امروز : چهارشنبه, ۷ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/14 - 12:58 ذخیره فایل ارسال به دوستان

یک تکّه از سهراب سپهری/ روایتِ دوست

۱۳۲۶۸۲۰۵۶۵_sohrab-sepehri50-50

محمد محمودی؛ بابل نومه: در نوشتۀ زیر که البته کاملِ آن را بسختی و دردمندی پیدایش کردم، یک تکّه از زبانِ سخن در فروغِ سهراب سپهری ست. این سخنان را «جلال خسروشاهی»مترجم،مؤلف بزرگ ایرانی نقل کرده است.

… سهراب همین بود، همیشه یک چیزی در چَنته داشت که آدم را مات و مبهوت کند. شعری، لطیفه ایی، تک مضرابی و از این قبیل. به همین دلیل انسان از سهراب دل نمی کند. اما او همیشه دمِ دست نبود. زمانی پیش می آمد که بی خبر ناپدید می شد. کسی نمی دانست او کجاست و چه می کند.یکباره تصمیم می گرفت که نباشد و نبود. مخصوصا وقتی سراغ «قلم مو» و «بوم» می رفت؛ انگار که از بُعدِ زمان و مکان خارج می شد. دیگر سهراب بی سهراب!

باید صبر می کردیم که با میلِ خودش دوباره آفتابی بشود. افتتاح نمایشگاههای نقاشی اش هم هرگز نمی آمد. همیشه خیلِ دوستدارنش دنبالش می گشتند. گاهی هم می رفت کاشان و بعضی وقت ها سفرش آنقدر طول می کشید که دیگر همۀ ما از بازگشتنش قطع امید می کردیم وبعد ، مثلاً در یک روزِ آفتابیِ پائیز ، زنگِ در به صدا درمی آمد و می رفتی می دیدی سهراب با همان لبخندِ خجول و فروخوردۀ همیشگیِ خود پشت در ایستاده: «از اینجا رد می شدم، گفتم یک سری…» جمله ناتمام. چنان بود که انگار همین دیروز از هم جدا شده ایم. بلی!… بعد هم رفت هند… از هند که برگشت «سهراب» تَر شده بود و به همان نسبت هم «مردم گریز». در گریز از خود و از دیگران، البته کسی گُریزِ او را به دل نمی گرفت. سهراب همین بود دیگر!.

تا اینکه باز شبی ما چند نفر را خبر کرد که به خانه اش برویم. شب عجیبی بود. رُفقا به ظنز اسمش را گذاشتند «شبِ سوسک» ! … گفتم شبِ عجیبی بود. سهراب «شاخۀ نوری که به لب داشت به تاریکیِ شن ها بخشیده بود» ، برخلافِ همیشه پُر می گفت و شیرین می گفت و حالی دَگر داشت. آن شب برایمان از هند حرف زد. از «بنارس» و درختِ معروف و از شبی که در بنارس، میانِ آوازهایِ شبانۀ پرندگان، صدایِ عجیب غریبِ مرغی ناشناس را شنیده بود و شعر «گوش کُن دورترین مرغ جهان می خواند» را ساخته بود. بعد حرف را به کِشمیر کشاند. از دریاچه «نگین» گفت و از باغِ «نشاط» در دریاچه رنگین، یک «هاوس بوت» کرایه می کند. یک خانه شناور در آب و به قولِ خودش «مدتی در آب و آرامش» به سر می برند تا اینکه شبی طوفانی در می گیرد. مدتی بیدار می مانند و به صدایِ باد و باران و آب و موج و تخته هایِ خانۀ چوبی گوش می کنند و بعد به خواب می روند. سهراب می گفت: «صبح که بیدار شدم طوفان خوابیده بود. آسمان سرجایش بود با همان آبیِ مخصوص به خودش و آفتاب بود و آب. اما ما سرِ جایمان نبودیم.دیدم وسطِ دریاچه ایم و از ساحل دور افتاده ایم.گویا طوفانِ شبرشتۀ نازکی را که ما را به جهان وصل می کرد گسیخته بود و موجها خانه را وسطِ دریاچه کِشانده بودند! بچه ها را بیدار کردم. در خانه چیزی به هم نمی رسید. نه تکه نانی نه قاطقی[استعاره] . تازه چه کسی می امد و دُمِ ما را می گرفت و به ساحل، جایِ قبلیِ مان می کشید؟… در سطحِ دریاچه جنبانده ایی به چشم نمی خورد. همه در بالکون جمع شدیم. مانده بودیم متحیّر که چه کنیم.ساعتی گذشت. ناگهان قایقی دیدم که از دور بطرفِ ما می آید. همه شادان برایش دست تکان دادیم و هورا کشیدیم. نزدیکِ ساحل که بودیم، هر روز صبح قایقهایِ زیادی برای فروشِ چیزهای ضروری جلویِ خانه مان می آمدند:قایقِ نان، قایقِ میوه، قایقِ سبزی، قایقِ لوازمِ خرازی و حتی یک بار هم قایقِ جواهر فروش سراغمان آمده بود! اما حالا وسطِ دریاچه امیدی نداشتیم… قایق نزدیک می شد. پیش خود گفتیم حتماً قایقِ نان است. چون سخت گرسنه بودیم. ولی وقتی قایقران که جوانی خنده رو بود به نزدیکمان رسید دیدیم گُل فروش است! آمده بود به ما گُل بفروشد. ما از او گُل خریدیم و از او خواهش کردیم به سرعت برود و کمک بیاورد. ساعتی بعد با قایق موتوری آمدند و دم ما را گرفتند و به جایِ اولمان برگرداندند…»

همینطور که غرقِ لذت به حرف هایِ سهراب گوش می کردم، دیدم که سوسکی با آرامشِ کامل از لایِ در واردِ اتاق شد. سوسکِ درشتی بود. قهوه ای روشن با بالهای برّاق. لحظه ایی مکث کرد و شاخکهایِ بلندش را تاب داد و بعد آهسته از کنارِ دیوار راه افتاد طرفِ پایۀ تخت که ما رویش نشسته بودیم. بیوک و تیمور[پسرعموی سهراب] هم سوسک را دیدند و یکباره توجه همه از سهراب به سوسک منتقل شد. هرکس بی اختیار دنبال چیزی می گشت تا بر سوسک بکوبد. ما هیچکدام کفش به پا نداشتیم. کفشهایمان را دمِ درِ اتاق گذاشته بودیم. می بایست یک نفر شوالیه خودش را به آنجا برساند و لنگه کفشی به دست بگیرد و بیاید حسابِ سوسک را برسد. تیمور از جا برخاست. در این موقع بود که سهراب متوجه قضیه شد و با عجله گفت: «خواهش می کنم، خواهش می کنم کاری به کارش نداشته باشید.او همسایه من است گاهی شبها سری به من می زند. اهل شعر و ادبیات هم است. به نظرم عاشق شده، آخر اینجا جیرجیرکِ خوش صدائی ست که ….. »

سوسک خود را به پایۀه تخت چسبانده بود و بی حرکت منتظر پایانی کار نشسته بود. بالاخره به سهراب پیشنهاد کردیم اجازه دهد سوسک را بگیریم و با احترامِ کامل از پنجره بیاندازیمش به حیاط و غائله را ختم کنیم. اما سهراب سخت مخالفت کرد و گفت ممکن است بیفتد و دست و پایش بشکند و آن وقت این وقتِ شب از کجا شکسته بند سوسک پیدا کنیم؟ وانگهی روانیست عاشقی را جلو رویِ معشوق از پنجره به حیاط بیندازند!…

ما چنان سرگرمِ این گفت و شنود شدیم که سوسک را از یاد بردیم و پس از مدتی وقتی به پایه تخت نگاه کردیم سوسک رفته بود…

استانبول بودم که خبر رسید سهراب رفت… دم دمه هایِ غروب بود و من و دوستم «اونات کوتلار» در قهوه خانه ای بالای تپه های «چاملی جا» مشرف بنباز به سفر نشسته بودیم. صدایِ شهر دورتر و دورتر می شد و از هر طرف رنگِ آبیِ ملایمی می جوشید و بالا می آمد. به نظر می رسید استانبول مثلِ کشتیِ عظیمی با دود کِشهایِ بسیار دارد به سویِ دریاهایِ ناشناخته ای می لغزد… به اونات گفتم:

سهراب رفت…

شاید خیال کردم که چنین گفتم.

شاید کسِ دیگری بود که نالید:

سهراب رفت.

سهراب رفته بود و دیگر کسی نبود که عشق را برایِ ما تفسیر کند…

در بیرون شب داشت به آرامی فرود می آمد. شهر چراغان می شد. صدایِ مرغانِ دریایی می آمد. در دوردست ها، بر فرازِ دریایِ سیاه، ابری بال بال می زد. خطِ کبودِ افق داشت تاریک می شد… بویِ باران می آمد.

برخاستیم… ناگهان صدایِ سوتِ یک کشتی که غرقِ نور بینِ سیاهیِ شب و دریا، در گذر بود. فضا را پُر کرد. همین…

یا حق /

از ترانه هایِ کلمات و واژه هایِ آغشته به تنهایی، و چشمانِ دوراندیش او و نوایِ ثبت شده بر کاغذهایِ او ؛ از نفس هایِ آغشته به تنهاییِ او؛ بیشتر خواهم گفت، اگر عمری باقی باشد.

کودک از باطنِ حُزن پرسید: تا غروبِ عروسک چه اندازه راه است؟(سهراب سپهری؛ دفتر ما هیچ،ما نگاه)

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين