امروز : دوشنبه, ۵ آبان , ۱۳۹۹
تاریخ : 2015/06/27 - 11:27 ذخیره فایل ارسال به دوستان

تفسیرِ «عشق»؛ از شوپنهاور تا اریک فِروم

محمد محمودی؛ بابل نومه: در تفکّرِ «اومانیستی»[۱] به دلیلِ غلبۀ خود وارونگیِ بشر، عشق از شأن و مقام و رنگ و جوهرِ ملکوتیِ خود تهی گشته و امری صرفاً بیولوژیک و جشمانی و نفسانی پنداشته می شود.[۲] موضوعِ اصلی این است که عشق در این نماد که بارها و به کرّات موردِ بررسی قرار گرفته، مسئله ی اصلی بر محورِ دغدغه هایِ انسانی و غرائض گذرانده می شود؛ در صورتی که از عشق، تعاریفِ بشدت انشعاب گرفته از مسائلِ عرفانی، مذهبی و شاید هم عدمِ ثبات در این منظر، به طورِ کلّی نفی می شود. در اینجا این بحث مطرح می شود که از نظرِ فلسفی؛ جوهرۀ این نگاه چیست. با توجه به بررسیِ تحلیل ها و ارائه نظرات، بیشتر در دو صفت با هم مشترک می باشند. اولّی نفسانی بودن و دوّمی ناسوتی بودنِ آن؛(عالم اجسام که دنیا و این جهان). مرتضی مطهری عالم ناسوت را اینگونه تعریف می کند:«مراد از این عالم، همان عالم طبیعت و شهادت و مُلک است یعنی جهان جسمانی و اجسام و ماده و مادیات که در آن حرکت و زمان و مکان نقش دارد. عالم ناسوت مانند پوست است نسبت به عالم ملکوت یعنی قشر عالم ملکوت است.»[۳] . حال به بررسیِ تفسیرِ دو اندیشمند در مقوله «عشق» اشاره خواهم کرد. ابتدا ذکرِ این مقدمه ضروری ست که بنیانگذارنِ اومانیسم در اروپایِ مُدرن؛ بشدت خداباورند و اینکه صفتِ نفسانی، به عنوانِ جوهرۀ دیگرِ «عشق» در این نگاه موردِ بیان است. اریک فِروم [۴] بطورِ مستقیم و غیرِ مستقیم از آراءِ آرتور شوپنهاوِر [۵] زیگموند فِروید[۶] تأثیر پذیرفته و لذا به بررسیِ عشق، عشقِ بارور و نمادِ آن، اشاره می شود.

آرتور شوپنهاوِر؛ از نخستین کسانی ست که مفهومِ «ناخودآگاهی» را در قلمرو اندیشه «اومانیستی» مطرح کرد. او جهان را به مثابه و شبیهِ آمیزه ایی از ارادۀ نفسانیِ فعّال و پُرتحرکی می داند که آن را به اسم «ارادۀ زندگی» می نامید. اعتقادِ او بر این بود: ما اشیاء و پدیده هایِ عالم را آنگونه که در حقیقتِ خود وجود دارند و هستند نمی بینیم؛ بلکه تصویر و تصوّری از آنها داریم که این تصوّر را اراده نفسانی که تمامی هدفِ آن بقاء و بسطِ زندگیِ حیوانیِ ماست رقم زده است. بطورِ مثال، ارادۀ نفسانی چون مایل به تداومِ حیاتِ ماست، غذاها و موادِ خوراکی را نزدِ ما «مطبوع» و «خوشمزه» جلوه می دهد. «عشق» در نظرِ شوپنهاوِر؛ فرب و نیرنگی است که طبیعت برایِ ادامۀ نسلِ بشر آن را به کار می گیرد و جوهر و صِبغه ایی بیولوژیک و نفسانی دارد. عشق در نظرِ او فقط و فقط در رابطۀ جنسی و جسمیِ فیزیولوژیک معنا می دهد، یعنی در حدودِ تمنّیاتِ نفسانی و امیال و بعنوانِ تصورِ فریبا و مکارانه ایی که اراده حیوانیِ ما برای ِ ادامۀ نسل در ذهنِ آدمی پدید می آورد. [۷]

زیگموند فِروید نیز عشق را جلوه و محصولِ تنش ها و تقلّاهایِ فیزیولوژیک ِ آدمی می داند. او که همه عالم و آدم را از دریچه مفهومِ «جنسیت» می دید، عشق را نیز چیزی جز صورتی از صورتهایِ تحققِ غریزه جنسی و نیازهایِ فیزیکِ آدمی نمی دانست. فروید وجودِ هر نوع عشق معنوی و روحانی را منکر بوده و عشقهایِ عرفانی و معنوی را همان عشقهایِ جسمانیِ غریزی می دانست که خود را در پرده ایی به اصطلاح «سمبولیسم» [۸] پنهان کرده اند. او تلاش می کرد تا با کنار زدنِ پرده هایِ سمبولیسم، معنایِ جنسی و نفسانی و فیزیولوژیکِ همه امور و پدیده ها را نشان دهد.در روانشناسی زیگموند فروید از نمادگرایی بیشترین استفاده را کرد. فروید معتقد بود همه خوابهایی که ما می‌بینیم، با نمادشناسی قابل تفسیرند و با شناسایی نمادهای خواب می‌توان به ذهنیت آدمها پی برد. در روانشناسی فروید، خوابها زبان تصویری روح‌ها هستند.هیچکاک در فیلم «طلسم شده» خود مسأله نمادگرایی فروید را به طرز جالبی به تصویر می‌کشد. در این فیلم گری گوری پک نقش یک بیمار روانی را بازی می‌کند که خود را قاتل می‌انگارد، اما در نهایت دکتر او با تفسیر کابوسهای او ماجرای قتل را حل می‌کند. گری گوری پک در کابوسهایش مردی را می‌بیند که روی پشت بامی ایستاده و چرخ یک کالسکه را در دست گرفته. در این خواب پشت بام نماد کوه و چرخ کالسکه نماد هفت تیر است. نظریه فروید این است که انگیزه انسان‌ها عامل حرکتشان است و باید انگیزه‌های آنها را کشف کرد؛ این انگیزه‌ها از قسمت ناخودآگاه انسان‌ها نشأت می‌گیرد؛ ناخودآگاه انسان بخشی است که خشم و شهوت انسان را رقم می‌زند و به تعبیر فروید قابل کنترل نیست.[۸] مسئله ایی دیگر که قابل بیان است، ردّ ِ فرضیه فروید توسطِ ویل دورانت[۹] می باشد. ویل دورانت می گوید: حقیقت این است که عشق بعدها تغییر مسیر و تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت می دهد، یعنی دیگر از حالت جنسی به طور کلی خارج می شود. او اساس نظریه فروید را صحیح نمی داند. ویل دورانت می گوید: هر امر معنوی، اصل و پایه طبیعی دارد و هر امر مادی یک گسترش و بسط معنوی.عشق به کمال خود نمی رسد مگر آنگاه که با حضور گرم و دلنشین خود تنهائی پیری و نزدیکی مرگ را ملایم سازد کسانیکه عشق را فقط میل و رغبت می دانند فقط به ریشه و ظاهر آن می نگرند، روح عشق حتی هنگامی که اثری از جسم بجا نمانده باشد باقی خواهد بود. در این ایام آخر عمر که دلهای پیر از نو با هم می آمیزند، با شگفتگی معنوی، جسم گرسنه به کمال خود می رسد. [۱۰]

اریک فِروم با توجه به فردیتِ خود در اومانیست، از عشق تحلیل و تفسیری خودبینانه و نفسانی دارد، منتهی تفسیر او از عشق، نگاهِ فِرویدی را ندارد. در کلیّتِ خود بر مبنایِ تفکر بشرانگارانه و عقلِ ناسوتی و زمینی قرار دارد. فروم عشق را راهی برای ِ فرار از تنهایی و اضطراب ِ بشر جدید می داند. فروم در پیِ یافتنِ راه حلی برای تنهایی و اظطرابِ عمیقی ست که بشر پس از رنسانس گرفتارِ آن شده است. او در تلاش است تا با نظریه عشقِ خود ، راه چاره ایی برایِ مشکلِ تنهایی بشر که خودِ او آن را بزرگترین مشکل بشرِ عصرِ جدید می داند، بیابد. راهِ حلی که برای حفظ صورتِ فردی و شخصیِ نفسانیت، به نحوی ارتباط و پیوندی با صُورِ جمعیِ نفسانیت و نفس هایِ خودبنیاد ِ دیگر پدید آورد.

او می گوید:

آگاهی از تنهایی و جدایی، و آگاهی از بیچارگیِ خود در مقابلِ طبیعت و اجتماع ، تمامِ اینها هستیِ پیوند پیوند نایافته و پاره پاره بشر را به زندانی تحمّل ناپذیر مبدل می کنند. درکِ این جدایی باعثِ بروزِ اظطراب می شود، در حقیقت این سرچشمه تمام اظطراب هاست. عمیق ترین احتیاجِ بشر نیاز اوست به به غلبه بر جدایی و رهایی از این زندانِ تنهایی . راهِ حلِ غلبه بر اضطرابِ تنهایی، عشق ِ بالغ ِ انسانِ کامل است. این پیوند، در وضعی صورت می گیرد که وحدت و همسازیِ شخصیتِ آدمی و فردیتِ او را محفوظ می دارد. عشق نیرویِ فعالِ بشری است. خصایصِ عشق بارور عبارتند از : دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی.[۱۱]

____________________________________________________________________________________

[۱] رویکردِ تمرکز بر توانایی‌ها و دغدغه‌های انسان؛ در آزمایش‌های تجربی، مطالعاتِ اجتماعی، پژوهش‌های فلسفی و خلق آثار هنری/ «Humanism»

[۲] «سمبولسیم در آراءِ اریک فِروم» / شهریار زرشناس

[۳] ملاصدرا، اسفار، چاپ سنگی، ج ۱، ص ۱۵۱، سفر اول؛ و بحرالعلوم، سید مهدی، تحفه الملوک، انتشارات حکمت، ص ۱۰۱٫

[۴]روانکاو و فیلسوف اجتماعی آمریکایی آلمانی تبار از جمله مارکسیست های سرشناس مکتب فرانکفورت و از برجسته ترین نمایندگان مکتب روانشناسی اومانیستی است. او در آثارش کوشید تا ارتباط متقابل روان‌شناسی و جامعه را شرح دهد و معتقد بود که با به‌کار بستن اصول روانکاوی، به عنوان علاج مشکلات و بیماری‌های فرهنگی، بشر راهی به سوی تحقق یک «جامعهٔ معقول» و متعادل از لحاظ روانی خواهد یافت.

[۵] فیلسوف آلمانی یکی از بزرگترین فلاسفهٔ اروپا و فیلسوف پرنفوذ تاریخ در حوزه اخلاق، هنر، ادبیات معاصر و روانشناسی جدید است.او نه به روح معتقد است نه به ماده بلکه به جهان موجود علاقه دارد، او بیشتر فلاسفه را مورد تمسخر قرار می‌دهد و می‌گوید فلسفه نباید با جملات پیچیده آمیخته گردد، زیرا که همه مردم باید به فلسفه آگاهی کامل داشته باشند. «کار انسان نباید تفکر دربارهٔ آن پدیده‌هایی باشد که تاکنون کسی به آنها پی نبرده‌است، بلکه باید اندیشیدن به آن واقعیاتی باشد که در برابر دیدگان همه قرار دارد، ولی کسی به آنها نپرداخته‌است.»

[۶] روانشناس و عصب شناسِ اتریشی است که پدر علم روانکاوی شناخته می‌شود.فروید در سال ۱۸۸۱ از دانشگاه وین پذیرش گرفت و سپس در زمینه‌های اختلالات مغزی و گفتاردرمانی و کالبدشناسی اعصاب میکروسکوپی در بیمارستان عمومی وین به تحقیق پرداخت. او به عنوان استاد دانشگاه در رشته نوروپاتولوژی در سال ۱۸۸۵ منصوب و در سال ۱۹۰۲ به عنوان پروفسور شناخته شد. در ایجاد روانکاوی و روش‌های بالینی برای روبرو شدن با علم آسیب شناسی روانی از طریق گفتگو بین بیمار و روانکاو فروید تکنیک‌هایی را مثل استفاده از تداعی آزاد (به روشی گفته می‌شود که در آن بیمار هرآن چه را به ذهنش خطور می‌کند، بیان می‌نماید) و همچنین کشف انتقال (فرایندی که در آن بیمار و روانشناس خاطرات کودکی خود را با هم درمیان می‌گذارند) و همچنین فرایند تحلیلی روانشناسی را ارائه کرد. بازتعریف فروید از تمایلات جنسی که شامل اشکال نوزادی هم می‌شد به او اجازه داد که عقده ادیپ (احساسات جنسی بچه نسبت به والدین جنس مخالف خود) را به عنوان اصل مرکزی نظریّه روانکاوی درآورد. تجزیه و تحلیل او از خود و رویاهای بیمارانش به عنوان یک آرزوی تحقق یافته او را به یک مدل برای تجزیه و تحلیل علائم بالینی و سازکار سرکوب رسانید و همچنین برای بسط نظریه خود مبنی بر اینکه ناخودآگاه یک مرکز برای ایجاد اختلال در خودآگاه است از آن استفاده کرد. فروید وجود زیست‌مایه (لیبیدو) را قطعی می‌دانست (به نظر او لیبیدو انرژی روانی -جنسی است. منبع آن اروس یعنی مجموع غرایز زندگی است. لیبیدو با مرگ میجنگد و می‌کوشد انسان را در هر زمینه به پیروزی برساند. این نیرو را شهوت نیز می‌نامند. زیست‌مایه بیش از هر چیز معنای جنسی دارد)

[۷] فردریک کاپلستون/ از فیشته تا نیچه ص ۲۶۸-۲۶۶ و تاریخ فلسفه؛ ویل دورانت گزیده ص ۲۹۰-۲۸۶

[۸] حسن عباسی/ خبرگزاری تریبون

[۹] فیلسوف، تاریخ‌نگار و نویسندۀ آمریکایی بود.در ۱۹۱۷ دکترایش را گرفت و یک سال به تدریس فلسفه در آن دانشگاه مشغول شد. در ۱۹۲۱ به مدرسۀ لیبرتمپل سازمان داد و آن را به مرکز پیشرفتهٔ جوانان تبدیل کرد. با موفقیتِ کتاب تاریخ فلسفه، کار تدریس را رها کرد و در سال ۱۹۲۷ متقاعد شد تا تمام عمر خود را وقف نوشتن تاریخ تمدن کند.

[۱۰] ویل دورانت؛ لذّات فلسفه، ص ۱۳۵-۱۳۴

[۱۱] اریک فروم؛ هنر عشق ورزیدن/ پوری سلطانی ص ۱۴،۱۶،۳۱،۳۹

ارسال دیدگاه

تبليغات در بابل نوين

تیترامروز

سیمرغ ما

تبليغات در بابل نوين