امروز : سه شنبه, ۲۹ مهر , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/22 - 13:36 ذخیره فایل ارسال به دوستان

آیدایِ شاملو؛ شاملویِ آیدا/ «احمدِ تو»

COVER-Mesl-e-Khoon

محمد محمودی؛ بابل نومه: حکایتِ نامه هایِ «احمد شاملو» به «آیدا سرکیسیان»؛ حکایتِ قبولِ بی چون و چرایِ «احتیاج» در فضایِ زندگیِ شان است. حکایتِ «انتظار» در سحری بدونِ تفسیرِ لحظه ها. «مثلِ خون در رگ‌های من» ؛ نزدیک به بیست نامه ایی بود که شاملو در دهه چهل تا پنجاه آن را نوشت. در همین اردیبهشت ماه به چاپ رسید و اکنون چاپ دوّم را هم رو به پایان دارد. این پرنده در این قفسِ تنگ نمی خواند… شابد هم توانِ مقابله بدونِ او را نداشت. همه ما از یک سمجِ تنگ و خبیث حرف می زنیم و به ستوه می آییم. نگاهِمان را به هر سو از این اطراف که دورمان کرده جدا نمی کنیم. «تنهایی» پسِ زخم است. شاملو بدونِ آیدا پینه ای نداشت و با «کورِ هیچ» پیوند می خورد. البته او به جرأت مکتب بود. پس از آن روزها، گفت و گویی با آیدا ؛ همسرِ مرحوم شاملو در شهرکِ دهکده؛ خانه شماره ی ۵۵۵ ، در یک کوچه خزان زده ی زیبا انجام شد که آیدا حرف هایِ تازه و شنیدنی میگفت. نوشته ایی که می گوید؛ کمکِ آیدا شاملو را «شاملو» ساخت. آیدا زمانِ انتشارِ «کتاب هفته» با او آشنا شد؛ کتاب هفته را می خواند اما نمی دانست «او» این کتاب را منتشر کرده. بعد که خودش فهمید کتابِ هفته او را می خواند برایش جالب بود. آیدا می گوید: مرتضی ممیز با او کار می کرد. شاملو و ممیز در کتابِ سال با هم همکار بودند و بعد شاملو به مدیرِ کیهان پیشنهاد می کند «کتاب هفته» را منتشر کنند و باید اذعان کرد که آن زمان کتاب هفته در نشریات یک اتفاقِ خاص بود و بسیاری افرادِ شاخصِ آن نسل، به تأثیرگذاریِ این مجموعه اعتقاد دارند.

او هیچوقت نمی گفت این کار را بکن، بلکه من خودم احساس می کردم باید کاری بکنم تا به او کمک شود. فرض کنید در «خوشه» گاهی مقاله ها را مرتب می کردم، نامه ها را به تاریخ مرتب می کردم؛ او غلط گیری و یا ادیت می کرد(شاملو هر چیزی را که می خواند ادیت می کرد) و من عجیب اِدیت کردن را از او یاد گرفتم؛ بدونِ اینکه او مستقیماً چیزی به من بیاموزد.

کارِ شاملو برایم خیلی ارزشمند بود. یک طوری دوست نداشتم فقط یک همسر باشم. ئوست داشتم از او یاد بگیرم. با تمایلِ من برایِ یاد گرفتن از او و اشتیاقی که داشتم، آرام آرام احساس کرد من یک کارهایی می توانم انجام دهم. بعدها در کتاب کوچه کمکش می کردم. البته فیش ها و توضیحات را خودش می نوشت و تایپ می کرد، اگر مطلب مرتبطی در کتابی بود می آوردم یا کارهای مشابه مانند خلاصه نویسی ها و…

دوست داشت هر چیزی را که مینویسد شعر، مقاله و… اول من برایش بخوانم و خب من هم سعی میکردم از هر نظر «درست» بخوانم با این که دفعه ی اول بود مطلب را می دیدم، چون شاملو «Perfectionist» بود و اگر میگفت این را بخوان، باید همه سعی ات را می کردی. من در «خوشه» همکار شاملو نبودم، بیشتر کنارش بودم. البته مجله ی خوشه سال ۴۶، ۴۷ و چند سال بعد از ازدواج ما بود ولی انتشار کتاب هفته همزمان با آشناییِ مان بود. ما بهارِ ۱۳۴۳ ازدواج کردیم که آن زمان دیگر او در کتاب هفته نبود ولی زمانی که در آنجا کار می کرد و باهم آشنا شدیم؛ شاید شیرین ترین دورانِ زندگیِ مان بود.

در زیر یکی از نامه هایِ احمد شاملو به آیدا را می خوانید که در ۲۹شهریور ۴۲ نوشته شده است: (رضا پیربادیان)

______________________________________________________________

آیدا نازنینِ خوبِ خودم.

ساعت چهار یا چهارو نیم است.هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهایِ فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.برای رسالت خودم هم نیست.برای انجام وظیفه هم نیست : برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردنِ احمد توست .برای آن است دیگر _به قول خودت_چیزی ازاحمد برای تو باقی نگذارد.امّا… بگذار باشد. اینها هم تمام می شود.بالاخره فردا مالِ ماست. مال من و تو باهم مالِ آیدا و احمدباهم …

بالاخره خواهد آمد.آن شبهایی که تاصبح درکنار تو بیدار بمانم. سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدرخوشبختم.

چقدرتورا دوست دارم .چه قدر به نفسِ تو درکنارم احتیاج دارم چه قدر حرف دارم که با تو بگویم افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی(امروزخسته هستی)یا (چه عجب امروزشادی؟)و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت؟)و یا :تو بگویی :(می خواهم بروم.من که باشم به کارت نمی رسی.)من بگویم :(دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین.) وهمین _همین و تمامِ آن حرفها و شعرها و سرودها یی که در روحِ من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :

وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام ازعشقی که محیطِ خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند گرفتارِ نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب یا بهتربگویم سحر از تصّورِ این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم؛ کارم راگذاشتم که این چند سطررا برایت بنویسم.

آیدای من این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند.اگرمی بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است… بگذار فضا و محیط خودش راپیدا کند تا ببینی که چه گونه درتاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم:

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست .که خانه ی ما نیست. که شایسته مانیست . به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده عشق ما درآن آواز خواهد خواند.

۲۹ شهریور ۴۲ -احمد تو

___________________________________________________________

 

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين