جای سیلی است که خودش را نشان می دهد. ممکن است روزهای اول گریه نکنی، یا شاید بتوانی تازه حرف بزنی اما عمق تلخی ها انگار سنگین تر می شود. صادقانه بگویم؛ انگار یک تکه از روح و قلبت کنده شود و هرگز برای تو بر نمی گردد و فقط یک سری دوست ها و رفیقان و نزدیکان باقی می مانند که با درایت و مهر و رفاقت شان، می توانند کمک کنند این رنج را التیامی بدهند تا تو بتوانی بپذیری و تحملش کنی. به هر حال همه می گویند که این قانون طبیعت است اما به نظرم خیلی قانون تلخ و بی رحمی است ….

«بهار به شهر آمد
بهار به خانه آمد
اما
لرز زمستانِ رفتنت
هنوز در دلم نشسته است…»
ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين