امروز : یکشنبه, ۴ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/25 - 15:32 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۵»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت پنجم: سرنوشت نامعلوم

۲۴۹۹۸۶_۹۲۲

دفتری رو که محاسن شیعیان و مردم ایران رو توش نوشته بودم، آتش زدم … هر برگ آن رو که می سوزوندم استغفار می کردم که چطور شیطان منو گول زده بود و داشت کم کم دلم نسبت به این کفار نجس نرم می شد …

برگ های دفتر که تمام شد، برای آخرین بار قسم خوردم … دیگه هرگز نسبت به شیعیان نرم نخواهم شد … تا نسل آنها رو نابود نکنم و کودک هاشون وهابی نشن؛ دست از مبارزه برنمی دارم …

بعد از چند ماه، دوباره ساکم رو جمع کردم و رفتم سمت ترمینال … حالا وقت این رسیده بود که کاملا بین آنها نفوذ کنم و درباره عقاید شیعیان مطالعه کنم …
از خوابگاه که بیرون زدم هنوز مقصدم رو انتخاب نکرده بودم … مشهد یا قم؟ … خودم رو به خدا سپردم …

برای خرید بلیط اتوبوس، وقتی باجه دار مقصدم رو پرسید با صلابت گفتم: قم یا مشهد، فرقی نداره. هر کدوم جا داره و زودتر حرکت می کنه …
حدود یک ساعت و نیم بعد، من توی اتوبوس نشسته بودم و در پی سرنوشت نامعلوم به سمت مشهد می آمدم …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين