امروز : یکشنبه, ۵ بهمن , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/10 - 17:40 ذخیره فایل ارسال به دوستان

بازخوانی یک گفت‌وگوی قدیمی با بهرام بیضایی به بهانه اکران «باشو غریبه کوچک»

در باشو اصلا آدم بد وجود ندارد. در هیچ‌یک از فیلم‌های من ، آدم بد به مفهوم رایج آن وجود ندارد. «آدمی که کمتر می‌داند» در برابر «آدمی که بیشتر می‌داند» قرار می‌گیرد

«باشو غریبه کوچک» چهارسال بعد از ساخت به نمایش درآمد. بعد از پایان جنگ. ۲۳ بهمن ۱۳۶۸ روز اول نمایش فیلم باشو در سینماهای تهران بود. پسرک سیه‌چرده‌ای که از جنوبِ جنگ‌زده سوار کامیون شده بود و به شمال سرسبز رسیده بود و با نایی‌جان زن کشاورزی روبه‌رو می‌شد که از مزرعه و خانه و دو فرزندش مراقبت می‌کرد و چشم‌انتظار مردی که شاید به همان جنوب رفته بود. باشو در حافظه سینمایی چند نسل از سینمادوستان ایرانی جا گرفت و حالا بعد از بیست و شش سال یک بار دیگر روی پرده سینماهای تهران آمده‌است. آن هم در حالی که این بار خالق باشو، بهرام بیضایی،  در ایران نیست. بیضایی برای تدریس و به عنوان استاد مدعو در غرب آمریکا مشغول زندگی است. بی‎مناسبت ندیدیم بخش‌هایی از گفت‌وگوی مفصل او با ماهنامه فیلم در اسفند ۱۳۶۸ را نقل کنیم. گقت‌وگویی که توسط شهرام جعفری‌نژاد، امید روحانی و خسرو دهقان با بیضایی صورت گرفته و هم‌چنان خواندنی است .

ایده اولیه
اصل این فکر را سوسن تسلیمی پیشنهاد کرد و من از خودش خواستم این داستان را بنویسد. او داستان کوتاهی نوشت که می‌توانست شکل دیگری از قصه فعلی باشو باشد. کمک فکری دوستان دیگر در مجموع تاکید بیشتری بر وقایع جنگ جنوب داشت که من احساس کردم نیازی به آن نداریم.

شبهه الگو گرفتن از داستان «مادر»
کسانی که این مطلب را می‌گویند، یک رقیب ماخوذ به حیاتر هم دارند! چون یک بار هم ازم پرسیدند آیا کتاب «پرواز را به خاطر بسپار» نوشته یرژی کازینسکی را قبل از ساختن باشو خوانده‌ام؟ خوشبختانه یا بدبختانه در جامعه ما امکان تکذیب یا حداقل جایی که عادت داشته باشد، تکذیب‌های من را هم چاپ کند، نیست. همزمان با باشو، دو فیلم دیگر هم با همین فکر مرکزی ساخته شدند: «آشیانه مهر» ساخته جلال مقدم و «بهار» ساخته ابوالفضل جلیلی. آیا هر سه فیلم از داستان مادر (لیوبا ورونکوا)اقتباس کرده‌اند؟به هرحال من کتاب مادر را نخوانده‌ام و از هیچ کتاب دیگری هم برای نوشتن باشو وام نگرفته‌ام، اما هنگام ساختن باشو کتاب مفصل‌تر و واقعی‌تری به نام جنگ پیش چشم همه ما باز بود، با همه پیامدهایش، از جمله  قصه مهاجرین جنگی.

انتخاب عدنان عفراویان
ملاک‌هایم برای انتخاب بازیگر نقش باشو این بود که در درجه اول می‌خواستم دوست‌داشتنی باشد. با خصوصیات ظاهری که از چهره‌های جنوبی می‌شناسیم حتی‌الامکان بخواند و ضمنا با زبان فارسی آشنایی زیادی نداشته باشد. عاقبت در روز آخر هنگام غروب، خسته و ناامید در محله لشکر‌آباد اهواز، در محوطه‌ای پر از خاک و خل برای رفع تشنگی از اتومبیل پیاده شدیم. کمی آن طرف‌تر پسرکی در سایه روشن کوچه ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد. خندید و فرار کرد. ما تقریبا یک‌صدا حرف‌های نایکسانی زدیم که معنی‌اش این بود که مثل این‌که خودش بود. به دنبال او رفتیم که به خانه‌اش رفته بود و پنهان شده بود. به هرحال پس از صحبت با پدر و مادرش آمد. به تدریج با تمام اقوام و دوستان و همسایگان آن‌ها وارد مذاکره شدیم. حالا دیگر پسرک عزیز همه شده بود و هیچ‌کس حاضر نبود دوری‌اش را تحمل کند و این که قرار باشد با ما به شمال بیاید، برای همه غیرقابل تصور بود! بالاخره سحر کلام فیروز ملک‌زاده همه را قانع کرد و قرار شد عدنان به همراه پدرش بیاید.

تعداد برداشت‌ها و دوربین‌ها
صحنه‌های انفجار در جنوب و کل فصل بازار با سه دوربین گرفته شدند. بقیه فیلم با یک دوربین کار شد. به طور معمول، در سه یا چهار برداشت به نتیجه موردنظر می‌رسیدم. فقط شاید برخی نماهای عدنان بود که به هشت یا نه برداشت رسید. کل فیلم هم یک به پنج است.

توالی زمانی فیلم‌برداری شدن صحنه‌ها
غیر از چند مورد استثنایی، بقیه فیلم را از نظر توالی زمانی تقریبا مشابه فیلم‌نامه گرفتیم. علتش هم این بود که می‌خواستم آن پس‌زمینه سبز شمال از ابتدا تا انتهای فیلم و در حین تغییر فصل به تدریج رو به زردی برود. بنابراین سهم زیادی از برنامه‌ریزی متکی به طبیعت بود.

url

سخت‌گیری
آن‌ها که وسواس ندارند، مگر چند برداشت می‌گیرند؟ آن‌ها که فیلم ارزان می‌سازند مگر دوبرابر من خرج نمی‌کنند؟ آن‌ها که هزار برابر حمایتی که من ندارم را دارند کافی‌شان نیست که باید وقت‌شان را صرف بدگویی از من هم بکنند؟ به هرحال وسواسی که می‌گویید من دارم –که ندارم- آخر سر به نفع همه تمام می‌شود، جز خود من. پس از هر فیلم، این من هستم که خسته‌تر و فرسوده‌تر از پیشم. تصویر معین با کیفیت معینی را می‌خواهم. اگر گروه توانش را بالا ببرد و در همان برداشت اول به آن رسیدیم، بقیه را می‌خواهم چه کنم؟ اما اگر به تماشاگران احترام می‌گذارم و آن‌ها را شایسته نتیجه بهتری می‌دانم، باید تا کی از هر دسته و جرگه و مدیر و صاحب بلندگویی کنایه و ناسزا بشنوم؟

 باشو غریبه کوچک و جنگ
باشو درباره کسانی است که در ایجاد جنگ نقشی نداشته‌اند، جنگ بر آنان فرود آمده است و آنان عواقبش را تحمل می‌کنند. درباره جابجایی و مهاجرت است و آن‌چه از آن می‌آید، یعنی موضوع در جای خود نبودن، بیگانگی و ارتباط… و دست آخر، در پاسخ خانواده فروپاشیده آغاز فیلم، درباره تشکیل خانواده جدید است یا شکل جدیدی از یک خانواده.

 عکس‌العمل‌های منفی افراد نسبت به باشو
حرف‌هایی که اطرافیان نایی جان به او می‌زنند، هیچ‌کدام از روی بدجنسی و رذالت نیست، از روی دلسوزی‌های جامعه ایرانی‌ست. همان نصیحت‌های معمول سنتی دوست و آشناست که متوجه نیستند مانند تمام دلسوزی‌های اینجایی، در کمال صمیمیت دارند زندگی یکی دیگر را از هم می‌پاشند. می‌بینید بار دومی که به انگیزه گم شدن باشو می‌آیند، نصیحت‌ها همه برعکس است، در محبت و دفاع از بچه گم‌شده. جمع شدن مردم در خانه نایی جان هم اتفاق غریبی نیست، رسم معمول آن‌جاست. خود من هروقت به آن منطقه می‌روم و به منزل یکی از اهالی وارد می‌شوم، یکی یکی از راه می‌رسند… و ناگهان می‌بینم اتاق لبالب از عده‌ای است که همه با هم مشغول گپ زدن به زبان شیرین طالشی هستند و من یک کلمه از حرف‌های آن‌ها را نمی‌فهمم!

در فیلم‌های من آدم بد وجود ندارد
در باشو اصلا آدم بد وجود ندارد. در هیچ‌یک از فیلم‌های من ، آدم بد به مفهوم رایج آن وجود ندارد. «آدمی که کمتر می‌داند» در برابر «آدمی که بیشتر می‌داند» قرار می‌گیرد، ضمن این‌که برای آدمی که کمتر می‌داند، همواره این امکان روی می‌دهد که بتواند بیشتر بداند و تغییر کند.

مترسک
مترسک نمادی از شخصیت واقعی پدر نیست. من آن‌قدر نسبت به این پدر درمانده و صدمه‌دیده، احساس همدردی دارم که او را تحقیر نکنم. مترسک تجسم و تلقی باشو است از پدر، قبل از دیدن او. تصویر مجسم و ناخودآگاهی که او در آن خشونت، قاطعیت و تسلط پدر را می‌بیند. او این نگرانی را دارد که با آمدن پدر دنیایش به هم بخورد، بی‌سامان و رانده در جهان غریب. تصوری که او از شخصیت پدر دارد مردی خشن، سرد، بی‌عاطفه و تندخوست که مانند آن مترسک با نگاهی بی‌چشم او را از بالا زیرنظر دارد و او خود را زیر آن نگاه، تحقیرشده حس می‌کند.

مصداق‌های اسطوره‌ای شخصیت نایی جان
بی‌آن‌که من تاکیدی کرده باشم، شخصیت “نایی جان” در فیلم باشو تصویر “ناهید” بر روی زمین است. اسطوره و فرهنگ به هرحال کار خودش را می‌کند. ناهید همواره به بهترین صفات خوانده می‌شود و مانند آینه‌ای این صفات را به زمین برمی‌گرداند، یعنی در فرهنگ باروری زنی ستوده‌تر بود که در صفات به ناهید شبیه‌تر بود. پیش‌تر از ناهید، الهه شوشیناک را داریم که در عین حال نگهبان شهر شوش بود. جزئی از نام او و نام ناهید در واژه “نانا” هست که در طول سده‌ها شده “ننه” که مادر را به آن می‌خواندند. در فرهنگ کهن باروری و اساطیر آن، الهه شوشیناک، نانا و ناهید نگهبان کودکان هم هستند. این صفتی است که در نایی جان هم هست. او مثل همه آنان، بارورکننده زمین، دورکننده محصول از جانوران موذی، روشن نگهدارنده اجاق، نگهبان خانواده و حامی کودکان است و با کل طبیعت پیوند دارد.

BashuLittleStranger1

نمای معروف از سوسن تسلیمی
تعبیر خیلی ساده‌اش این است که خواسته‌ام دو شخصیت اصلی فیلمم را در ابتدا از بقیه متمایز کنم. این حرکت در اولین تصویری که از باشو می‌بینیم هم وجود دارد. من خواسته‌ام تا با مشابهت حرکت نایی در چند لحظه بعد، به حرکت باشو جواب بدهم و نشان بدهم که اگر یک شخصیت اصلی فیلم، پسرکی بود که دیدید، شخصیت اصلی دیگر این است.

بداهه‌پردازی
بداهه‌سازی‌ها فقط در دو صحنه است. یکی صحنه ارتباط کلامی به وسیله اشیا که گرداندن صحنه را مثل خود واقعیت خانم تسلیمی به عهده داشت و عدنان هم مطلقا بی‌خبر از قضیه در حال پس دادن جواب‌های طبیعی و واکنش‌های واقعی خود به او بود. دیگر در صحنه بازار که اصلا به طور طبیعی و با دو سه دوربین در نقاط مختلف آن گرفته شد. هیچ‌یک از رهگذران واقعا اطلاعی از قضیه نداشتند و با خانم تسلیمی هم مانند یک فروشنده رفتار می‌کردند. البته دوربین‌ها مخفی نبودند و همه آن‌ها را می‌دیدند، اما حداکثر فکر می‌کردند گروهی از تلویزیون آمده‌اند فیلم مستند بگیرند و حالا از این فروشنده دارند فیلم می‌گیرند. ما عده‌ای از سیاهی‌لشگرهای خودمان را هم داخل رهگذران کردیم که دیگران را متوجه غریبگی باشو و رنگ پوست او بکنند و کم‌کم رهگذران عادی هم به طور طبیعی کنجکاو قضیه شدند و همین واکنش را نشان دادند.

معنای نام باشو
این نام را من ساخته‌ام و فارسی‌ست. برخی نام‌ها هست که از فعل “باشیدن” [بودن] می‌آیند، مثل باشی، بمانی و غیره. من از ترکیب ساختمان نام‌های جنوبی مثل عبدو و مانندهایش با این فعل به نام باشو رسیدم. می‌دانید که حرف واو آخر نام‌های جنوبی مثل کاف تصغیر فارسی‌ست که برخی آن‌ را کاف تحبیب می‌خوانند.

موسیقی فیلم
آن قطعه ترکمنی اواسط فیلم، قطعه شاد و زیبایی است که دختربچه‌های ترکمن در عروسی‌ها می‌خوانند و پر است از روح مهر و تفاهم. اما برای پیدا کردن موسیقی عنوان‌بندی انتهایی و آن عزاداری جنوبی، جستجو لازم بود. البته می‌دانستم چنین قطعاتی هست و حتی لحن و ضرب و شکل کلی آن‌ها در ذهنم بود، اما پیدا کردنش جز به لطف این و آن ممکن نبود. موسیقی عنوان‌بندی پایانی که دوتار خراسانی است، به نظرم بهترین قطعه‌ای آمد که می‌توانست آن شادی غم‌انگیز یا غم شادی‌آور پایان فیلم را به هم برساند. ضمن این‌که به لحاظ مضمون تفاهم، می‌تواند به برآیندی از موسیقی‌های شمالی و جنوبی که طی فیلم شنیده‌ایم هم تعبیر شود.

رنگ‌ها
کار خیلی پیچیده‌ای در انتخاب رنگ‌ها و لباس‌ها نمی‌خواستیم بکنیم. آن‌ها را عمدتا از بازار همان‌جا انتخاب و تهیه کردیم تا مجموعه‌ای یکدست و هماهنگ به ما بدهند و هرچه بیشتر به واقعیت محل نزدیک باشند. استثنای شخص باشو در این است که پیراهن نارنجی او ضمن نشان دادن تعلقش به محیط تفتیده و گرم جنوب، با فضای سبز شمال هم تضاد خوبی داشت و تازه‌وارد بودن او را بهتر منعکس می‌کرد.

نمای ۳۶۰ درجه
به نظر من، مرزی بین واقعیت و تخیل وجود ندارد. واقعیت هم یک تخیل دسته‌جمعی ماست که تازه به تعداد افراد مختلف، جزئیاتش ممکن است فرق کند. هرکسی آن چیزی را که خودش باور می‌کند و با مصلحت است که باور کند، واقعیت می‌داند. من فکر می‌کنم آن نما کاملا واقعی است. صرفا دو واقعیت در کنار هم نشان داده می‌شوند. نامه‌ای در حال نوشته شدن است و ما در پس‌زمینه، راهی را که باید این نامه برود، می‌بینیم. کافی‌ست دیوارهای وسط را از جا برداریم.

حس واقعی در مورد فیلم
الان حس واقعی‌ام را نمی‌دانم. فیلمی بود که خیلی دوست داشتم، ولی چنان رفتار پر از دشمنی غریبی با آن شد که هرگز با آن روبرو نشده‌ام. آرزو می‌کردم فیلم را کس دیگری ساخته بود و من می‌توانستم مثل تماشاگری عادی با خرید بلیتی آن‌را دیده بودم و حسم نسبت به آن لگدمال نشده بود. در این لحظه میزان توهینی که به خاطر ساخت آن و دوندگی برای نجات آن تحمل کرده‌ام، بیش از آن است که حس طبیعی‌ام نسبت به اصل آن یادم بیاید.

* هنر و تجربه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين