امروز : چهارشنبه, ۱ بهمن , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/10 - 10:55 ذخیره فایل ارسال به دوستان

نگاهی به «شب­‌های روشن» اثر فئودور داستایِفسکی

نویسنده : فائزه مالک‌پور، داستان‌نویس/فرهیختگان

مارتین بوبر فیلسوف آمریکایی قرن بیستم، می‌گوید: «یک رابطه خوب و صمیمی، بر دیواره‌های سر به فلک کشیده تنهایی آدمی رخنه می‌کند، بر قانون بی‌چون و چرای آن فائق می‌شود و بر فراز مغاک وحشت‌انگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل می‌زند.»
«شب‌های روشن» داستایفسکی گواه روشنی بر این گفته بوبر است. داستایفسکی، نویسنده بزرگ روسی، در دومین اثر خود، به شکل‌های مختلف تنهایی می‌پردازد. تنهایی به‌عنوان یک دلواپسی غایی و تاثیرگذار بر روان آدمی و زندگی او، از منظر روانشناسی همواره مورد اهمیت بوده است. پرداختن داستایفسکی به این مولفه در رمان «شب‌های روشن» این رمان را به یک اثر روانکاوانه تبدیل کرده است.

t158_02_0
«شب‌های روشن» پرسه‌زنی‌‌های ذهنی خیالباف، در تاریک و روشن شب‌هایی است که در مدار جغرافیایی سن پترزبورگ -به علت وسعت مدار عرضی جغرافیایی- طلوع و غروب خورشید به حدی به یکدیگر نزدیک می‌شوند که خورشید نمی‌تواند در افق فرو رود و شب بین تاریکی و روشنی می‌ایستد؛ مثل آدمی که بین رویا و بیداری شناور است یا بین خواب و واقعیت. این همان مرزی است که داستایفسکی روی آن راه می‌رود و داستانش را می‌گوید. داستان در فضایی بیرونی روایت می‌شود. شب است، تاریک است، اما چراغی در دل شب روشن می‌شود؛ سوسویی معمولی، عشق به زنی معمولی و تنها، از جنس راوی داستان.
شخصیت اصلی این رمان کوتاه، مردی است تنها که ارتباطش با جهان اطراف و انسان‌ها را از دست داده است و قدرت تعامل، فهمیدن و فهمیده شدن توسط اطرافیان را ندارد. او فردی است که از دیگران جدا افتاده است و احساس وانهادگی، ترس از تنهایی و رهاشدگی، در او به اضطراب، فرو رفتن در خود و مالیخولیا تبدیل شده است. او در بخشی از داستان این‌گونه روایت می‌کند:
«از اول صبح دچار نوعی مالیخولیا شده بودم. تا به خود آمدم دیدم همه مرا به دست تنهایی سپرده و رفته‌اند… من به مدت هشت سال در سن‌پترزبورگ زندگی کرده‌ام، اما در تمام این مدت ترتیبی نداده بودم که حتی یک هم‌صحبت برای خود دست و پا کنم… به علت اینکه وقتی اهالی شهر به‌طور ناگهانی وسایل خود را جمع کرده و به بیرون شهر رفتند، متوجه شدم که رهایم کرده‌اند. از اینکه تنها می‌ماندم وحشت برم داشت…»
مرد درنهایت تنهاست و در برابر جهان خود به تنهایی مسئول است. این تنهایی وجودی، کم‌کم به سمت ایجاد ارتباط با دیگران سوق داده می‌شود. این همان اتفاقی است که برای شخصیت اول داستان می‌افتد. او در پرسه‌زنی‌های خود با زنی ملاقات می‌کند که روی پلی در یکی از خیابان‌های حاشیه‌شهر ایستاده و منتظر معشوقی است که قرار است بعد از یک سال، در آن مکان با او ملاقات کند.  در خرده‌روایت‌هایی که از زندگی دختر نقل می‌شود، به تنهایی دختر و نیز تنهایی تمام شخصیت‌های فرعی دیگر که در خلال روایت‌ها آنها را می‌شناسیم، پی می‌بریم. در بخشی از داستان، ترس از تنهایی مادربزرگ دختر، از زبان او این‌گونه نمود پیدا می‌کند: «یک بار دو سال پیش شیطنتی کردم و مادربزرگ برای اینکه مواظب من باشد، راهی نداشت به غیر از اینکه لباسم را با سنجاق قفلی به لباس خودش وصل کرد و به این صورت ما مدت‌هاست که سنجاق شده به هم نشسته‌ایم.»
مرد در لحظه نخست دیدار، با پی بردن به تنهایی دختر، با او همذات‌پنداری کرده، او را همانند خود تصور می‌کند و سراپا نیاز برای برقراری ارتباط با او می‌شود. داستان، کشمکش آدمی و حرکت او از عشقی کاستی‌مدار و سراسر نیاز به سمت عشقی هستی‌مدار است. آدمی که تنهایی خود را می‌پذیرد و برای رهایی از آن به ایجاد رابطه پناه می‌برد، درنهایت می‌بیند هر اندازه که تنهایی خود را با دیگری به اشتراک بگذارد، درنهایت موجودی است مسئول در برابر تنهایی خود.
جسارت داستایفسکی در به قلم کشیدن احساساتی ملموس که زبان از توصیف آنها قاصر است، در این رمان مشهود است. نثر عاطفی رمان، فرورفتن در احساسات درونی آدمی، رفت و برگشت‌های زمانی بین حال و گذشته در این رمان، به هیچ‌وجه از سرعت روایی آن کم نمی‌کند و داستان با ریتمی نسبتا تند پیش می‌رود که در عین ایجاز، به پرداختی کامل از مسائل مطرح شده می‌رسد.
داستایفسکی در این رمان به لایه‌های زیرین روان آدمی پرداخته است و مفاهیم عمیقی چون تنهایی، وانهادگی، ترس، عشق و تعالی را در پس داستانی ساده، خوش‌خوان و قابل لمس گنجانده است.

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين