امروز : سه شنبه, ۳۰ دی , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/20 - 11:12 ذخیره فایل ارسال به دوستان

سی و هشت سال گذشت/ مرثیه چمران برای شریعتی مزینانی

Shariati7

شریعتی به همراه خانواده اش؛ پس از آزادی از زندان

محمد محمودی؛ بابل نومه:  سی و هشت سال از درگذشت «علی شریعتی مزینانی» می گذرد . مزینانی من را بیشتر از همه در مورد «دین» و «ایدئولوژیکِ اسلامی» درگیرِ خودش کرد.شریعتی ایدئولوژی را مقدم بر فرهنگ می‌داند و و در تحلیل تاریخی‌اش ادعا میکند که تمامی تحولات تاریخ و تمدنی پس از ظهور یک مکتب و ایدئولوژی و ایمان و فکر و حرکت ایدئولوژیک و عقیدتی نوین بوده است.[۱] تنشی که هنوز خاتمه نیافته و با کوله باری از تفسیر و نوشته هایی پس از خوانش و گاه اندیشه در پیِ آن. حتّی اگر شناختی ؛ طولانی صورت بگیرد، شناخت برای شناختی که در پیِ اندیشه ایی به وقوع پیوسته و به منسۀ ظهور رسیده، نیاز به زمان و تحلیلِ متفاوتی از دیگر آراء منتشر شده و تحلیلِ خود در زمانی طولانی خواهد داشت. اینکه شریعتی مزینانی متفکر و اندیشمند بود شکّی نیست. یک متفکر از بیانِ استقبالِ مخالفین نسبت به آراء و اندیشه هایِ خود سخن می گوید؛ و نسبت به تفسیرِ آثار و اندیشه هایِ خود توسط «دیگرانی که دغدغه دارند» اِبایی نداشت؛ در حالی که گاهی موردِ «تخطئه» هم قرار می گیرد. زمان نگذاشت اندیشه تداومِ شکلی و صوریِ آن بقایِ نسلی عینی و بصورتِ هاشور زدۀ انقلاب اسلامی باشد. چه او و چه مرتضی مطهری. عده ایی او را «ملعون و مطرود»نامیدند و عده ایی دیگر پس از سالها مطالعه بر رویِ اندیشه هایِ او و گریزهایِ پی در پی در انبوهِ شورانگیزیِ وی ناامید برمی گردند و عدّه ایی او را به مثابۀ یک اندیشمند و معلمِ واقعیِ انقلاب موردِ خطاب قرار دادند. شریعتی نشان داد که با خود صریح است، صراحتِ او خیلی مسائل را برایِ ما ثابت می کند و ما آن را در کتابِ «بازگشت به خویشتن» مشاهده می کنیم. او در کویرِ مزینان یک تصویرِ بزرگ و خاکی از درد و تنهایی را به ما نشان می دهد. او در تنهاییِ مسلمِ حقیقت بود چون غیر از آن هیچکس نمی تواند اینگونه از شرحِ کلماتی که پیکرۀ انسان را می درد، قلم فرسایی کند. شریعتی مزینانی، اکنون در ایران، جایگاهی بلند و خاص نسبت به آنهایی دارد که «کویر» را دهها بار خوانده اند و هنوز به دنبالِ مجموعه آثار و یا اثری دیگر که از اوست ولی در دسترس نیست می گردند. هرچند «مهدی بازرگان» در مورد او می نویسد:«روحانیت در همهٔ ادیان و ادوار به دو دلیل با امثال دکتر شریعتی‌ها ناسازگاری دارد. یکی اینکه تجدد و نوآوری را منافی با اصالت و استحکام دین دانسته، می‌ترسند در مبانی و معتقدات مردم که تا حدود زیادی بر تشریفات و تحجر و سنت‌ها و افکار کهن تکیه دارد، تزلزل حاصل شود و دلیل مهم‌ترشان این است که اصلاً نمی‌خواهند هیچ فردی که خارج از صنف و کسوت مقدس است وارد قلمروی واسطگی بین خدا و خلق خدا شود»[نیازمند منبع] .شریعتی جایگاهی بلند و بزرگ برایِ عموم ندارد، نه اینکه خواص را درگیرِ خود کند؛ او انسانی ست که ارزشِ خوانش و تحلیل دارد با اینکه هنوز می بینیم که اجازه مراسم بزرگداشتی هم از او در حسینیه ارشاد داده نمی شود. تأثیر شریعتی در آن بُرهه زمان بر جوانان باعث رشدِ فکری و همچنین کمک بزرگی برای انقلاب اسلامی بود. او دارایِ یک نگرشی خاص نسبت به بعضی از اندیشه ها بود که به مذاقِ خیلی ها خوش نیامد. نگرشی خاص که از درونِ او نشأت می گرفت. دردِ بزرگِ شریعتی عدمِ شناختِ صحیحِ اسلام و اسلامِ عملی بود. باید برایِ او وقت صرف کرد. قاطعیت در وجودِ یک شخصِ متفکر ؛ خارج از این دو حالت نیست: یا در موردِ او شناختِ کافی صورت گرفته و یا افراطی ست ملتهب و متعفن از حرف تنها.

روایتِ مرگ علی شریعتی توسط ناهید فکوهی:

«آن شب تا ساعت یازده دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم ولی دکتر ساکت و غمگین و گرفته بود و حرفی نمیزد. حدود نیمه شب، علی فکوهی و ناهید به خانه ی خودشان میروند و با نسرین قرار میگذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق هم به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابی که، در طبقه ی پایین قرارداشته است میرود که بخوابد بعداز مدتی دکتر به سارا میگوید، لیوان آبی برایش ببرد. سارا آب را میبرد و پس از گذشت مدتی باز بچه ها را صدا میزند و چای میخواهد. به نظر ناآرام میرسیده و خوابش نمیبرده است. سوسن و سارا و نسرین هم برای استراحت، با طبقه ی بالا میروند و میخوابند فردا صبح ساعت هشت، ناهید با آقای فکوهی برای بردن خواهرشان نسرین به خانه می آیند و در میزنند، ولی کسی در را باز نمیکند! مدتی هم پشت در می مانند تا نسرین، از خواب بیدار میشود. او که برای باز کردن در به طبقه پایین می آید، میبیند که دکتر در آستانه در ورودی اتاق به پشت افتاده و بینی اش به نحوی غیر عادی سیاه شده و باد کرده است. وحشت زده در را باز میکند، با اضطراب جریان را به برادرش میگوید. ناهید و برادرش متحیّر وارد خانه میشوند، ناهید بلافاصله نبض دکتر را گرفته و میبیند نبض او از حرکت ایستاده است و نسرین هم نبض دکتر را میگیرد و او هم نظر ناهید را تایید میکند، بلافاصله نسرین به طبقه ی بالا میرود تا مراقب بچه ها باشد تا پدرشان را به آن حال نبینند علی فکوهی، وحشت زده و غمگین فوراً با اورژانس تماس میگیرد، آمبولانس میرسد و پس از معاینه نظر میدهند که دکتر درگذشته است.» [۲]

نوشتۀ زیر، مرثیه ایی است از دکتر مصطفی چمران در کنارِ مزارِ دکتر علی شریعتی مزینانی:

« ای علی! همیشه فکر می کردم که تو بر مرگِ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم! ای علی! من آمده ام که بر حالِ زارِ خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما اجتیاج داشته باشی! … خوش داشتم که وجودِ غم آلودِ خود را به سرپنجه هنرمندِ تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندیِ خود بنوازی و از لابلایِ زیر و بمِ تار و پودِ وجودم، سرودِ عشق و آوایِ تنهایی و آوازِ بیابان و موسیقیِ آسمان بشنوی. می خواستم که غم های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرِ صفت» غم هایِ کثیفم را به زیبایی مبّدل کنی و سوز و گدازِ دلم را تسکین بخشی ای علی! . تو را وقتی شناختم که کویرِ تو را شکافتم و در اعماقِ قلبت و روحت شنا کردم و احساساتِ خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می دیدم و حتی از احساساتِ خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می دیدم و حتی از احساسات و افکارِ خود خجل بودم و گاهگاهی از غیر طبیعی بودنِ خود شرم می کردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم ، در دوری دور از تنهایی به درآمدم و با تو هم راز و هم نشین شدم ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد ِ روحی و معنوی خود را نمی دانستم. تو دریچه ای به سویِ من باز کردی  مرا به دیدارِ این بوستانِ شورانگیز بردی و زشتی ها و زیبایی هایِ آن را به من نشان دادی. ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محوری جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود. کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان ها می برد و ازلیّت و ابدیّت را متصور می کرد؛ کویری که در آن ندایِ عدم را می شنیدم، از فشارِ وجود می آرمیدم، به ملکوتِ آسمان ها پرواز می کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می رسیدم. کویری که گوهرِ وجود مرا، لخت و عریان در برابرِ آفتابِ سوزانِ حقیقت قرار داده، می گداخت و همه ناخالصی ها را دود و خاکستر می کرد و مرا قربانگاهِ عشق، فدایِ پروردگارِ عالم می نمود… ای علی! همراهِ تو به کویر می روم؛ کویرِ تنهایی، زیرِ آتش سوزانِ عشق، ای علی! تو در دنیایِ معاصر، با شیطان ها و طاغوت ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر در افتادی؛ با تکفیرِ روحانی نمایان، با دشمنیِ غرب زدگان، با تحریفِ تاریخ، با خدعه علم، با جادوگریِ هنر روبه رو شدی. همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند ؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح ، بر انها چیره شدی، با تکیه به ایمان خدا و صبر و تحملِ دریا و ایستادگیِ کوه و برّندگیِ شهادت، به مبارزه خداوندانِ «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو درآوردی؛ ای علی! »

_______________________________________________________________________

[۱] : یوسفی اشکوری، حسن، شریعتی و نقد سنت، نشر یادآوران، چاپ نخست، ۱۳۷۹. صص: ۳۱و۱۱۰

[۲]: پوران، شریعت رضوی، طرحی از یک زندگی، انتشارات چاپخش ،۱۳۷۲. صص: ۲۴۲و ۲۴۳

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين