امروز : پنج شنبه, ۱۳ آذر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/16 - 13:38 ذخیره فایل ارسال به دوستان

بخشی از گفتگوی اورهان پاموک با اُومبرتو اِکو / خواندن و سطحِ برداشت!

محمد محمودی؛بابل نومه: «اورهان پاموک» نویسنده و رمّان نویسِ مشهور و معروفِ اهل ترکیه است که در سال ۲۰۰۶ برای اثر «نامِ من سرخ» برنده جایزه نوبل ادبیات شد. آثارِ او ویژگی هایِ مهمی چون روایتِ شخصی، شخصیت هایِ تأثیرگذار و چندصداییِ تکنیکی که از ادبیات، بیشتر در مسئله زمان و روابطِ انسانی می گذرد، موردِ وضوح است.«اُمبرتو اِکو» پیشتر یک فیلسوف و متخصص فلسفی ست تا رمان نویس، او یک ایتالیایی ست و در مسائل اخلاقی، هنر مدرن و سنت و دین قلم فرسایی کرده است.

نوشته هایِ اِکو و فُرمِ ادبیِ او و اینکه چقدر گرایشی ثابت دارد قابلِ پیش بینی نیست و او ذاتاً از فلسفه نشأت می گیرد.«توطئه» یکی از مضامینِ محبوب و موردِ علاقۀ اوست و این را در علت و معلولِ آن، مخلوطِ ادبیاتِ داستانی با ساختاری کلاسیک ارائه می کند. او در اویلِ سنِ هشتاد سالگی، در تورِ معرفیِ کتابش «گورستانِ پِراگ» در مصاحبه ایی گفت:«شما مسئول آنهایی که غلط می‌خوانند نیستید. کشیش‌های کاتولیک می‌گفتند نگذارید دختری جوان «مادام بوواری» را بخواند چون ممکن است فریب بخورند!» . معروف ترین اثرِ او «نامِ گل سرخ» است که در سالِ ۱۹۸۰ آن را منتشر کرد. در زیر بخشی از گفت و گویِ پوماک با این متفکر را در موردِ بیانِ شیوه خواندن یا سطحِ برداشت از خوانش را می خوانید:

۰۱۰۱۰

اُومبرتو اِکو

اُومبرتو اِکو: اورهان و من هر دو در جاهایِ مختلفی تعجبِ مان را از این موضوع ابراز کرده ایم که چرا مردم برایِ سرنوشتِ «آنا کارنینا»° گریه می کنند.مسأله این است که چرا برایِ سرنوشتِ شخصیتی که می دانیم داستانی است و وجودِ خارجی ندارد گریه می کنیم.این جا می خواهم باز به این دو سطح از خوانش که که گفتم بازگردم و به سراغِ همکارمان «ارسطو» بروم که می دانم اورهان هم خیلی دوستش دارد. ارسطو دربارۀ «کاتارسیس»°حرف می زند، و این که در آخرِ تراژدی چطور شما هم مثلِ شخصیتِ تراژیک از هراس و افسوس ، در رنج اید و با مصائبی که رخ می دهند، هم ذات پنداری می کنید. ولی از کاتارسیس می توان دو برداشتِ مختلف داشت. اولی برداشتی«هومئوپاتیک»° است. شما به راستی از مصائبِ شخصیت ها رنج می کشید، انگار در یک جور جادو و خلسه باشید و این به باورم حرفِ حقیقیِ ارسطو است، این که کارتاسیس نوعی درگیریِ احساسیِ خیلی شدید است و احساساتِ مان را جلا می دهد. برداشتی دیگر اما برداشتی «آلوپاتیک»° است. در این برداشت گفته می شود مصائب طوری ارائه می شوند که می توانید فاصه تان را ازشان حفظ کنید، دیگر از آن ها در رنج نیستید، بلکه بررسی شان می کنید و این سطحِ دوّمِ خوانش است. شما می توانید خوانندۀ ی سطح اوّل باشید و گریه کنید، امّا وقتی خوانندۀ سطحِ دوم می شوید دیگر گریه نمی کنید. بلکه مؤلف را تحسین می کنید که چطور موفق شده شما را به گریه بیاندازد.

پاموک: اما اُمبرتو، من در کتابم این طور بحث کرده ام که ذهنِ ما طوری شکل گرفته که از سطحِ اوّلِ خوانش آگاه باشیم، و به نظرمان مسخره برسد: نگاه کنید،این خواننده هایِ ساده نِگر را نگاه کنیدکه برایِ آنا کارنینا گریه می کنند. ما این اطلاعات را پیشِ خودمان نگاه می داریم و یک جور تمایزِ بودریاروار(توضیح در نتیجه)؛ برایِ خودمان قائل می شویم، یعنی ما خوانندۀ فرهیخته ایی هستیم که برایِ آناکارنینا گریه نمی کنیم، فقط می خواهیم بدانیم دیگران چرا گریه می کنند. اما از طرفی من معتقدم هنرِ رمّان متکی به این تواناییِ ذهن بشر است که احساسات و افکارِ متضاد را در خود جای می دهد، و می تواند تا مدت ها حتی تؤامان این احساساتِ متضاد را در خود داشته باشد.

اورهان پاموک

نتیجه:

بنظرم صحبت هایِ اِکو در این زمینه صحیح تر است، اما ایرادی که برایِ فهم مخاطب، مخصوصا حقیر، بوجود آمده این است، منظور پاموک در موردِ «تمایزِ بودیاروار» مسئلهٔ زبانِ ژان بودریار است؟ یا نظریه هایِ مطرح شده توسطِ وی، در بحثِ «پدیدارشناسی» و یا «تمایزِ مطرح شده توسطِ پی‌یر بوردیو» و مسائلِ نقد اجتماعی و «قضاوت هایِ ذوقی» است؟ به نظر می رسد، پدیدارشناسیِ مطرح شده توسطِ اِکو نوعی ساختارگرایانه دارد در تعریفِ پساپدیدارشناسیِ پاموک.استفاده از اندیشۀ روشنگری در سطحِ خوانش و کلمۀ «فن» جدا از ذاتِ نوشته، می شود استنادی جزئی بینانه از سویِ اورهان پاموک باشد، امّا در اینکه ساختار شناسیِ متن، و اینکه موضوع در زایش و ارتباطِ اجزا با یکدیگر چقدر تأثیر گذار است، باید به طریقۀ چرایی و آسیب شناسیِ آن رسید. مطرح کردنِ آن، ارتباطی طولانی و عمیقی با شناسایی و ایجادِ واکنشی دیگر دارد. بنابراین نه تنها بحثِ خواندن و عدمِ نقد است و سلاح هایِ منتقدِ ادبی در پیِ آن نباید درآمدی حاصل شود، بلکه بصورتِ شفاف ، نگاهِ ساطع شده از متن متناوب است.

________

° نام رمّانی است نوشتهٔ لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی.این داستان، که درون‌مایه‌ای عاشقانه ـ اجتماعی دارد، بعد از جنگ و صلح، بزرگ‌ترین اثر تولستوی، این نویسندهٔ بزرگ روسی به شمار می‌رود.

°کاتارسیس یک واژه یونانی به معنای تطهیر، تزکیه و تخلیص است که بعدها به یک واژه علمی برای محققان تبدیل شده است. این واژه از کلمه یونانی کاتارین به معنی”پاک کردن” گرفته شده و در ادامه تطورش از حوزه مذهب، پزشکی و دیگر سنت‌های عالمانه یونانی به مباحث معاصر راه یافته است.کاتارسیس را ارسطو یکی از نتایج لذت بردن از اثر هنری می‌داند و عمدتاً آن را در تراژدی مطرح می‌کند. سراینده تراژدی واقعه‌ای را از زندگی قشرها نیک جامعه که دستخوش اشتباه شده‌اند به تصویر می‌کشد که برای اشتباهی که دامنگیرشان شده کفاره‌ای بیش از آنچه که مستوجب آن بوده‌اند پرداخته‌اند. کاتارسیس در اینجا معنا پیدا می‌کند؛ مخاطب تراژدی از یک سو دچار ترس از گیر افتادن در موقعیت مشابه قهرمان تراژدی می‌شود و از سوی دیگر با او احساس همدردی می‌کند. از ترکیب ترس و شفقت، تزکیه یا پالایش اتفاق می‌افتد. کاتارسیس فرایندی است که طی آن عناصر چهارگانه طبع انسان؛ بلغم، سودا، صفرا و خون که در اثر به هم خوردن آنها انسان خطا می‌کند، به حالت اول خود بازمی گردند. ارسطو این کاتارسیس را در هنر جستجو می‌کند.توشار در تاتر و اضطراب بشر‌(۲۶۸) کوشید با بسط ابعاد فرهنگی و اجتماعی و تاریخی این اصطلاح، چشم‌اندازی نو به تاریخ تئاتر مغرب زمین بگشاید. تلقی او از این اصطلاح بر همان معنای بقراطی و معمول‌تر واژه (تخلیه، پالایش) استوار است که، برخلاف افلاطون، مدعی است هنر و به ویژه هنر نمایش اساساً برانگیزنده نیست، بلکه آرام کننده است. اما معنای بقراطی تنها معنای مورد قبول مفسران نیست.واژه کاتارسیس مشتق از واژه katharos به معنای پاک و منزه است. درمتون قبل از ارسطو و در یونان باستان، این واژه درمعانی مختلفی به کار می‌رفته است. بر مبنای پژوهش‌های وودراف، کاتارسیس درطب به معنای پاک کردن (مانند مسهل)، در مناسک دینی به معنای پالایش و تزکیه بوده و همچنین درمعنای تبیین و شرح عقلانی نیز به‌کار می‌رفته است (woodruff, bid: 619). در زبان فارسی معادل‌های متعددی مانندتصفیه، تهذیب، پالایش، تطهیر، تنقیه و تزکیه در برابرکاتارسیس استفاده می‌شود.ارسطو در فن شعر دوبار آن هم به طور مبهم، و نه روشن و صریح، کاتارسیس را به کاربرده است و همین امر موجب گردیده تفاسیر مختلفی، از جمله تفسیر اخلاقی، طبی، آموزشی، عقلانی و نمایشی از این واژه به عمل آید. ازآن جائی که ترجمه و تعریف دقیق این واژه (مانند واژه میمسیس)، دشوار است، برخی از مفسران ارسطو از ترجمه و تعریف آن خودداری می‌کنند.ارسطو درفصل ۶ بوطیقا درتعریف تراژدی می‌گوید که تراژدی از طریق برانگیختن شفقت و ترس مخاطب، موجب کاتارسیس می‌شود. در واقع می‌توان گفت که تراژدی باعث می‌شود مخاطب با قهرمان داستان که دچار مصائب بیشماری است، همدردی کند و از این رو احساس شفقت و ترس را به گونه‌ای متفاوت تجریه نماید. به عبارت دیگر تراژدی با برانگیختن شفقت مخاطب او را وادار می‌کنند که درترس قهرمان که همان ترس از مواجهه با تقدیر و حوادث ناشناخته است، سهیم شود و در نیتجه، با تعدیل این عواطف، زمینه تزکیه وپالایش مخاطب را فراهم می‌آورد.ارسطو در ایجاد کاتارسیس، سیر وقایع نمایش وپیرنگ را واجد اهمیت بسیاری می‌داند و تاکید می‌کنند که«داستان باید به گونه‌ای تالیف شود، که هرچند کسی نمایش آن را ببیند، همین که نقل وروایت آن را بشنود، ازآن وقایع بلرزد و او را برحال قهرمان داستان رحمت و شفقت آید» (بوطیقا:۹). لذا برای ارسطو اگرشاعر بخواهد تنها از طریق صحنه آرایی، شفقت و ترس ایجادکند، کارش به تراژدی مربوط نخواهد بود .نکته در خور توجه، این است که تأکید ارسطو بر تجربه اندیشمند انه عواطف در جریان کاتارسیس، نشان می‌دهد که نزد وی، میان عقل و عاطفه گسستی افلاطونی وجود ندارد.ارسطو منشاء تراژدی را اشعار دیتی‌رامپ می‌داند.ایدیپ شهریار (به یونانی: Oἰδίπoυς τύραννoς، تلفظ: ایدیپوس تیرانُس= ایدیپ جبار) قسمت اول از سه‌گانهٔ ایدیپ در کولونوس و آنتیگونی از تراژدی «افسانه‌های تبای» نوشته نمایش‌نامه‌نویس یونانی سوفوکل که در ۴۲۹ پیش از میلاد به روی صحنه رفت. این تراژدی دنیای دوگانه و ناهمساز خدایان و آدمیان است که هریک قوانین خاص خود را دارند. به عبارت دیگر مسئله‌ای که در این تراژدی مطرح می‌شود، برخورد بشر است با تقدیر. دیتی‌رامپ اولین نمایش نوشته شده در مدح و ستایش خدایان یونان همراه با موسیقی وضرب می باشد.

° روشی درمانی است که بر اساس آن عامل بیماری خود می‌تواند باعث درمان شود.هومیوپاتی از دو واژه یونانی “هومیوسن” به معنای “مشابه و همانند” و “پاتوس” به معنای “رنج و بیماری” تشکیل شده است.حدود ۲۵۰۰ سال پیش اصول کلی “مشابه، مشابه را درمان می کند” توسط بقراط حکیم یونانی مطرح شد. در اوایل قرن نوزدهم، پزشکی آلمانی به نام “ساموئل هانمان” متوجه شد که با خوردن مقداری پوست درخت گنه گنه علایمی شبیه به مالاریا در او بروز پیدا می کند. این در حالی است که از گنه گنه برای درمان مالاریا استفاده می شود. بعد از تحقیق در این زمینه با حیرت به این نتیجه رسید که ماده ای که سبب ایجاد علایم بیماری خاصی در فرد سالم می شود، می تواند علایم همان بیماری را در فرد بیمار معالجه کند.دکتر هانمان پس از سال ها تحقیق و تجربه مداوم فهرستی از داروهای طبیعی و علایمی که آنها در مردم تندرست تولید می کردند را گردآوری کرد و پس از آن هرگاه شخص بیماری علایم تولید شده در اثر مصرف هر یک از آن داروها را نشان می داد، آن دارو را به او می داد.از آن زمان تاکنون بیش از ۲۰۰۰ داروی آزموده شده و مؤثر هومیوپاتی به وسیله محققان فهرست شده است.

° دارودرمانی، روش پزشکی مدرن. پزشکی مدرن ( طب آلوپاتیک ) ، ریشه در طب یونان و روم و شمال اروپا دارد.

° ژان بودریار فیلسوف، عکاس و نظریه‌پرداز پسامدرنیته و پساساختارگرایی

* ترجمه متنِ گفتگو توسط «مونا مجد» صورت گرفته است

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين