امروز : پنج شنبه, ۲ بهمن , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/27 - 10:00 ذخیره فایل ارسال به دوستان

احیای زندگی «بازگشت یک وهابی به آغوش شیعه۸»

داستان های جالب مسلمان شدن یا شیعه شدن

قسمت هشتم: خدایا! نجاتم بده

۵۲۸۸۴

وقتی رسیدم به حوزه سوم، چند ساعت معطل شدم اما اونجا هم پذیرشم نکردن …
با خودم گفتم: آخه این چه غلطی بود که کردی … سرت رو پایین انداختی بدون آشنا و راه بلد اومدی کشور غریب؟ … تا همین جا هم زنده موندنت معجزه است …
گرسنگی، خستگی، ترس، وحشت، غربت، تنهایی، سرگردانی توی کشور دشمن، اون هم برای یه نوجوون ۱۶ ساله …
برگشتم حرم … یکم آب خوردم و به صورتم آب زدم … حالم که جا اومد، خسته و کوفته، زیر سایه یکی از صحن ها به دیوار تکیه دادم و به خدا گفتم: خدایا! خودت دیدی که من به خاطر تو این همه راه اومدم … اومدم با دشمنانت مبارزه کنم … همه عمر در ناز و نعمت و مرفه زندگی کردم … تمام اون راحتی و آسایش رو رها کردم و فقط به خاطر تو، تن به این سختی و آوارگی دادم … اما ضعیف و ناتوان و غریبم … نه جایی دارم نه پولی … وسط کشور دشمنان تو گیر کردم و هیچ پناهی ندارم … اگر از بودن من و مبارزه با دشمنانت راضی هستی کمکم کن … و الا منو برگردون عربستان و از محاصره این همه شیعه نجات بده …

اکبرنیا / خبرگزاری بابل نومه

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين