امروز : یکشنبه, ۹ آذر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/17 - 17:12 ذخیره فایل ارسال به دوستان

نامۀ «بهمن مُحَصّص» به استاد «احمد رضا احمدی»/ تمدن؛غربت و اسطوره

a.r.ahmadi-1

احمد رضا احمدی

محمد محمودی؛ بابل نومه: مَحال است از گنجینه هایِ «احمد رضا احمدی» چشم بسته گذر کرده باشیم یا صدایِ او به گوشِ شما نرسیده باشد و یا حتّی؛ ذرّه ایی از وجهِ شخصیتِ او و شعرهایش آشنایی نداشته باشید. من از کسی حرف می زنم که «موجِ نو» را نوعِ خاصی از نگاه کردن به جهان می داند، کسی که  شعرِ نو را نگاهِ شاعر از مسائلِ شخصیِ خودش بر رویِ کاغذ، ترسیم شده می داند. او هست، چند وقتی ست که از زادروزش گذشته، احمدی؛ تقریبا یکماهِ پیش هفتادو پنج سالگی اش را جشن گرفت. کسی که در خانه اش می ماند و اگر مراسمی ارزنده در جایی برگزار باشد، حضور پیدا خواهد کرد. او در همان سالی متولد شد که «آیدین آغداشلو» متولد شد. در سالی که «محمد علی سپانلو» ، شاعرِ شهرِ تهران چشم به جهان گشود. او خودش در کتابِ «حکایت آشنایی با من» ؛ (تهران؛ ۱۳۷۷؛نشر ویدا) دربارۀ نحوۀ آشنایی با استادِ بی بدیلِ تصویرگری و نقاشی و مجسمه سازیِ ایران، مفصلاً توضیح می دهد. او عنوانی چنین انتخاب کرده:«دریایی بی انتهاست که پایانی ندارد» ، همانندِ خودش که آتشفشانی از «حرف» و «صدا»ست.او دربارۀ «بهمن مُحَصِّص» می گوید: «برای نخستین‌بار نام بهمن محصص را در سال ۱۳۳۸ در روزهای خاموشی نیما یوشیج دیدم. تنها مجله‌ی ادبی در آن روزها مجله‌ی «اندیشه و هنر» به همت و مدیریت دکتر ناصر وثوقی شماره‌ی ویژه‌ای برای خاموشی نیما با مقالاتی از جلال آل‌احمد، غلامعلی سیار، پرویز داریوش و تندرکیا به چاپ رسانید. بهمن محصص برای پرندگان اشعار نیما پرندگانی کشیده بود که در آن شماره‌ی مجله‌ی «اندیشه و هنر» به چاپ رسید. بعدها، در سال ۱۳۴۳، کارهای چاپی کتاب «صندلی‌ها» اثر اوژن یونسکو را من به عهده گرفتم که با سرمایه‌ی ایرج گنجی به چاپ رسید و این دیباچه‌ی آشنایی من با بهمن محصص بود که سرانجام به ارادت همیشگی من انجامید.» استاد زادۀ «کرمان» است و مُحصصِ نامدار، متولد «رشت». ارادتِ استاد به محصص، ریشۀ عمیقی داشت و در توصیفِ او چنین گفت:«ما

oe7v0cibvzayz7vtzbrs

بهمن محصص و سهراب سپهری/ منزل محصص، مهرماه ۱۳۴۷

دیگر صاحب یک نقاش گستاخ و بی‌باک بودیم که صفت بزرگ‌اش، تنهایی و گمنامیِ روح آدمی بود.». محصص در سال ۱۳۱۰ به دنیا آمد، او هم دورۀ استادِ فقید تئاترِ ایران «حمید سمندریان» و «منوچهر آتشی» شاعرِ کویر و گرمِ حماسه است.یکی از پیشگامانِ طراحیِ صحنۀ تئاتر در ایران، یک «آونگارد» بود، یک «پیشرو» در سطح و سبکِ خودش و حتّی فراتر است. شرحی برایِ تمامِ نقّاشیِ او و تصویرگری ها و مجسمه هایِ وجود دارد و امکان ندارد از این حیث چیزی از دستِ دوستدارنِ هنر مخفی مانده باشد. او «کُلاژ» هم کار می کرد، شهروز نظری در مقدمهٔ بزرگداشت بهمن محصص در شمارهٔ ۱۲۶ دوهفته نامه تندیس می نویسد:«چهرهٔ پروتاگونیست او به عنوان روشنفکر به مثابه الگویی برای تیپِ هنرمندِ نخبه مورد تقلیدِ بسیار قرار گرفت». منظور از پِرتاگونیست، اینجا شاخصه ایی از شیوۀ نمایشیِ ارسطویی ست،که در سبکِ درام،«کشمَکِش» یکی از اصولِ ساختاریِ این سبک و مُبتنی بر تقابلِ قهرمان و ضدِّ قهرمان؛ «پروتاگونیست» و «آنتاگونیست» می باشد. پروتاگونیست سعی می کند در جهتِ تغییرِ وضعِ موجود بکوشد و البته نگاهِ این شاخصه در ادبیاتِ نمایشی، عنوانِ «قهرمانِ مثبت» آشکار می شود . واژه «آوانگارد» در امتداد با قوّه یِ نگاهِ محصص، شاملِ «گرایشی ست که هنجارهای پذیرفته شده در اجتماع را عموماً در حیطۀ فرهنگی به چالش می‌کشد». حیطۀ پیشرو بودن مربوط به فرهنگ و هنر و سیاست می باشد. شاعرانِ زبانی در نظمِ «پسامُدرنی» و موقعیت گرایانِ ایتالیایی، با جنبشِ «دادائیسم» و پس از آن «سوررئالیسم»، کارِ خود را گسترش و ادامه دادند.موقعیت‌گرایان در زمینّ فرهنگ خواستارِ برداشتن مرز «هنرمندان» و «مصرف‌کنندگان» بودند و تولید فرهنگی را به بخشی از زندگیِ روزمره درآوردند.بهمن محصص، در نوروزِ نود و چهار بعنوانِ هنرمندی آوانگارد در صدرِ جدول جای گرفت.محصص ساکنِ ایتالیا بود اما  در سال ۱۳۴۲ به ایران بازگشت و دوباره پس از ۶ سال فعالیت، به آنجا برمی گردد و در سالِ ۱۳۸۹در رُم درگذشت. محصص یک زندگیِ «بوهمیایی» در پیش گرفته بود. نامه نگاری هایی با یکدیگر انجام داده اند کم نیست امّا با توجه به روحیه یِ بهمن محصص، من را وا داشت تا آن را اینجا قرار دهم.

___________________________________________________________________________________________________________________________________________________

«آنزیو (از شهرهای کشورِ ایتالیا،در نزدیکیِ شهرِ «آردِآ»)، ۱۴ فروردین ۱۳۷۰»

عزیزم احمدی؛

چه طوری؟ پس از سال ها صدایت را شنیدم و حالا برایت می نویسم. مدت ها به یادت بودم. سالِ پیش از آقایِ «سیروس طاهباز»* که به اینجا آمده بود و چند روزی نزدِ من، و شماره ی تلفن ات را خواسته بودم. همراه نداشت، تا این که آقای «غلامرضا امامی» به من داد. با او توسطِ آقای طاهباز آشنا شدم. گاهی احوال می پرسد. هفته ی پیش کارتی برایت فرستادم و آثارِ بزرگان را خواستم. به فکرش باش. فعلاً حرف اش است. در دنیایِ حرف زندگی می کنیم. حرفِ جنگِ «عادلانه و تمییز» را زدند. چاقوکشی ای کثیف و احمقانه از آب درآمد که سالیانِ سال ادامه خواهد داشت. همه دهنِ شان با شکلکِ ابلهانه و دقیقی به نامِ خنده باز است و دستشان با دو انگشتِ جدا از هم به علامتِ پیروزی دراز. از قرار در این دنیا تنها من هستم که دستِ رد به سینۀ شان می زنم.[دستِ رد به سینۀ شان می زنم: بجایِ کلمه ایی دیگر قرار داده شد که از نوشتنِ آن در اینجا معذورم].

می دانی، تمدنِ امروز که بویِ تعفن گرفته[گُه]، با شعر شروع شده بود.فکرش را بکن، که سالیانِ سال، معلوم نیست چه وقت و در چه جا، مردِ خیال پردازی، شبی به آسمان چشم دوخت و در آن حوت و قوچ و سنبله دید.* و یا زنی به هیبتِ گاو، آواره از دریاها گذشت و دریایِ Ionio *  از او نام گرفت. ما هم در ولایتِ مان اساطیرِ خودمان را داشتیم. به مار، گنج بانو و به لاک پشت؛ اولاکو (دخترِ آب) می گفتیم. وی نیز دختری جوان و زیبا بود. امروزه این شعر مُرده است. رودها نامِ الهه دارند. ماده اند. مادرند و به فرزند غذا می دهند. زنِ هندی بازمانده یِ تمدّنِ کهن به گانگا* گُل نثار می کند. امروزه ، رود آلوده است. آب طعمِ ترس دارد. فرهنگِ آب مرده است و من که سنگواره یِ ماقبلِ تاریخِ این تاریخ هستم نفسی می زم و کار می کنم؛ فقط برایِ حُرمتِ هستی و شُکرِ زندگی. درست چون گاوی که تنگِ غروب می نالد. جز این هیچ جایی برایِ حرفی که مخاطب اش «حساسیتِ آدمی» است باقی نمانده است.

نمی دانم در آنجا[ایران] چه می گذرد. این جا؛ نه فقط ایتالیا خوب نیست. حتی خراب و استفراغ آور است. گرچه با روحیه ایی که دارم نمی توانم بی طرف باشم، ولی می گذرانم. در غربت زیستن، وقتی شروع شد که از ولایت بیرون آمدم. تهران برایم شهری بیگانه بود و بعد به شهرِ دشمن بدل شد.

دلم می خواهد ببینم ات. چرا نمی آیی؟ به پول احتیاج نیست. بخور و نمیری موجود است. می ماند بلیطِ هواپیما که آن هم هُما (اکنون؛ شرکت هواپیمائی ایران اِیر) از قرار به کارمندانِ دولت تخفیف می دهد. هر چه باشد تو هم کارمندی!!! بیا…

کسی را به یاد ندارم که احوال بپرسم، جز ایرج گنجه ای که می شناسی اش و افشین قهرمانی که در نمایشِ هانری چهارم بازیگرِ من بود و نقشِ منشی هانری را داشت. نمی دانم کجاست. وجودی شریف و عزیز بود. این نامه را با خود نویسی می نویسم که هدیه اوست. در «وقت خوب مصائب» به من عیدی داد. این نامه را دو نسخه از مسجد شاه این جا (واتیکان) پست خواهم کرد که مطمئن به تو برسد. برایم بنویس. البته اگر پُست نامه ات را بیاورد! این جا هیچ چیز کار نمی کند. شاید همراهِ این نامه چند نقاشیِ کوچک هم بفرستم. سلام هایِ من برایِ تو و همسرت.

صمیمانه

بهمن محصّص

__________________________________________________________________________________________________________________________________________________

*یک : سیروس طاهباز : نویسنده و مترجم ایرانی، ۱۳۷۷-۱۳۱۸ بندر انزلی. او به گردآوری بیش از بیست هزار برگ از دست‌نوشته‌های نیمایوشیج پرداخت و در طول سی و پنج سال، با انتشار بیست و سه دفتر، توانست مجموعه کامل شعرهای نیما و آثاری درباره او را منتشر سازد. طاهباز هفتاد اثر منتشر ساخته است.

* دو : دریای ایونی یا دریای یونان (Ionian Sea): دریایی است که در کنار دریای مدیترانه قرار دارد و از شمال به دریای آدریاتیک، از غرب به شبه جزیره ایتالیا و جزیره سیسیل، از شرق به کشور یونان و از جنوب به دریای مدیترانه متصل است.

* سه: حوت و قوچ و سنبله : افلاک آسمانی؛ حوت: (ماهی): دوازدهمین برج فلکی. قوچ؛ همان (قوس؛ کمان): نهمین برج فلکی. سنبله:(دوشیزه یا خوشه): ششمین برج فلکی.

* چهار : گانگا : الهه گانگا که مقدس ترین رود هند؛ «گنگ» را نگهبانی میدهد. این رود، یکی از رودهایِ مقدسِ هندوان است، از هیمالیا سرچشمه می‌گیرد و از شهرهایی مثل بنارس, هردوار, الله آباد, وراندابن و…می‌گذرد. بر طبق افسانه ها گنگ از پای ویشنو Vishnu (خدای نگهدارنده زندگی در زمین) جاری شده و پس از گذشتن از گیسوان شیوا  Shiva(خدای فنا و نابودی) به زمین می‌رسد. هندوان معتقدند که غسل در گنگ, گناهان کبیره را می‌شوید و اصولاً غسل در رودهای مقدس به هنگام کسوف و خسوف واجب است. آنها همچنین خاکستر و استخوانهای نیم سوخته ی مردگان خود را با مراسمی‌ خاص در آب گنگ می‌ریزند.

* کُپی تنها با ذکرِ منبع و نام نویسنده؛ بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين